X
تبلیغات
روزهای مادرانه

روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

بچه ها را خوابانده ام. می دوم توی آشپزخانه. ظرف های تمیز توی کابینتها، ظرفهای کثیف توی ماشین، لباسها توی آن یکی ماشین، لباسهای روی بند توی کشوها، خانه تر و تمیز، شیشه شیرها شسته،...

تند و تند دور خودم می چرخم و وسط کارها چای را درست میکنم. بهارنارنج می ریزم رویش و جعبه شکلاتها را هم میگذارم روی میز. دوباره کار و کار و کار. خانه دارد مرتب می شود. شام دارد آماده میشود. همه چیز دارد می رود سر جای خودش. فقط همین یک کار مانده. شاید یک ظرف نشسته، شاید آب دادن گلدان ها، شاید... همین یک کار را که بکنم، می روم برای خودم چای می ریزم، لم می دهم روی مبل، و با شکلات میخورم. همین یک کار...

و در این لحظه بچه بیدار می شود!


حالا چای من هیچی، آن کار یکی مانده به آخر چه گناهی کرده بود؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

می‌خواستم همه نادانستگی‌هایم را جبران کنم. می‌خواستم برای بچه دوم، هر چیزی را که سر اولی نمی‌دانستم، درست کنم. می‌خواستم همه آن چیزهای ناخوشایند در نرگس را برای مریم کم‌رنگ کنم و همه چیزهای خوشایندش را پررنگ. فکر می‌کردم تجربه به کار می‌آید و همه چیز بهتر خواهد شد. فکر می‌کردم بچه دوم حتما از اولی بهتر تربیت می‌شود. حواسم نبود که خودم هم دومی هستم!

روانشناس‌ها می‌گویند 80درصد، من می‌گویم مادر اول. بچه اولی، مادر اول بچه دومی است. این را خیلی زود فهمیدم. وقتی که مریم دس‌دسی کردن را از نرگس یاد گرفت. تف کردن را از نرگس یاد گرفت. به نرگس خندید. از دیدن نرگس ذوق کرد. وقتی دهانش را برای قاشق راستکی من بست و برای قاشق اسباب‌بازی نرگس باز کرد. وقتی به محض این که توانست چهاردست و پا برود، راه افتاد دنبال نرگس و همه جا دنبالش رفت که نکند دقیقه‌ای را از دست بدهد. فرصت من تمام شده بود. من ماندم توی آشپزخانه و نرگس رفت بازی و مریم رفت دنبالش. این نرگس است که حالا 80 درصد مریم را تصاحب کرده. این دخترکِ مهربانِ یک‌دنده‌. این مامان کوچک!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 10 بعد از ظهر  توسط من.  | 

حالم خوش نیست. جمعه‌ها صبح حالم خراب می‌شود. عموقناد می‌رود روی مغزم و تمام اعصاب بدنم تیر می‌کشد. دلم می‌خواهد یک کاری بکنم، اما نمی‌دانم چه کار. دلم می‌خواهد یک پلاکارد بردارم و رویش بزرگ بنویسم «قناد دروغ می‌گوید. باور نکنید!» و تمام شهر، تمام کشور را پیاده بروم. دلم می‌خواهد بروم همان قدر که این موسسات پول داده‌اند، پول بدهم و یک ربع وقت برنامه را بگیرم و داد بزنم که این‌ها دارند دروغ می‌گویند. همه‌شان به فکر جیب خودشان هستند، نه بچه‌های شما. نه گل‌های شما. شما مسئول گل‌تان هستید. آن را نسپارید به گل‌فروش‌هایی که می‌خواهند آن را از ساقه بزنند و بگذارند در گلدان... دارم هذیان می‌گویم؟ می‌دانم. گفتم که حالم خوش نیست. امروز جمعه است و حالم خوش نیست.

*

دو هفته‌ای است که در برنامه صبح جمعه شبکه دو، بچه‌هایی را می‌آورند که مثلا نخبه‌اند یا باهوش یا یک همچین چیزهایی. یک نمایش تمام‌عیار، مثل یک سیرک. یکی‌شان می‌تواند در 4 سالگی بخواند و بنویسد و به انگلیسی تا چند بشمارد و برعکس بشمارد و این چیزها. آن یکی رفته یک موسسه‌ای و می‌تواند در 5 سالگی چند تا عدد را به صورت ذهنی جمع و تفریق کند و بگوید. اول بچه دست‌آموز وارد می‌شود؛ نمایش می‌دهد، حضار کف می‌زنند، بعد مدیر موسسه می‌آید و در حالی که حتی نمی‌تواند یک جمله را با فعل و فاعل درست بیان کند، مثل مدیر یک سیرک سرش را بالا می‌گیرد و با تشکر از تشویق‌های حضار می‌گوید که چطور این بچه را به این‌جا رسانده‌اند. بعد یک چیزهایی در مورد نیمکره‌های مغز، اعتماد به نفس، خلاقیت (و هر چیز دیگری که احتمالا برای والدین مهم است) می‌گوید و بعد صحنه را می‌سپارد به عموقناد که ضربه نهایی را بزند: تبری محکم به پایه‌های وجدان مادرها و پدرها. «اگر به فکر پیشرفت بچه‌تون هستین، حتما با این شماره‌ها تماس بگیرین» و «نباید هیچ بچه‌ای در ایران باشه که به این موسسه نره» و چیزهای دیگری که یعنی زود باشید تا بچه‌تان بیشتر از این عقب‌افتاده و خنگ نشده، زنگ بزنید و بچه‌تان را نجات بدهید و خوشبختی و هوش را برایش بخرید.

*

آهای تو! عموقنادی که نوستالژی کودکی‌مان بودی! چند؟! فریب دادن مادر و پدرهای ساده‌ای که حاضرند به هر قیمتی خوشبختی را برای بچه‌هایشان بخرند، چند می‌ارزد؟ با چند میلیون حاضر شدی وجدان چند میلیون مادر و پدر پای این برنامه را این طوری بلرزانی؟

*

حالم خوش نیست. جمعه‌ها پشتم تیر می‌کشد. برای گل‌های معصوم کشورم دلم می‌سوزد. غصه می‌خورم.





اینجا میتوانید به کمپین اعتراض به تبلیغات برنامه های کودک رای بدهید.

میتوانید با گذاشتن لینک این صفحه  در پیوندهای وبلاگ تان، نوشتن پستی در این رابطه در وبلاگ، ایمیل کردن برای دوستان، انتشار در فیس بوک، توییتر، پلاس و... به این کمپین کمک کنید!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

با دخترها می‌رویم بیرون، پیاده‌روی. برگشتنی، خرت و پرت می‌خریم برای درست کردن بیسکوییت‌های کاکائویی که خمیرش را درست کنم و بدهم دست نرگس که با وردنه صاف (ناصاف!) کند و با هزار جور قالب مختلف، قالب‌شان بزند و بعد کیف کند از خوردن بیسکوییت‌هایی که خودش درست‌شان کرده.

پای آسانسور ایستاده‌ایم. مریم توی آغوشی است و نرگس اسکوترش را پارک کرده بغل پله‌ها. چادر و روسری‌ام کج و کوله شده‌اند و انگشت‌هایم از لای رد باریک و عمیق کیسه‌های پلاستیکی کبود شده. دختر جوانی می‌آید و کنار ما منتظر آسانسور می‌ماند. یک نگاه به سرتاپای من و بچه‌ها می‌اندازد و خیره می‌شود به عددهای قرمز کنار آسانسور.

یک لحظه خودم را می‌گذارم جای او. خودم را می‌بینم. زنی که یک بچه توی بغلش است و یک بچه دیگر کنارش. کیسه‌های بزرگ و کوچک دستش سنگینند و تخم‌مرغ‌ها و شیر و آرد و آب‌پرتقال و کره روی هم سوارند. پایین چادرش خاکی شده و روسری‌اش صاف نیست. خسته است، این را از نفس‌های کوتاه و تندش می‌شود فهمید. شاید حالا دختر جوان دارد پیش خودش می‌خندد. به زنی که احتمالا هم‌سن خودش است و حالا هزار جور بار و بندیل روی دوشش است. خانه، زندگی، خرید، شوهر، بچه، بچه، غذا و احتمالا هزار جور دغدغه بی‌ارزش و مسخره و روزمره مثل پول و پوشک بچه و مهدکودک و تعمیرات شیر دستشویی و لک روی کابینت و از همین چیزهای ساده و سطح پایین که زندگی‌اش را پر کرده. شاید حالا دختر جوان خوشحال است که جای من نیست و دستش فقط یک گوشی موبایل است و شال روی سرش صاف است و هیچ کس از او آویزان نیست و الان که می‌رود خانه مجبور نیست دست این را بشوید و شلوار آن را عوض کند و شام را بگذارد و میوه‌ها را بشوید و موهایش را مرتب کند برای وقت آمدن بابای بچه‌ها و خانه را جمع کند و هی جمع کند و هی جمع کند. شاید دختر جوان حالا دلش می‌سوزد برای زنی که خسته است و تا چند ساعت دیگر و حتی تا چند سال دیگر و حتی‌تر تا آخر عمر دیگر هیچ روز و شبی را بی‌بار و بی‌دغدغه نخواهد خوابید.

*

این خود من بودم. همان دختر جوانی که دلش برای زن‌هایی با دو سه تا بچه می‌سوخت و وقتی می‌دیدم‌شان که شیر می‌دهند یا برای پاک کردن دماغ بچه‌شان دنبالش می‌دوند یا سفره جمع می‌شود و هنوز قاشقی هم نخورده‌اند، ته دلم خوشحال می‌شدم که جای آن‌ها نیستم و مطمئن بودم هیچ وقت مثل آن‌ها نخواهم شد. هرگز چنین تصوری از خودم نداشتم. فکر می‌کردم همیشه مثل آن دختر جوان خواهم بود. نه شبیه تصویری که این همه از آن وحشت داشته‌ام. تصویر زنی شبیه همه مادرهای دور و برم. شبیه مادر خودم.

*

توی آینه آسانسور من ایستاده‌ام. من آن دختر جوان بی‌بچه و بی‌بار و بی‌دغدغه نیستم. من آن یکی‌ام. آن زنی که دو تا بچه دارد و کیسه‌های خریدش آویزانند. من آن یکی هستم که... خسته؟ یکنواخت؟ وحشتناک؟ بی‌ارزش؟ من آن یکی‌ام که مادر است.

آن یکی که بچه‌اش دارد توی آینه به صورت خسته مامانش می‌خندد. کسی که آن دختربچه قشنگ صدایش می‌کند «مامان». آن که چشم‌هایش خسته‌اند، اما برق عجیبی دارند. برقی که مال هزار هزار چراغ روشن در درونش است و هیچ کس هرگز پی به راز شیرین این چراغ‌ها نخواهد برد. هیچ کس جز همان مادرهای ساده. یکی مثل مادر خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 6 بعد از ظهر  توسط من.  | 

نشستم چند تا فیلم دیدم از لحظه‌های اول تولد بچه‌ها. بچه که به دنیا می‌آمد، نمی‌شد بگذارندش روی سینه مادر. به مادر نشانش می‌دادند و می‌بردند توی آن تخت‌های گرم که دماغ و دهان‌اش را ساکشن کنند و تنش را تمیز کنند و وزن و قد و این جور چیزها تا دوخت و دوز شکم مادر تمام شود.

گریه‌ام گرفت. از دیدن صحنه نوزاد عریان و مچاله روی آن ملافه‌های سبز گریه‌ام گرفت. خیلی بی‌پناه بود. خیلی تنها بود. بچه‌ای که جز صدای قلب و گرمای تن مادرش خاطره‌ای نداشت، حالا رها شده بود و هیچ چیز نداشت. مانده بود تنها و بی‌کس و بی‌چیز و بی‌پناه.

یاد زایمان‌های خودم افتادم. بچه که دنیا آمد، گذاشتندش روی سینه‌ام و یکی از همان پارچه‌های سبز انداختند رویش. دیگر گریه نکرد. سرش را گذاشت روی تن من و انگار که دوشاخه‌اش را وصل کرده باشند به پریز آرامش، آرام شد. دوباره برگشته بود به آغوش همان تنها چیزی که داشت.

*

بچه‌های عریان و بی‌پناه روی ملافه را که می‌بینم، گریه‌ام می‌گیرد. فکر میکنم خودمم آن طور مچاله و تنها.

روزی که من این‌طور بی‌پناه و تنها باشم، چه کسی مرا نجات خواهد داد؟ آن مهربان‌تر از مادر، تنها خاطره مشترک من از دنیای کوچکم، آغوشش را به روی من خواهد گشود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

از مربی‌شان پرسیدم امروز در مهد چه کار کرده‌اند: «امروز یک کتاب در مورد زندگی مورچه‌ها خواندیم. بعد رفتیم توی حیاط و محل مورچه‌ها را کشف کردیم. بعد برایشان لانه ساختیم و غذا ریختیم. بعد چندتایشان را آوردیم توی مهد و گذاشتیم روی میز نور و با ذره‌بین اجزایشان را دیدیم و پاهایشان را شمردیم.» برگشتنی از جلوی لانه مورچه‌ها رد شدیم. یک مخروط خاکی بود با چند کیلو برنج(!) که برایشان ریخته بودند.

*

در ماشین.

من: نرگس! امروز چی کار کردین؟ مورچه‌ها رو دیدین؟ براشون لونه ساختین؟

نرگس- آره. یه لونه ساختیم، شکل کوه بود. حالا دیگه زورشون می‌رسه از اون کوه بالا برن یا نه؛ من نمی‌‌دونم!

:  بردین‌شون توی مهد، چی کار کردین باهاشون؟

- گذاشتیم رو میز، می‌مُردن!

:  چرا؟

- ما می‌مُریدیم‌شون!

:  چرا؟!

- هی بهشون دست می‌زدیم، می‌مُردن!

: پاهاشون هم شمردین؟ (سعی می‌کنم بی‌خیال موضوع مُراندن مورچه‌ها شویم!) چند تا پا داشتن مورچه‌ها؟

- هفت تا!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط من.  | 


حسن

گوشوارهء عرش است

که در کوچه روی خاک افتاد...



(حمیدرضا برقعی. شاعر جوان خوش ذوق و قریحه ای که برخلاف اغلب آدم معروفها از نزدیک هم مثل شعرهایش خوب و دلنشین است. شعر را از اینجا برداشتم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دارم به مریم شیر می‌دهم. چسبیده‌ام روی تخت و برای این که دخترک خوابش ببرد تکان نمی‌خورم. حتی نمی‌توانم موهایم را که دارد می‌رود توی چشمم کنار بزنم. نرگس بیرون است و نمی‌دانم دارد چه کار می‌کند. غذا نداریم. خانه منفجر است. لپ‌تاپم روشن.

فکر می‌کنم کاش می‌شد از روی خودم کپی بگیرم. مثل همین بزغاله‌های تراریخته، چند تا از روی خودم تراریزی(!) کنم. یکی‌ام برود ماکارونی را درست کند. یکی‌ام بنشیند پای بدقولی‌هایم به مجله و تمام‌شان کند. یکی‌ام خانه را مرتب کند و لباس‌های توی لباسشویی را پهن کن. یکی‌ام برود با نرگس خمیربازی کند. یکی‌ام همین جا بخوابد و به مریم شیر بدهد. و یکی‌ام هم بیاید و موهایم را بزند کنار.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

وقتی بچه نداشتم، تصورم در مورد تربیت بچه خیلی تخیلی بود. فکر می‌کردم بچه یک لوح سفید است که قرار است ما رویش نقاشی کنیم. یا یک تکه گِل بی‌شکل که قرار است به دستان پرتوان ما کاسه و کوزه‌ای از تویش دربیاید.

مدتی که از تولد نرگس گذشت، فهمیدم تا چه حد اشتباه می‌کردم. بچه‌ها موجوداتی کامل‌اند با شخصیتی منحصر به فرد. کاسه و کوزه‌ای که شکل و طرح و رنگ دارد و تربیت حداکثر می‌تواند آن را یک جای خوب در سفره بنشاند.

حالا که مدتی گذشته، حالا که مریم را هم دارم، فکر می‌کنم حتی تصور قبلی‌ام هم بیخود بوده. بچه‌ها همه چیزشان کامل است. شخصیت‌شان، رنگ‌شان، جایشان. سفره پهن شده و همه چیز در جای خودش است. فقط منم که ایستاده‌ام و دور سفره دارم می‌چرخم. من باید یک جای خوب برای خودم پیدا کنم. جایی که دستم به همه چیز برسد و ظرف‌های گل‌من‌گلی سفره را خوب ببینم.

تازه دارم می‌فهمم که مادری اصلا تربیت کردن بچه‌ها نیست؛ تربیت کردن خودم است. بزرگ شدن خودم، رشد خودم، تقوای خودم است. اگر جایی چیزی خراب است، این منم که باید بلند شوم و یک سوی دیگر سفره بنشینم. این منم که باید عوض شوم. تربیت شوم. امسال برای خودم «حول حالنا الی احسن الحال» را خواندم. بلند.

 

پیشنهاد مادرانه: یک فهرست بنویسیم از مشکلاتی که با بچه‌مان داریم. بدغذاست؟ بی‌ادب است؟ نق‌نقو است؟ بدخواب است؟... این فهرست مشکلات منِ مادر است. از امروز خودم را درست می‌کنم. من امسال می‌خواهم ساعت خوابم را درست کنم، برنامه غذایم را منظم کنم، داد نزنم، نق نزنم، حرف زشت نزنم، بیشتر بازی کنم. شما چطور؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 4 بعد از ظهر  توسط من.  | 

صدایم کرده که: بیا ببین چی کشیدم. رفتم می بینم یک صفحه کاملا سیاه است.

نرگس: «این مثلا یه خونه است که چراغها رو خاموش کردن بخوابن، روشن هم نمیکنن!»

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1392ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  |