بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با نرگس سر رفتن به حمام...
من: نرگس! بیا برو حموم دیگه!
نرگس:آخه مامان! میدونی "بخبختی" من چیه؟...
من (در حالی که فکم از حیرت افتاده!): چیه؟
نرگس: من چشمامو نمیبندم میسوزه!
×
یک مشت گز آوردهام و ریختهام روی میز که با چاییام بخورم. یکی از گزها را مامانم برداشته و دارد میخورد. میگویم: ا! گز منو خوردی؟ بلند میشوم و یک گز دیگر میآورم. نرگس خیره شده به دست مامان. میگوید: گز مامانمو بده! گز مامان منو چرا خوردی؟ گز مامانمو نخور!... و همین طوری گیر داده به مامان. هر چی من میگویم بیخیال شو و مامانم میگوید حالا نصفش را خورده نرگس ولکن ماجرا نیست. آخرش آن قدر گیر میدهد که مامان یک گاز باقی مانده را درمیآورد و میدهد به نرگس: بیا! گز مامانت! نرگس گز را میگیرد و... میگذارد دهان خودش!!
×
هواپیما ابتدای باند ایستاده و منتظر اجازه باند است تا بلند شود.
نرگس: چرا نمیره؟
من: منتظره بهش اجازه پرواز بدن.
نرگس: خب من اجازه میدم!