روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

پیش از حرف اصلی: لازم می‌دانم خیلی جدی و رسمی اعلام کنم که این پست به درد مادران (یا پدرانی!) می‌‌خورد که علاقمند به آموزش قرآن به کودک‌شان هستند و لابد در این راه اقداماتی هم کرده‌اند. بنابراین اگر با اصل قضیه مشکل دارید و آموزش قرآن به کودک را به هر دلیل صحیح نمی‌دانید، خودتان را اذیت نکنید: نخوانید. قرار نیست درباره لزوم یا عدم لزوم آموزش قرآن حرف بزنیم یا همدیگر را بازخواست کنیم. این انتخاب من است. مثل انتخاب شما. همان قدر ارزشمند. همان قدر شخصی. همان قدر ساده.

 

حرف اصلی: کم‌کم دارد یک سال می‌شود که نرگس کلاس قرآن می‌رود. قبلا در همین وبلاگ نوشته‌ام که کلاسی که نرگس می‌رود یک جور خاصی است (که قاعدتا همه هم نمی‌پسندند) و اگر چنین نوعی از کلاس نبود، شاید اصلا برای آموزش قرآن به کلاس نمی‌فرستادمش. با این وجود "آموزش قرآن" را تنها استثنای "آموزش به کودک پیش از سن دبستان" می‌دانم و روش‌ها و تجربه‌های آن را هم دنبال می‌کردم. یادم هست آن موقع‌ها کلی سوال داشتم که دلم می‌خواست یکی جوابش را بدهد. حالا می‌خواهم بعضی از جواب‌هایی را که به آن رسیده‌ام، در اختیار شما بگذارم. لابد شما هم ایده‌های خوب و تجربه‌های ارزشمندی دارید که دانستن‌شان برای من مغتنم است.

*

شنیدن. فقط شنیدن.

از من بپرسید، این اولین و مهم‌ترین قدم در راه آموزش قرآن است. دقت کرده‌اید که بچه‌ها چقدر زود آهنگ‌های تبلیغات تلویزیونی یا ترانه‌هایی را که ما در ماشین گوش می‌دهیم حفظ می‌شوند؟ دلیلش نه اشعار فاخر(!) و جذاب است، نه حتی گاهی موسیقی خوب. دلیلش در اغلب موارد فقط مداومت است. دقیقا همان طوری که خودمان با چند بار شنیدن یک آهنگ حفظش می‌شویم. بچه‌ها از ما خیلی تیزترند. سریع لحن و آهنگ و متن را می‌گیرند و فوری هم تحویل‌مان می‌دهند. اگر می‌خواهیم بچه‌هایمان قرآن یاد بگیرند (از شعرهای تبلیغ شامپو و برنج که خیلی بهتر است!!) باید آن‌ها را در معرض شنیدن قرآن قرار بدهیم. فرقی نمی‌کند بابای بچه‌ها با صدای بلند هر شب کمی قرآن بخواند، یا سی‌دی قرآن بگذاریم لای سی‌دی‌های توی ماشین، یا خودمان سوره حمد را زمزمه کنیم. بچه‌ها می‌شنوند.

 

حالا صدای کی را گوش کنیم؟

به شکل واضحی بهتر است ترتیل گوش کنیم، چون صوت برای حفظ کردن مناسب نیست. از بین همه ترتیل‌های موجود من دو تا را بهتر می‌دانم؛ یکی همان ترتیل پرهیزگار که معرف همه هست، و یکی هم منشاوی که اهالی حفظ قرآن به آن واردند. هرکدام از این‌ها خوبی‌ها و سختی‌هایی دارد.

ترتیل پرهیزگار را دوست دارم چون ایرانی است. اصلا سراغ ترتیل‌های وهابی و سعودی نرفته‌ام چون به تاثیر روح خواننده بر چیزی که می‌خواند اعتقاد دارم. پرهیزگار به جز آن حس نوستالژی خاص برای من (که خودم با صدای او قرآن را حفظ می‌کردم) آهنگ خوبی هم دارد. خواندنش فراز و فرود زیاد دارد و آهنگین است. به همین دلیل مثل موسیقی خیلی زود بر ذهن آدم نقش می‌بندد. کیفیت صوتی فایل‌های ترتیل پرهیزگار هم خیلی خوب است و اشتباه در فهم حروف کمتر رخ می‌دهد. منتها برای حفظ کردن بچه‌ها مشکل مهمی دارد: تند می‌خواند. خیلی تند. حفظ کردن با ترتیل پرهیزگار برای کسانی که قادر به خواندن از روی قرآن هستند، چندان سخت نیست. اما برای بچه‌ای که "فقط" از راه شنیدن قرار است حفظ کند، این تندی خواندن کار را خیلی سخت می‌کند.

ترتیل منشاوی توصیه جدی معلمین قرآن به حافظین است. اول این که منشاوی در بین قاریان قرآن به صحت خواندن بسیار معروف است. اهل فن می‌دانند که در خواندن قرآن همه مکث‌ها، بازگشت‌ها، ادای حروف، صداها، مدها و... چقدر مهم هستند و منشاوی معروف است به این که بهترین ترتیل را از نظر صحت دارد. (پرهیزگار چنین جایگاهی ندارد) دوم این که منشاوی خیلی آرام و با طمانینه می‌خواند و برای حفظ کردن بچه‌ها خیلی بهتر است. با این حال دو تا مشکل هم وجود دارد. یکی این که خواندن منشاوی خیلی یکنواخت و بی فراز و فرود است و آهنگین نیست. هرچند که این خودش موجب صحت بیشتر خواندنش می‌شود، ولی کار را برای حفظ کردن سخت می‌کند. یکی دیگر هم این که کیفیت صوتی ترتیل‌های موجود از منشاوی اصلا خوب نیست و خش و نویز زیاد دارد و احتمال این که متوجه حروف نشوی، زیاد است. بنابراین باید مراقب باشید بچه‌ها اشتباه نشنوند.

حالا انتخاب با خودتان است. هر دو را گوش کنید و یکی را انتخاب کنید.

 

مواظب اشتباهات باشید

من اوایل از روش "فقط شنیدن" برای حفظ استفاده می‌کردم. به هیچ عنوان با نرگس "کار" نمی‌کردم. فقط در ماشین سوره‌ای را که قرار بود حفظ کند می‌گذاشتم و بفایل سه‌بار تکرار آن را گوش می‌دادیم. معمولا نتیجه عالی بود و ظرف چند روز نرگس ناگهان شروع به خواندن کامل سوره می‌کرد. منتها یک اشکال بزرگ وجود داشت. در مورد ما که صدای منشاوی را گوش می‌کنیم، ممکن بود به خاطر کیفیت صدا یا نزدیک بودن حروف به هم، نرگس یک کلمه را اشتباه بشنود و اشتباه هم به خاطر بسپرد. بعدا عوض کردن ذهنیتی که ایجاد شده بود، خیلی سخت می‌شد. مثلا اگر "الم" را "ولم" حفظ کرده بود، تغییر دادنش خیلی سخت‌تر از حفظ اولیه بود. این شد که من تصمیم گرفتم لااقل اولین بار یک بار سوره را با نرگس دوره کنم. کلمه به کلمه. یکی یکی کلمات را می‌گفتم و او بعد از من تکرار می‌کرد. هر وقت مطمئن می‌شدم که می‌تواند آن کلمه را درست ادا کند، می‌رفتیم سراغ کلمه بعدی. بعد از این که کل سوره را این طوری دوره می‌کردیم، موقع شنیدن بود و فقط شنیدن.

 

دقایق طلایی قبل از خواب

به مرور متوجه شدم که دقایق قبل از خواب یک جور دوپینگ برای به خاطر سپردن هر چیزی است. همان موقعی که بچه مسواکش را زده، رفته زیر پتو، چراغ خاموش شده و لالایی هم خوانده شده و قرار است بوسش کنیم و از اتاق بیاییم بیرون. کافی است سه چهار دقیقه یا کمتر با صدای خودمان یا همان ترتیلی که گوش می‌داده برایش قرآن را پخش کنیم. این صدا به عمق ذهن او می‌رود و خیلی سریع‌تر از زمان بیداری در ذهن می‌نشیند.

 

فشار ممنوع

تحت هیچ شرایطی بچه را برای حفظ کردن تحت فشار نگذارید. اگر دیدید خسته است، دلش نمی‌خواهد، حواسش نیست یا به هر دلیلی نمی‌خواهد قرآن گوش بدهد، آن را قطع کنید. اگر کودک از حفظ کردن قرآن خسته شده، مدتی برنامه را تعطیل کنید. به جایش برایش قصه‌های قرآن را تعریف کنید و سوره‌های دیگری را که حفظ بوده با هم بخوانید. هر وقت خودش خواست، دوباره برگردید.

 

صدای تو خوب است!

از صدای خودتان و بچه استفاده کنید. نمایش‌های قرآنی خودتان را فیلمبرداری کنید و تماشا کنید. صدای قرآن خواندن خودتان و او را ضبط کنید و گوش بدهید. با هم مشاعره(؟) قرآنی کنید. یک آیه او، یک آیه شما. سوره‌های قبلی را دوره کنید. در نماز با صدای بلند سوره‌ای را که او تازه حفظ کرده یا دارد حفظ می‌کند بخوانید. بگذارید صدای قرآنی‌تان شنیده شود.

 

جایزه بدهید، اما نه همیشه

حفظ کردن هر سوره می‌تواند موجی از سرور و شادی و تشویق و جایزه را در خانواده یا حتی فامیل برپا کند! بچه‌ها قطعا از چنین چیزی خوشحال می‌شوند و این خیلی هم خوب است. به خصوص اگر سوره‌ها کمی بلند یا سخت باشند، آن اواخر معمولا بچه روحیه‌اش را از دست می‌دهد و فکر می‌کند که نمی‌تواند و کم آورده، اما تشویق‌های پس از پایان کار، او را دوباره تهییج می‌کند که آستین‌ها را بالا بزند و برود سراغ سوره سخت‌تر! حفظ این روحیه تلاش خیلی خوب است و جایزه پیشنهاد خوبی است، اما... اما... اما... این خیلی مهم است که بچه‌ها شرطی نشوند و احساس نکنند که حفظ کردن قرآن یک جور معامله است برای به دست آوردن جایزه. این خیلی مهم است که بچه احساس طلبکاری بابت قرآن آموزی نداشته باشد. خطر این موضوع را وقتی متوجه می‌شویم که طرف در سی و چند سالگی در وبلاگش نوشته: خدایا! من همیشه نماز می‌خوندم، ولی حالا که این اتفاق بد افتاد، دیگر نماز هم نمی‌خوانم!!!! یعنی تا الان داشته برای یک معامله نماز میخوانده و حالا که جایزه نگرفته، دیگر نمیخواند! چنین آفتی در دین‌داری‌های ما زیاد است و باید تا جایی که می‌شود جلویش را گرفت، چون آفتی است که اگر در خرمن بیفتد، هیچ چیز از آن باقی نمی‌گذارد. تمام تلاش‌تان را بکنید که بچه برای آموزش قرآن شرطی و طلبکار نشود. جایزه را متنوع کنید. گاهی بدهید و گاهی ندهید. مثلا اگر یک بار به او پول دادید، بار بعدی ببریدش تئاتر، بار بعدی بوسش کنید و بگویید جایزه‌ات اینه که من بهت افتخار می‌کنم و بار بعدی یک شکلات برایش بخرید. این موضوع را جدی بگیرید و اگر افراد دیگری هم هستند که بچه را به خاطر آموزش قرآن تشویق می‌کنند از قبل این را به‌شان گوشزد کنید تا آن‌ها کار را خراب نکنند.

 

کلمات و قصه‌ها را پررنگ کنید

حفظ کردن خالی قرآن فایده‌اش زیاد نیست. چیزی که مهم‌تر است، فهمیدن قرآن است، حتی برای بچه‌ها. اگر بچه‌تان کلاس نمی‌رود و خودتان دارید بهش آموزش می‌دهید، اول با قصه و ماجرای آن سوره شروع کنید. قصه‌اش را با نمایش عروسکی، نقاشی یا در قالب قصه عادی برایش تعریف کنید. حداکثر جذابیت را به داستان بدهید. حواشی را کنار بگذارید و فقط اصل ماجرا را تعریف کنید یا فقط داستان یکی از آیات را که نکته کلیدی سوره است، بگویید. خودتان را جای شخصیت‌های داستان بگذارید و بازی کنید. در این حین روی تعدادی (مثلا دو یا سه تا) از کلمات سوره تاکید کنید. عربی و فارسی‌اش را بگویید و نقش‌شان را بازی کنید و معنایش را در قصه بگویید. قصه‌های قرآنی را می‌توانید با جستجوی اینترنتی هم پیدا کنید. بگذارید کودک از چیزی که دارد می‌خواند یک فهم ساده داشته باشد. آشنا شدن با کلمات و دانستن نقش‌شان در ماجرای قصه کمک می‌کند که بچه موقع خواندن سوره بفهمد دارد در مورد چه قصه‌ای حرف می‌زند.

 

خودتان قرآن بخوانید

این از همه آن‌های دیگر مهم‌تر و سخت‌تر است. بچه‌ها هیچ وقت آن چیزی نمی‌شوند که تلاش می‌کنیم بشوند. آن چیزی می‌شوند که ما هستیم. پس تنها راه قرآنی‌تر کردن بچه‌ها این است که خودمان قرآنی‌تر شویم. بچه‌ها باید ببینند که ما قرآن دست‌مان گرفته‌ایم و می‌خوانیم. قرآن گوش می‌دهیم. و قصه‌های قرآن را برایشان تعریف می‌کنیم.

 

با قرآنی‌ها بگردید

هرچقدر هم که تلاش کنید کودک‌تان قرآنی شود و قرآن یاد بگیرد، اگر در جمع‌های دور و برتان هیچ کس قرآن خواندن و قرآن دانستن را یک "ارزش" نداند، فایده‌ای ندارد. آدم‌ها از تولد تا مرگ تحت تاثیر جو هستند. مهم است که جو دور و بر شما، کودک‌تان را و تلاشش را برای قرآن آموختن تایید بکند. مهم است که او کودکان دیگری را ببیند که آن‌ها هم چند آیه بلدند. در سختی حفظ کردن سوره‌های بلند با هم همدردند! و لذت تمام کردن یک سوره را چشیده‌اند. این دنیای مشترک کلی به داشتن یک احساس خوب و ارزشمند از کاری که دارد می‌کند کمک می‌کند. ارتباط با این آدم‌ها حتی به خودتان هم حس بهتری می‌دهد.

 

 

پانویس بی‌ربط: پست کالای ایرانی را جمع‌بندی کردم. دیدید؟ لینک دانلود فایل Pdf پای همان پست موجود است.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط من.  | 

توضیحی که بهتر است اول بنویسم: مریم سرش خورد به مبل. نشکسته. بخیه خورده. حالش خوب است. حال من؟ مثلا خوبم.

 

خوابم نمی‌برد. چشم‌هایم را که می‌بندم تصویر صورت پر از خون مریم می‌آید جلوی چشمم. آن حفره سیاه ترسناک روی پیشانی‌اش که از تویش خون مثل آب روان جاری می‌شد روی صورتش. بعد دوباره تک تک آن لحظه‌های سخت و تلخ برایم مرور می‌شود. خوابم نمی‌برد.

*

داشت بازی می‌کرد. از همین بپربپرهای عادی توی خانه. افتاد. سرش خورد به لبه مبل. فکر کردم مثل همیشه است، اما گریه‌اش شدید بود. دویدم به سمتش و ناگهان... قطره‌های خون بود که پای مبل می‌چکید. بردمش توی حمام. هرچه صورتش را آب می‌زدم، خون بند نمی‌آمد. این خون لعنتی از کجا بود که تمام نمی‌شد؟ یک مشت دستمال کاغذی گذاشتم روی صورتش. و تازه آن حفره عمیق روی پیشانی خودش را نشان داد: یا امام زمان!

شل شدم. خون مثل آبی که از شیلنگ برود روان بود، مریم گریه می‌کرد و من داشتم سکته می‌کردم. ولی فرصت برای ترسیدن نبود. پریدم. شلوار، روسری، چادر، کیف پول، موبایل... و هی داد می‌زدم: مریم وایسا مامان! الان میام! بلندش کردم و پتو پیچیدم دورش و دویدم بیرون. در باز ماند. برنگشتم که ببندم.

چطوری تا بیمارستان رانندگی کردم و زنده‌ایم؟! دستم را گذاشته بودم روی بوق و پدال گاز را تا آخر گرفته بودم. راننده‌هایی که از جلوی راهم کنار می‌رفتند دست‌هایشان را می‌آوردند بیرون که یعنی چته؟ من چه‌ام بود؟ هیچی، فقط از پاره تنم آن پشت داشت یک‌بند خون می‌رفت و گریه می‌گرد.

جلوی اورژانس، همان جا که زده توقف حتی برای یک لحظه هم ممنوع، ماشین را با در باز گذاشتم و دویدم تو. یکی به داد من برسد! «این که چیزیش نیست!» هر کدام‌شان یک بار این را گفتند. برای آن‌ها این فقط یک کیس عادی بود با شکافی در پیشانی که باید بخیه می‌شد. برای من عشقم بود که هنوز پیشانی‌اش پر خون بود. بابایی(بابابزرگ بچه‌ها که پزشک همان بیمارستان است) که آمد، مریم را دادم بغلش. رفتم بیرون آن اتاق، روی اولین تخت اورژانس ولو شدم. تنم را عزق سرد گرفت.

من نرفتم توی اتاق عمل سرپایی. داشتم جان می‌دادم. بابایی مریم را برد. بلند بلند آیه‌الکرسی خواندم تا صدای گریه‌های مریم گوشم را کر نکند. تمام که شد، رفتم بالای سرش. یک نخ آبی، حفره سیاه لعنتی را جمع کرده بود. مریم هنوز داشت هق هق میکرد. من هنوز سر پا بودم.

*

خانه که رسیدیم مریم بی‌حال شده و خوابیده بود. لباس‌هایش قهوه‌ای بودند. موهایش بوی خون می‌داد. لکه‌های خون را از روی سرامیک‌ها آب کشیدیم. حمام پر از خون بود. با اسکاچ افتادم به جانش تا حتی ذره‌ای هم از این تلخی وحشتناک روی تن خانه باقی نماند. چند ساعت دیگر نرگس از مهد برمی‌گشت. هنوز باید سر پا بمانم.

*

مریم که بیدار شد، بهش گفتم: تو خیلی دختر شجاع و قوی‌ای بودی که خودت تنهایی رفتی پیش دکتر (برای بخیه).

مریم گفت: تو هم که بودی!

گفتم: آره، من دم در بودم.

مریم گفت: نمی‌شه که تو نباشی. تو نباشی، من تنها می‌مونم.

 

دیگر نمی‌توانم سر پا بمانم. پخش زمین می‌شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۳ بعد از ظهر  توسط من.  | 

این هم یکی دیگر از آن وسواس‌هاست که شاید مسخره به نظر بیاید. وسواس خریدن جنس ایرانی، تا جایی که بشود. خودم هم سعی می‌کنم این "جا" را هی جلوتر ببرم و نگذارم تبلیغات برایم تصمیم بگیرند.

خوب می‌دانم که عملی کردن این تصمیم کار سختی است. جنس ایرانی با کیفیت کمتر پیدا می‌شود. بسته‌بندی‌‌اش جذاب نیست. توزیعش گسترده نیست. شناخته شده نیست. با این همه ایرانی است و ما هم ایرانی هستیم. یعنی همان چند هزار تومان، به جای آن که برود در جیب وارد کننده(قاچاقچی؟) و تولیدکننده خارجی، می‌رود در جیب تولیدکننده ایرانی که با هزار جور بدبختی کار تولید در کشور، هنوز دارد این کار را می‌کند. این پول خرج کردن‌ها از نظر من "برکت"ش بیشتر است.

خوب‌تر می‌دانم که تا به حال هزار بار جنس ایرانی خریده‌ایم و پشیمان شده‌ایم و با خودمان گفته‌ایم کاش کمی دیگر پول رویش گذاشته بودم و آن جنس خارجی را می‌خریدم که حالا گرفتار تعمیر و گارانتی و این چیزهایش نشوم. ولی باز ته دلم راضی نمی‌شود که به این راحتی برکت خریدن کالای ایرانی را بی‌خیال شوم.

این وسط یکی از مشکلات ما در خرید کالای داخلی، نشناختن کالاهای مرغوب و به‌صرفه است. یعنی دل‌مان می‌خواهد بخریم، اما نمی‌دانیم چی بخریم که خوب باشد. در نتیجه ترجیح می‌دهیم برویم همان جنس خارجی معروف را بخریم که امتحانش را پس داده، تا این که ریسک کنیم و کالای نشناخته‌ی ایرانی را بخریم.

حالا دلم می‌خواهد برای خودم هم که شده، یک بار دور هم از کالاهای خوب ایرانی که می‌شناسیم بنویسیم، تا همه از هم یاد بگیریم. نمی‌خواهم ماجرا را خیلی بزرگ و پیچیده کنم که چیزی از تویش درنیاید، پس فقط می‌رویم سراغ محصولات مربوط به کودک. منظورم قاعدتا محصولات فرهنگی نیست، که خب عمده استفاده‌اش همین محصولات داخلی است و خارجی‌اش بازار چندانی ندارد. منظورم کالاهای مصرفی مربوط به کودک است. مثل لباس و کفش و محصولات بهداشتی.

در کامنتدونی تجربه‌هایتان را به ما هم بگویید. لطفا نتیجه مشاهدات شخصی‌تان را بنویسید، نه شنیده‌های دیگران. و لطفا محصولات کارخانه بابایتان را هم تبلیغ نکنید!! :))

 

بعدا اضافه شده:

واضح و مبرهن است که جمع‌بندی مطالب عین آن مطالب نیست و خواندن کامنت‌ها برای آگاهی از جزئیات کیفیت برندهای معرفی شده، لازم است.

از اینجا فایل پی‌دی‌اف را دانلود کنید.

 اینجا سایت تولید میهن را ببینید.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶ بعد از ظهر  توسط من.  | 

رفتیم سفر. عبارت درست‌ترش این است که از تهران فرار کردم. از چهاردیواری کوچک، از دود و ترافیک، از آسفالت، از لباس‌های سیاه و گریه عزیزانم فرار کردم. لباس سیاهم را گذاشتم تهران بماند و با یک چمدان بزرگ راهی شهر پدری دخترها شدیم. رفتیم که بچه‌ها کمبود طبیعت‌شان را با خاک‌ و باغ و مرغ و گوسفند، و من فقر شدید ویتامین Dام را با آفتاب تند کویر جبران کنم. رفتیم که بعدازظهرهایمان را بسپریم به کاهوی محلی و شیره نبات روی ایوان روبروی باغ انار تا یادم برود که امروز بعدازظهر همه فامیل دور خاک تازه‌ای در بهشت زهرا جمع شده‌اند. رفتیم که بچه‌ها آن قدر بازی کنند که یادشان برود سفرمان چرا چند روز عقب افتاد و آن قدر خاکی بشوند و حمام‌شان کنم که از خستگی غش کنیم.

اما نشد.

برگشتیم.

به همان تهران غم‌زده و چهاردیواری کوچک برگشتیم. چون یک موقع یادم آمد که من فقط "مادر" نیستم. "دختر" هم هستم. دختر مامان و بابایی هستیم که وقتی دور همیم، شادترند. و حالا دختر بابایی هستم که کمتر از همیشه می‌خندد و شادی از همیشه‌اش دورتر شده. و من هم چند صد کیلومتر از او دورم. و صدایش پشت تلفن غمگین است. برگشتیم. چون شادی‌مان کافی نبود.

یک هفته زودتر چمدان‌مان را جمع کردیم و چند ساعت بعد، وقتی پریدم بغل مامان و بابام، مادر نبودم. دخترکی بودم که می‌تواند روزهای مادرانه و پدرانه دو نفر دیگر را بسازد. کمی شادتر. کمی گرم‌‌تر. و چه بسا این لبخندهای خسته‌ی کم‌رنگ لای چاردیواری، شیرین‌ترند از جیغ‌های خنده دخترهای زیر آفتاب.

 

پانویس مربوط: گنج است. این لبخندهای رضایت مادرها و پدرها یک گنج واقعی است. خودمان را ثروتمند(تر) کنیم.

پانویس نامربوط: یک آزمایش ویتامینD بدهید. به خصوص اگر خانمید، بارداری و شیردهی داشته‌اید، بچه‌های پشت هم آورده‌اید، و معمولا در seaside آفتاب نمی‌گیرید! من وقتی فهمیدم در چه فقر وحشتناکی از ویتامینD به سر می‌برم که چند سال بود از درد مفاصل و استخوان‌ها رنج می‌بردم. و ضمنا فهمیدم که سطح پایین ویتامینD موجب کاهش جذب کلسیم هم می‌شود و نتیجه‌اش این می‌شود که حتی با وجود مصرف لبنیات، کلسیم جذب استخوان‌ها نمی‌شود و نتیجه این هم می‌شود استخوان‌های پوک. چیزی که فقط تا حوالی 35سالگی فرصت برای جبرانش هست. پس بشتابید!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط من.  | 

وسط هول هولکی‌های عید، هزار کار داشتیم که نشد. نشد تخم‌مرغ‌هایی با آیه‌های سوره کوثر رنگ کنیم. نشد کفش نو بخریم. نشد عکس نرگس با لباسی را که مامان دوخته(!) در وبلاگ بگذاریم. نشد موهای مریم را مرتب کنیم. نشد مطلب‌هایمان را تمام کنیم. نشد حتی خانه را کامل جاروبرقی بکشیم! (چون وسط کار سوخت!)

خدا کند سال دیگر شبانه‌روزمان 48 ساعت شود که ما به همه کارهایمان برسیم!

آمین!

 

عیدتان مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۲ بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

امام آمد!

 

 

با این جمله، در خانه ما انقلاب شد! آن هم انقلابی که مامان و بابای نرگس هیچ فکرش را هم نمی‌کردیم! وقتی بابا داشت فیدخوانش را بالا و پایین می‌کرد و مقالات این ور و آن ور را از دریچه مانیتور می‌خواند، نرگس آمد ایستاد پشت سر بابا. کمی منّ و منّ کرد و گفت: امام آمد!

آنجا، روی صفحه مانیتور بابا، صفحه روزنامه همان سال بود، با همین جمله. نرگس داشت از روی آن می‌خواند. دهانم باز مانده بود: از کجا یاد گرفتی، بچه؟! خودش هم نمی‌دانست. من هم. از مهد هم پرسیدم، چیزی نمی‌دانستند. دخترک خودش رفته بود ته و توی حرف‌ها را درآورده بود. درست مثل خودم که وقتی 6-5 سالم بود خواندن را شروع کردم.

*

سعی کنید در ذهن و فکرتان هم که شده، به چیزی گیر ندهید! این عاقبت من است که گیر داده بودم که عمرا نمی‌خواهم بچه‌ام قبل از دبستان آموزش خواندن و نوشتن فارسی ببیند!! یک دوستی هم دارم همیشه از این که بچه‌ها حجاب داشته باشند، بدش می‌آمد. حالا دختر چهار ساله‌اش چنان محرم و نامحرمی می‌کند که بیا و ببین!!

 

پانویس1: بروید ببینید در ذهن‌تان به چی گیر داده‌اید و روی چی تعصب دارید. به زودی همان بر سرتان خواهد آمد!! 

پانویس2: البته اصلاح می‌کنم: من "آموزش" سواد به کودک در زیر سن دبستان را دوست نداشتم و این کار را هم نکردم. اما "کشف" سواد در این سن؟ فکرش را نمی‌کردم!

پانویس3: مثل اغلب مادرهای دیگر، ما هم در حال تکاندن خانه و تحویل کارهای عقب مانده به این و آن هستیم. به زودی از نقش یکی از اختراعات بشر در زندگی‌مان پرده برمی‌دارم. اختراع شگفت‌انگیزی به نام: چرخ خیاطی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۱ قبل از ظهر  توسط من.  | 

دم در خانه مریم آن قدر گریه کرد که بالا آورد. از مرحله پوشک گیر داد که «نمیخوام بپوشم» و این ماجرا تا مرحله کفش و کلاه و کاپشن هم ادامه داشت. تلاش‌های من برای وعده و وعید، پرت کردن حواس، بازی کردن، راضی کردن و همه راه‌های دیگر ناکام ماند و دست آخر بعد از حدود 45 دقیقه خود را به در و دیوار خلاقیت کوبیدن برای یافتن یک راه مسالمت‌آمیز، آن قدر دیرمان شده بود که زدم به سیم آخر: لباس پوشاندن با زور بازو! نتیجه‌اش هم شد دختری با کفش، بدون جوراب، کاپشن پیچیده و کلاه در دست که با کلی هق‌هق خوابش برد.

نرگس را با کلی دیرکرد گذاشتم مهد و رفتم خرید. وقتی منتظر خریدم بودم، خانمی حدودا هم‌سن و سال مادرم که کنارم ایستاده بود یکهو گفت: «ای وای! جوراب پای بچه نکردی؟! تو این سرما؟!!» خشم از درون دلم قل‌های ریز ریز می‌زد. درِ دلم را محکم کردم و گفتم «نه.» حتی نگاهش هم نکردم. ترسیدم خشم از چشم‌هایم بپاشد توی صورتش. گفت «بچه از پا سرما میخوره. ما همیشه جوراب‌شلواری پای بچه‌مون می‌کردیم.» به اندازه یک وزنه‌بردار سنگین وزن بار برداشته‌ام انگار. صورتم قرمز قرمز شده. لب‌هایم می‌لرزد و دارم چند صد کیلو را بالا می‌برم که دهانم باز نشود. خریدم را از کاسب می‌گیرم و مثل برق می‌زنم بیرون.

مریم می‌گوید: «مامان! تُفک(!) میخری؟»

نــــــــــــــــــــــــــــــه!

بیچاره بچه! همه عصبانیتم را سر او و پفک خواستنش خالی می‌کنم. تقصیر او نیست. اقتضای سنش است این لجبازی‌ها. شاید حتی تقصیر آن خانم هم نیست. به خیال خودش داشته چیزی یادم می‌داده و لطفی به بچه‌ام می‌کرده. تقصیر من...؟ خب آدمیزاد است دیگر. خسته می‌شود. عصبانی می‌شود. به اینجایش (اینجا!) می‌رسد. بعد می‌رود پشت فرمان و عین آدم‌های غایب‌جواب(!) همه جوابهایی را که می‌خواسته به آن خانم بدهد و جلوی خودش را گرفته بوده، بلند بلند رو به برف پاک‌کن ماشین داد می‌زند. چیزهایی در باب فضولی و بچه خودمه و بچه‌های خودت و اگر از پا سرما میخوره، از مغز چی می‌خوره!

آخیش!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۹ بعد از ظهر  توسط من.  | 

دوستان زیادی را می‌شناسم که می‌گویند: بچه تو هم بدغذا بود؟! چی کار کردی؟! چهره این مادرها وقتی دارند این سوال را می‌پرسند، چهره یک آدم بی‌چاره و مستاصل است که احتمالا پیش از این از ده‌ها نفر دیگر هم همین سوال را پرسیده و خیلی از ایده‌هایشان را برای مدتی اجرا کرده و دست آخر بچه‌اش همان بچه ریزه میزه و فسقلی که بوده، هست!

راستش را بخواهید، خود من هم موقعی یکی از همین چهره‌های خسته و بی‌چاره و مستاصل بودم. از این دکتر به آن دکتر، از این متخصص به آن متخصص، از این توصیه مادرانه به آن یکی... اما همه چیز بدتر می‌شد که بهتر نمی‌شد. نرگس داشت دو سالش می‌شد. دکترها می‌گفتند این بچه سالم است و کاری‌اش نداشته باشید. سفره‌های ناهار و شام تبدیل به میدان جنگ علنی من و نرگس شده بود. میوه‌های دست نخورده سهم بابای نرگس می‌شدند و من بیشتر از همیشه ریزش مو داشتم. ماه رمضان هم شده بود قوز بالاقوز و آن تابستان کذایی، نرگس عین آدم بزرگ‌ها روزه می‌گرفت. روزه تابستان! از صبح تا افطار حوالی 8 و 9! جنگ بالا گرفته بود!

آخرهای آن تابستان کذایی، نرگس از زیر نمودار زد بیرون! حتی از آن خط قرمز صدک سه هم وزنش کمتر شده بود. آن هم دختری که با وزن نرمال دنیا آمده بود. تمام نبردها و ترفندها و راه حل‌ها و دکترها و توصیه‌های من در این چند سال، آخرش شده بود دختری که نه شیر خورد، نه غذا. من در نبرد شکست خورده بودم.

این شد که سپرم را انداختم، اسلحه‌ام را تسلیم کردم، و عین شکست‌خورده‌ها کز کردم یک گوشه. بی‌خیال شدم. به معنای واقعی و ذهنی‌اش بی‌خیال شدم. دیگر بریده بودم. وقتی این همه تلاش من، منجر به کاهش وزن (نه حتی ثابت ماندن وزنش) شده بود، همان بهتر که دست برمی‌داشتم؛ بدتر از این که نمی‌شد! جنگ تمام شده بود. بعد... زندگی شیرین شد! در کمتر از یک ماه، نرگس نشست سر سفره. اندازه فیل غذا خورد؟!! نه! این اتفاق هرگز نیفتاد و احتمالا هیچ وقت هم نمی‌افتد. نرگس همان دختر کم‌غذا و پُرادا است که از ده جور غذا نُه جورش را دوست ندارد و درنهایت همان ماکارونی را هم که دوست دارد، به اندازه یک کاسه ماست‌خوری شاید بخورد. اما اقلا سفره غذای ما دیگر تبدیل به میدان جنگ نشد. من دیگر موقع غذا دندان‌هایم را روی هم فشار نمی‌دادم و نگاه عقابی‌ام را از روی بشقاب نرگس برداشتم و با آسودگی دوختم به بشقاب خودم. نرگس نشست، هرچقدر که دلش خواست (حتی شاید خیلی کم) غذا خورد و رفت. ما صلح کرده بودیم!

مریم دیگر مثل نرگس نیست. چاق و چله هم نیست، اما برای خوردن ادا و اصول هم ندارد. گاهی فکر می‌کنم شاید نرگس هم اگر من جور دیگری بودم، جور دیگری می‌شد. شاید اگر دو سال با هم نمی‌جنگیدیم، این قدر "خوردن" برایش سخت نبود. مثل مریم راحت هر چیزی را می‌گذاشت دهنش، بی‌خیال مزه و فایده و حجم و کالری!

*

به همه مادرهای مستاصل و به بن‌بست رسیده این توصیه‌ها را می‌کنم؛ مادرانه از من بپذیرید و اقلا امتحانش کنید:

- اول مطمئن شوید که کوچولویتان مشکل پزشکی ندارد. ممکن است یک مشکل گوارشی، کمبود یک ماده معدنی یا حتی چیزهایی مثل استرس و فوبیا موجب کم‌غذایی شده باشند. همه این مشکلات را با پزشک متخصص چک کنید.

- اگر خودتان ریزه‌میزه هستید، دنبال علت کم‌وزنی بچه‌تان نگردید! علتش خودتان هستید! یک دکتر فوق تخصص بود، بعد از کلی بررسی گفت: خانم! نه شما همچین چیزی(!) هستید، نه باباش رستم دستانیه!! خب این بچه به کی بره؟!! :))

- مطمئن شوید که کودک‌تان با کمبود مواد مفید روبرو نیست. چند روز تمام چیزهایی را که می‌خورد فهرست کنید. ببینید کمبودی در پروتئین، ویتامین، کلسیم یا... نداشته باشد. اگر هرکدام را در مواد غذایی به اندازه کافی دریافت نمی‌کند، بهش مکمل بدهید. مکمل همه چیز هم که هست شکر خدا!

- از شربت زینک و اشتهاآور و مولتی‌ویتامین انتظار معجزه نداشته باشید. در هیچ کدام از این شیشه‌ها، پودر جادو ریخته نشده و بچه لاغر شما را ناگهان به توپ گرد تبدیل نمی‌کنند. صرفا مکمل هستند. همین.

- و در نهایت: تسلیم شوید و صلح کنید! قبل از این که نبردتان خیلی تلفات بدهد این کار را بکنید. خودتان را عوض کنید؛ کودک‌تان خودش عوض می‌شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۰ قبل از ظهر  توسط من.  | 

وقتی ما بچه بودیم، شیرینی تر یک سور حسابی محسوب می‌شد. چه برسد که شیرینی، مال جایی حوالی میدان ونک باشد و جعبه‌اش سه کیلویی! این یعنی ما یک جای خیلی مهم قرار است برویم. ما لابد ترجیح می‌دادیم با آن جعبه سه کیلویی و لباس‌های نو برویم خانه آن فامیل پولدار که عیدی، اسکناس‌های نوی 500تومانی می‌داد، ولی مقصد یک جای دور بود. خانه‌ای تاریک و زیرپله، که پدر و برادرشان شهید شده بود. مانده بودند کلی زن و بچه. بیشتر از همه عیددیدنی‌ها آن‌جا می‌ماندیم. اگر تعارف می‌کردند غذا هم می‌ماندیم و استانبولی را دور هم می‌خوردیم. بابا شهربازی بچه‌ها می‌شد و بیشتر از همیشه با ما و بچه‌ها بازی می‌کرد. خوش می‌گذشت. خیلی خوش می‌گذشت.

*

بچه‌ها دور هم افتاده‌اند به پز دادن! یکی پز تعداد خواهر و برادرهایش را می‌دهد (که ندارد!). آن یکی پز تعداد سوره‌هایی را که بلد است می‌دهد. این یکی پز ویلای شمال را می‌دهد. دیگری پز می‌دهد که می‌تواند بدون گرفتن میله‌ها از سه پله بپرد. بچه‌ها از مایه‌های خوشبختی‌شان به هم پز می‌دهند. از چیزهایی که موجب می‌شود زندگی به‌شان خوش بگذرد.

*

یک جعبه سه کیلویی شیرینی تر می‌تواند مزه خوشبختی را در ذهن دخترکی 8-7 ساله عوض کند. یادش بدهد که خوشبختی می‌تواند در یک خانه تاریک و بی مرد و بی عیدی باشد.

ما جعبه‌های بزرگ‌مان را برای کجا کنار می‌گذاریم؟ با چه کسانی آن را جشن می‌گیریم؟ کی خوش می‌گذرانیم؟ خوشبختی را چطور برای کودکان‌مان تصویر می‌کنیم؟ کودکان ما پز چه چیزی را به هم‌سالان‌شان می‌دهند؟ وقتی بزرگ شدند، خوشبختی‌شان در چه چیزی خواهد بود؟ دور همی با خواهرها و برادرهای داشته یا نداشته؟ دانستن چند آیه بیشتر؟ خریدن یک ویلا در شمال؟ یا پریدن از سه پله زندگی، بدون دست گرفتن به میله؟

بهش فکر کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۵ بعد از ظهر  توسط من.  | 

مثل گداهای دوره‌گرد افتاده‌ام دنبال برف. به هر کسی که می‌بینم می‌گویم برای باریدن برف دعا کنند. به بچه‌ها بیشتر اصرار می‌کنم. از نرگس می‌خواهم هر شب قبل از خواب دعا کند برای رحمت خدا بر سر همه ما. چشمم به آسمان خالی است که آدم را از تابستان سال دیگر می‌ترساند.

*

چهارمین بار است که چراغ چهارراه پارک‌وی قرمز شده و من پشتش مانده‌ام. حالا رسیده‌ام سر چهارراه، کنار سه زن و دو دختری که ایستاده‌اند کنار ایستگاه بی‌آرتی و اسفندها و نرگس‌ها و فال‌هایشان را روی زمین ولو کرده‌اند. وسط حرف‌هایشان یک جمله در سرم اتصالی می‌کند: «خدا رو شکر امسال برف نیومد!» شکر؟!! برف؟!! چرا؟!! «پارسال یه برف زد، همه زندگی‌مو آب برداشت...» بوق ممتد در سرم پیچیده. چراغ سبز شده. من ایستاده‌ام.

*

خدا را چه دیدی؛ لابد آن‌ها که دعا می‌کنند برف نیاید، بیشترند. لابد دعای آن‌ها مستجاب‌تر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۰ بعد از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر