روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

دوربین‌های ما خرابند،

وگرنه بال‌های تو را می‌شود با چشم‌های بسته هم دید.

فرشته ی من...

 

فرشته کوچک من پنج ساله شده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

دارم برای نرگس در باب اهمیت مواد غذایی صحبت می‌کنم.

می‌گه: مامان! اژدهام کور شد انقدر گفتی!!

من: اژدهام کور شد دیگه چیه؟!

نرگس: خب کر شد!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

از تولد دو سالگی مریم که به جز مامان و بابا و اوم‌اوم (Um-Um با دهان بسته گفته میشه و یعنی..... نرگس!!) چیز زیادی نمی‌گفت تا الان که فقط قسطنطنیه مانده که نگفته، دو هفته بیشتر فاصله نیفتاد. درست همان وقتی که مامان‌جون داشت اصرار می‌کرد که این بچه را ببر دکتر ببین چرا حرف نمی‌زند، مریم ناگهان افتاد روی دور تکرار کردن همه کلماتی که ما می‌گفتیم. (البته به جز "نرگس" که همان اوم‌اوم ماند!)

مثل همه بچه‌های تازه زبان باز کرده‌ی دیگر، حرف زدن مریم هم یک جوری است که آدم دلش می‌خواهد هی به حرفش بیاورد و هی ضعف کند از خوشحالی و عشق! این وسط فقط یک چیز درست از آب درنمی‌آید...

*

:مریم بیا اینو ببر اتاقتون!

مریم: بوش! (=باشه!)

:شیرت هم بخور!

مریم: بوش!

... اصلا مهم نبود که قضیه چیست. من همین طوری پرت و پلاهایی می‌گفتم که جوابش "باشه" باشد و توی دلم قند آب شود. یکی در میان عشق و هیجان فوران می‌کرد و قربان‌صدقه‌ی "بوش" گفتن‌هایش هم می‌رفتم. وسط این ماجرا یکهو نرگس آمد جلوی من و گفت "من قشنگم؟!"

.

.

.

یک ثانیه وقت داشتم برای فکر کردن.

نرگس توجه می‌خواست. مثل هر بچه دیگری حسودی‌اش شده بود. حالا کمی قربان صدقه لازم داشت. و من نمی‌خواستم قربان دست و پای بلورینش بروم. چون می‌گویند بهتر است به جای این که از ویژگی‌های جسمی و ذاتی بچه‌ها تعریف کنید(که نه شما به وجودش آورده‌اید و نه می‌توانید بهترش کنید) از ویژگی‌های اخلاقی‌شان تعریف کنید (که موجب شود بخواهند بهتر شوند).

یک ثانیه تمام شد.

: بله که قشنگی قربونت برم! تو ماهی! ببین موهاتو که شونه کردی، چقدر مرتب و تمیز شده! خیلی ناز شدی!

*

مریم در بامزه‌ترین روزهای کودکی‌اش است. روزهایی که همه قربان صدقه‌اش می‌روند و از هر طرف عده‌ای برای یک کلمه حرف زدنش غش می‌کنند روی زمین. این وسط منم که نرگس را می‌گیرم بغلم و موهای صافش را می‌بوسم و بهش می‌گویم که او قشنگ‌ترین دختر دنیاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

در اینستاگرام عکسی منتشر شده از دختر 5 ساله اروپایی که در اولین روز مدرسه بچه‌های دیگر آنقدر زده‌اندش که تمام صورتش درب و داغان شده. هیچ کس نرفته او را نجات بدهد. هیچ کس صدای جیغش را نشنیده. فقط او را پیدا کرده‌اند که سیاه و کبود افتاده گوشه‌ای. قسمت تکان دهنده ماجرا نه صورت بنفش و کبود دخترک موفرفری است، نه این که جیغ نزده. وحشتناکی‌اش این است که این بلا را بچه‌هایی هم سن و سال خودش سرش آورده‌اند. فقط تصور کن لگدهای بچه‌های 6-5 ساله را که می‌خورد توی صورت دخترک... خیلی وحشتناک است.

*

داعشی‌ها عکس‌ها و فیلم‌هایی منتشر کرده‌اند از آموزش کودکان‌شان برای بریدن سر آدم‌ها. پسرک فوقش 6 سال دارد. لباس سیاه پوشیده و صورتش را پوشانده و چاقو به دست گرفته. ذکر می‌گوید و بعد عروسکی را با لباس نارنجی بلند می‌کند و سرش را با آن چاقو می‌برد و با فریاد "الله اکبر" می‌اندازدش زمین. فریادهای تحسین از پشت صحنه فیلم به گوش می‌رسد. پسرک شاد است.

*

رفته‌ایم با دخترها بیرون. من نشسته‌ام توی آلاچیق و دخترها دور حوض اسکوتر و سه‌چرخه سواری می‌کنند. جمع چهار نفره‌ای از دختر و پسرهای 8-7 ساله آن دور و برها می‌پلکند و معلوم است دنبال سرگرمی‌اند. سر و کله دو تا پسربچه 5-4 ساله لاغرمردنی پیدا می‌شود. یکی از پسرهای جمع که تی‌شرت سیاه پوشیده از جمع جدا می‌شود و ناگهانی و بی‌هوا شروع می‌کند به کتک زدن یکی از آن پسربچه‌های کوچک. جمع بچه‌ها به پسر می‌خندند و پسر تی‌شرت سیاه که از تشویق‌های جمع خوشش آمده، بیشتر و نمایشی‌تر سر پسرک را می‌کوبد به آلاچیق و با لگد می‌زند زیر پایش که بخورد زمین. طاقت نمی‌آورم. مثل شیر وحشی از جا می‌پرم و طوری می‌دوم سمت پسرک که چادرم جا می‌ماند. داد می‌زنم سر پسرک تی‌شرت سیاه. نه خودم می‌فهمم که چی دارم می‌گویم، نه برای او مهم است. جمع بچه‌ها پا می‌گذارند به فرار. پسرک لاغرمردنی صدایش هم درنیامده. می‌خواهم سر او هم داد بزنم. بگویم چرا می‌ایستد تا کتک بخورد؟! چرا داد نزد؟ دست آن پسرک را نگرفت؟ فحش نداد؟ چرا هیچ کاری، هیچ کاری، نکرد؟! او بلند می‌شود و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، راهش را می‌کشد و می‌رود.

*

دنیا دارد وحشتناک و وحشتناک‌تر می‌شود. شب دنیا خیلی وقت است آغاز شده و هر چه می‌گذرد، سیاه‌تر و تاریک‌تر می‌شود. در دنیای دهشتناکی که دخترهای جوان از اروپا می‌کوبند و می‌روند سوریه و عراق تا در بریدن سر آدم‌ها به داعش بپیوندند، ما مجبوریم بچه‌هایمان را "آدم" بزرگ کنیم. مجبوریم بهشان یاد بدهیم که نه حق ظلم کردن دارند و نه حق ظلم پذیرفتن. باید یادشان بدهیم که حق ندارند دست روی کسی بلند کنند، و همان قدر هم حق ندارند که وقتی دست کسی رویشان بلند شد، عین مجسمه بایستند و صدایشان درنیاید. مجبوریم دخترها و پسرهایمان را جایی بین ظالم بودن و ظلم پذیرفتن بار بیاوریم.

*

چه روزگار سختی شده.

چه شب تاریکی.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر  توسط من.  | 

نرگس دارد نقاشی می‌کشد. زیرلب چیزهایی می‌خواند. صورتش را در هم کرده و احساساتی شده. می‌روم ببینم چه چیزی این همه تحت تاثیرش قرار داده. سرم را می‌برم جلو... دارد یکی از شعرهای توی موبایل من را می‌خواند. یکی از همان مزخرفاتی که گاهی برای خودم می‌گذارم. از آن چیزهایی که خودم می‌دانم چرت و پرت است و برای بچه‌ها نمی‌گذارم. حالا نرگس دارد همان را می‌خواند. نه با صدا و لحن خواننده بدصدای محبوب من، با صدای من. با احساساتی که لابد در صورت و صدای مادرش بوده.

*

روز اولی که صدای این خواننده را شنیدم، معتقد بودم دیوانه است کسی که چنین چیزی را گوش بدهد. بعد کم‌کم عادت کردم. سی‌دی هی در دستگاه پخش ماشین پخش می‌شد و بعد از مدتی این من بودم که علاقمند شده بودم. بعد آلبوم‌های دیگرش را هم گرفتم و شد خواننده محبوب. سلیقه‌ام عوض شده بود.

*

قبل‌ترها، وقتی این قدر از نزدیک با پدیده‌ای به نام "تربیت" مواجه نشده بودم، فکر می‌کردم "علاقه" یک موضوع ذاتی است. این که من به موسیقی علاقه داشته باشم یا نه، این که سینما من را به سمت خودش بکشاند یا نه، این که خوره کتاب شوم یا نه، تماما ذاتی است و محیط، کار چندانی نمی‌تواند برایش بکند. البته که هوش ذاتی هم وجود دارد، اما "سلیقه" یک چیز قابل تغییر است. "زیبایی" و "خوبی" یک مفهوم قابل تغییر در ذهن من است. و "تبلیغات" چیزی است که این مفاهیم را می‌تواند عوض کند.

از خودم می‌پرسم: تبلیغات چه برنامه‌ای برای کودک من چیده؟ خود من تبلیغ چه چیزی را دارم می‌کنم؟ صدای چه چیزی در خانه ما می‌آید؟ در مورد چه چیزهایی حرف می‌زنیم؟ چی می‌خوریم؟ چی می‌پوشیم؟ تفریح‌مان چیست؟ عشق‌مان چیست؟

*

یکی از این بازیگرهای قدیمی داشت می‌گفت بچه که بوده، مادرش هر جمعه می‌بردش سینما. حالا او بازیگر حرفه‌ای و قدیمی سینما شده. چون عادت کرده به زیبایی سینما. چون سینما خوب بوده در ذهنش، بعد هم تلاش کرده و به آن رسیده.

جمعه‌های کودک من به چه کاری می‌گذرد؟ "خوب" جمعه‌های ما کجاست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

کی میگه دانشگاه آزاد خیلی گرونه؟!

با این شهریه‌هایی که ما از مهدکودک و پیش‌دبستانی و دبستان می‌بینیم،

بچه‌مون سه چهار تا لیسانس بگیره، ارزون‌تر از دوره ابتدایی درمیاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دو سه ماه است آب بازی تعطیل شده. حالا نه این که قبلا هم شیلنگ را باز می‌کردیم و می‌گذاشتیم به امان خداها! نه! ولی همان حمام نیم ساعته بچه‌ها هم شده 5 دقیقه. خودم تند و تند می‌شویم‌شان و می‌آورم‌شان بیرون. نرگس خواهش می‌کند که یک بار برویم آب‌بازی. می‌گویم «توی حموم نه. آب کمه.»

بعد یک روز آب قطع می‌شود. می‌رویم خانه فلانی. فلانی شیر آبش مثل دریچه سد باز است که سه تا استکان بشوید. نرگس می‌گوید «ما که آب بازی نکردیم، چرا آب‌مون قطع شد؟ چرا آب فلانی که این همه شیر آب بازه، قطع نمی‌شه پس؟» من نمی‌دانم چه بگویم.

*

رفته‌ایم پاساژ بغل خانه. از خانم مغازه‌داری سوال می‌پرسم. وقتی می‌آییم بیرون، نرگس می‌گوید: «خانومه چه خوشگل بود!» دوباره برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. موهایش ترکیب خوش‌رنگی از قرمز و مسی است. بافته و انداخته روی شانه‌اش. با شال و مانتوی خردلی و سبز و قرمز، خدایی‌اش ترکیب جذابی درست کرده. دلم می‌خواهد به نرگس بگویم که زیباست، ولی این که زیبایی‌ات را بریزی کف پاساژ، زیبا نیست. دلم می‌خواهد بداند که «عفاف» از همه این بافته‌ها و رنگ‌وارنگ‌ها قشنگ‌تر است. ولی بلد نیستم. نمی‌دانم چه بگویم.

*

دارند تعریف می‌کنند که عادت ندارند یک لباس را مدت زیادی بپوشند. دل‌شان را می‌زند. باید تند و تند عوضش کنند. یکی می‌گوید اصلا از این یک قرون دوزار کردن‌ها بدم میاد. زن باید خرج کنه دیگه. نرگس نیست. رفته بازی. ولی فکر می‌کنم اگر بود، اگر می‌شنید، اگر می‌پرسید، چه باید می‌گفتم؟ چطور باید بهش می‌فهماندم که قناعت ارزش است، نه ولخرجی. خرج کردن بی‌حساب، لارج بودن نیست. قناعت هم گدابازی نیست. خوب شد نیست، چون من نمی‌دانم چه بگویم.

*

سخت است.

در دوره و زمانه‌ای که جای ارزش‌ها و ضدارزش‌ها عوض شده، توضیح دادن ارزش‌های "حقیقی" برای بچه‌ها خیلی سخت است. وقتی بی‌حیایی، خوشگلی است؛ اسراف، دست و دل‌بازی؛ ولخرجی، باکلاسی؛ چطوری باید برای بچه حیا را، قناعت را، صرفه‌جویی را، توضیح داد؟ من نمی‌دانم چه بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

داشتیم می‌رفتیم راسته فروش چیزهای پر زرق و برق برای تولد، که چوب بخرم و ستاره برق‌برقی. قرار بود برایشان چوب جادو درست کنم، مثل آن که فرشته توی سیندرلا داشت. مریم خوابیده بود و چشمهای نرگس توی ترافیک کلافه کننده قبل از افطار داشت کم کم سنگین می‌شد. یکهو، درست قبل از این که پلک‌هایش را ببندد و خوابش ببرد، گفت: "مامان! چوب جادومو درست کنیم، واقعا جادو هم می‌کنه؟!"

چوب جادو، نرگس، و مریم

 

پنج سالگی...

پنج سالگی همان جادویی است که انتظار داریم بعد از آن "بابادی، بی‌بی‌دی، بوووو!" رخ بدهد.

پنج سالگی توست دخترم، که می‌تواند حتی یک چوب را هم جادویی کند.

این پنج سالگی شیرین تمام شدنی...

 

پانویس1: مریم انگار جدی جدی داره به یه جادوگر نگاه می‌کنه!! :)

پانویس2: راسته وسایل تولد فروشی: بالاتر از میدان صادقیه، خیابان سازمان آب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 11 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

مادر بودن چیز مزخرفی است! مادر که می‌شوی، فیل هم که باشی، تبدیل می‌شوی به یک موجود ترد و شکننده. با لبخند کجکی یک بچه هپلی توی مترو هزار چراغ روشن می‌شود توی دلت؛ و گریه بچه‌ای در افریقا در اثر سوء تغذیه تا حد هق‌هق می‌بردت. مادر که باشی، انگار همه بچه‌ها می‌شوند بچه‌های خودت. اراذل را که اعدام می‌کنند، برای مادرش گریه می‌کنی. المپیادی‌ها که برمی‌گردند، برای مادرش خوشحال می‌شوی. شهید که می‌آورند، به مادرش افتخار می‌کنی. و این، در دنیایی که اشک‌هایش بیشتر از لبخندهایش است، چیز مزخرفی است.

عکس‌های داعش که جوان‌های موصل را تلنبار کرده‌اند در یک گودال و مثل ترسناک‌ترین فیلم تاریخ همه‌شان را از دم به رگبار بستند، تمام رگ‌هایم را منجمد می‌کند. از خودم می‌پرسم مادران موصل اینترنت دارند؟ این عکس‌ها را می‌بینند؟ مادر آن نوجوانی که یک لحظه قبل از رگبار با ترس و التماس دارد به مردهای پوشیه زده نگاه می‌کند، این تصویر را دیده؟ آن وقت تا آخر عمرش می‌تواند برای لحظه‌ای به این تصویر فکر نکند؟ می‌تواند با تصویر چشم‌های پسر نوجوانش در آخرین لحظه زندگی، زندگی کند؟

فیلم‌های غزه خونم را به جوش می‌آورد. خون‌های روی صورت‌شان، مادرهایی که بچه‌هایشان را از زیر آوار بیرون می‌کشند، انگار مرا انداخته وسط بیمارستان شلوغ غزه. خشک می‌شوم وسط آن شلوغی و همه‌اش به مادرانی فکر می‌کنم که به سقف بالای سرشان اعتمادی ندارند. معلوم نیست سقف بعدی که روی سر بچه‌هایشان خراب می‌شود، کدام است. فکر می‌کنم شاید او هم مثل من دعا می‌کند اگر قرار است بلایی سر بچه‌هایش بیاید، اول خودش بمیرد.

تلویزیون را خاموش می‌کنم. به سایت‌های خبری سر نمی‌زنم. در بحث‌های بعد افطار شرکت نمی‌کنم. می‌خواهم نبینم، نشنوم، فکر نکنم، تا گریه‌ام نگیرد. ولی شب، وقتی دخترها خوابیده‌اند، وقتی چشمم می‌افتد به سقف اتاق و گوشم صدای نفس‌های آرام‌شان را می‌شنود، باز گریه‌ام می‌گیرد.

می‌نشینم پای فوتبال که همه فکرم بشود آن مستطیل سبز و بی‌خیال خون‌های قرمز شوم، اما باز یاد چشم‌های آن نوجوان عراقی می‌افتم که اتفاقا لباس برزیل تنش بود و حالا مستطیل سبز برای همیشه از جلوی چشم‌هایش رفته.

نه این مادرانه مزخرف دست از سر من برنمی‌دارد. چه کنم؟ که موهای صاف آن دختر سوری شبیه دختر من است. که لب‌های بسته شده آن نوزاد فلسطینی شبیه لب‌های دخترک من است. که همه پسرها و دخترهای خونین عالم شبیه بچه‌های من شده‌اند. که من شبیه همه مادران غزه و سوریه و عراق و افریقای مرکزی شده‌ام. نه اشک‌هایمان تمامی دارند، نه مصیبت‌هایمان. تمام هفته منتظریم که اخبار چیزهای بهتری بگوید و نمی‌گوید. حتی جمعه‌ها که اخبار نیست، منتظریم و باز هم روز خوبی نمی‌آید. می‌آید؟

 

پانویس1: این یادداشت، برای همشهری جوان نوشته شده و هفته آینده منتشر خواهد شد.

پانویس2: می‌دانم که عید است، رمضان است، تولد مریم است،... اما... دلم روزی را می‌خواهد که برای همه‌مان عید باشد، تولد باشد، شادی باشد.

پانویس3: به خاطر رعایت حال مادران باردار یا شیردهی که اینجا را می بینند، عکس شهید غزه را برداشتم. کاش یکی رعایت حال همه ما مادرها را بکند و ریشه ظلم را بردارد..... آمین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

اینا رو!

 

 

مدتی پیش تصمیم گرفتم برای دخترها از این اسباب‌بازی‌ها بخریم. اما وقتی رفتیم شهر کتاب و قیمت محصولات چوبی‌اش را جستیم، فهمیدیم باید حقوق چند ماه مان را بگذاریم برای خریدن یک آشپزخانه برای بچه‌ها!

چند وقت پیش که این عکس را دیدم، فکر کردم لذت "داشتن" این اسباب‌بازی‌ها یک طرف، لذت "ساختن"ش هم یک طرف! یعنی وقتی با خود بچه‌ها بنشینی و با مقوای کارتن یک ماشین، یک یخچال، یک گاز... بسازی، آن وقت استفاده ازش هم یک لذت دیگر دارد. حتی اگر مارک plantoys نباشد و زود خراب شود و کج و کوله هم باشد.

پانویس: لذت "آرزوی داشتن" یک اسباب‌بازی از هر دوی اینها جذاب‌تر است و چیزی است که با صبوری ما والدین به دست می‌آید. زود آرزوهای بچه‌هایمان را برآورده نکنیم. تا گفت: آن...! نخریم بگذاریم توی اتاقش. بگذاریم شب‌ها رویای شیرینی برای خواب‌هایش داشته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر