روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

کی میگه دانشگاه آزاد خیلی گرونه؟!

با این شهریه‌هایی که ما از مهدکودک و پیش‌دبستانی و دبستان می‌بینیم،

بچه‌مون سه چهار تا لیسانس بگیره، ارزون‌تر از دوره ابتدایی درمیاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دو سه ماه است آب بازی تعطیل شده. حالا نه این که قبلا هم شیلنگ را باز می‌کردیم و می‌گذاشتیم به امان خداها! نه! ولی همان حمام نیم ساعته بچه‌ها هم شده 5 دقیقه. خودم تند و تند می‌شویم‌شان و می‌آورم‌شان بیرون. نرگس خواهش می‌کند که یک بار برویم آب‌بازی. می‌گویم «توی حموم نه. آب کمه.»

بعد یک روز آب قطع می‌شود. می‌رویم خانه فلانی. فلانی شیر آبش مثل دریچه سد باز است که سه تا استکان بشوید. نرگس می‌گوید «ما که آب بازی نکردیم، چرا آب‌مون قطع شد؟ چرا آب فلانی که این همه شیر آب بازه، قطع نمی‌شه پس؟» من نمی‌دانم چه بگویم.

*

رفته‌ایم پاساژ بغل خانه. از خانم مغازه‌داری سوال می‌پرسم. وقتی می‌آییم بیرون، نرگس می‌گوید: «خانومه چه خوشگل بود!» دوباره برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. موهایش ترکیب خوش‌رنگی از قرمز و مسی است. بافته و انداخته روی شانه‌اش. با شال و مانتوی خردلی و سبز و قرمز، خدایی‌اش ترکیب جذابی درست کرده. دلم می‌خواهد به نرگس بگویم که زیباست، ولی این که زیبایی‌ات را بریزی کف پاساژ، زیبا نیست. دلم می‌خواهد بداند که «عفاف» از همه این بافته‌ها و رنگ‌وارنگ‌ها قشنگ‌تر است. ولی بلد نیستم. نمی‌دانم چه بگویم.

*

دارند تعریف می‌کنند که عادت ندارند یک لباس را مدت زیادی بپوشند. دل‌شان را می‌زند. باید تند و تند عوضش کنند. یکی می‌گوید اصلا از این یک قرون دوزار کردن‌ها بدم میاد. زن باید خرج کنه دیگه. نرگس نیست. رفته بازی. ولی فکر می‌کنم اگر بود، اگر می‌شنید، اگر می‌پرسید، چه باید می‌گفتم؟ چطور باید بهش می‌فهماندم که قناعت ارزش است، نه ولخرجی. خرج کردن بی‌حساب، لارج بودن نیست. قناعت هم گدابازی نیست. خوب شد نیست، چون من نمی‌دانم چه بگویم.

*

سخت است.

در دوره و زمانه‌ای که جای ارزش‌ها و ضدارزش‌ها عوض شده، توضیح دادن ارزش‌های "حقیقی" برای بچه‌ها خیلی سخت است. وقتی بی‌حیایی، خوشگلی است؛ اسراف، دست و دل‌بازی؛ ولخرجی، باکلاسی؛ چطوری باید برای بچه حیا را، قناعت را، صرفه‌جویی را، توضیح داد؟ من نمی‌دانم چه بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

داشتیم می‌رفتیم راسته فروش چیزهای پر زرق و برق برای تولد، که چوب بخرم و ستاره برق‌برقی. قرار بود برایشان چوب جادو درست کنم، مثل آن که فرشته توی سیندرلا داشت. مریم خوابیده بود و چشمهای نرگس توی ترافیک کلافه کننده قبل از افطار داشت کم کم سنگین می‌شد. یکهو، درست قبل از این که پلک‌هایش را ببندد و خوابش ببرد، گفت: "مامان! چوب جادومو درست کنیم، واقعا جادو هم می‌کنه؟!"

چوب جادو، نرگس، و مریم

 

پنج سالگی...

پنج سالگی همان جادویی است که انتظار داریم بعد از آن "بابادی، بی‌بی‌دی، بوووو!" رخ بدهد.

پنج سالگی توست دخترم، که می‌تواند حتی یک چوب را هم جادویی کند.

این پنج سالگی شیرین تمام شدنی...

 

پانویس1: مریم انگار جدی جدی داره به یه جادوگر نگاه می‌کنه!! :)

پانویس2: راسته وسایل تولد فروشی: بالاتر از میدان صادقیه، خیابان سازمان آب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 11 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

مادر بودن چیز مزخرفی است! مادر که می‌شوی، فیل هم که باشی، تبدیل می‌شوی به یک موجود ترد و شکننده. با لبخند کجکی یک بچه هپلی توی مترو هزار چراغ روشن می‌شود توی دلت؛ و گریه بچه‌ای در افریقا در اثر سوء تغذیه تا حد هق‌هق می‌بردت. مادر که باشی، انگار همه بچه‌ها می‌شوند بچه‌های خودت. اراذل را که اعدام می‌کنند، برای مادرش گریه می‌کنی. المپیادی‌ها که برمی‌گردند، برای مادرش خوشحال می‌شوی. شهید که می‌آورند، به مادرش افتخار می‌کنی. و این، در دنیایی که اشک‌هایش بیشتر از لبخندهایش است، چیز مزخرفی است.

عکس‌های داعش که جوان‌های موصل را تلنبار کرده‌اند در یک گودال و مثل ترسناک‌ترین فیلم تاریخ همه‌شان را از دم به رگبار بستند، تمام رگ‌هایم را منجمد می‌کند. از خودم می‌پرسم مادران موصل اینترنت دارند؟ این عکس‌ها را می‌بینند؟ مادر آن نوجوانی که یک لحظه قبل از رگبار با ترس و التماس دارد به مردهای پوشیه زده نگاه می‌کند، این تصویر را دیده؟ آن وقت تا آخر عمرش می‌تواند برای لحظه‌ای به این تصویر فکر نکند؟ می‌تواند با تصویر چشم‌های پسر نوجوانش در آخرین لحظه زندگی، زندگی کند؟

فیلم‌های غزه خونم را به جوش می‌آورد. خون‌های روی صورت‌شان، مادرهایی که بچه‌هایشان را از زیر آوار بیرون می‌کشند، انگار مرا انداخته وسط بیمارستان شلوغ غزه. خشک می‌شوم وسط آن شلوغی و همه‌اش به مادرانی فکر می‌کنم که به سقف بالای سرشان اعتمادی ندارند. معلوم نیست سقف بعدی که روی سر بچه‌هایشان خراب می‌شود، کدام است. فکر می‌کنم شاید او هم مثل من دعا می‌کند اگر قرار است بلایی سر بچه‌هایش بیاید، اول خودش بمیرد.

تلویزیون را خاموش می‌کنم. به سایت‌های خبری سر نمی‌زنم. در بحث‌های بعد افطار شرکت نمی‌کنم. می‌خواهم نبینم، نشنوم، فکر نکنم، تا گریه‌ام نگیرد. ولی شب، وقتی دخترها خوابیده‌اند، وقتی چشمم می‌افتد به سقف اتاق و گوشم صدای نفس‌های آرام‌شان را می‌شنود، باز گریه‌ام می‌گیرد.

می‌نشینم پای فوتبال که همه فکرم بشود آن مستطیل سبز و بی‌خیال خون‌های قرمز شوم، اما باز یاد چشم‌های آن نوجوان عراقی می‌افتم که اتفاقا لباس برزیل تنش بود و حالا مستطیل سبز برای همیشه از جلوی چشم‌هایش رفته.

نه این مادرانه مزخرف دست از سر من برنمی‌دارد. چه کنم؟ که موهای صاف آن دختر سوری شبیه دختر من است. که لب‌های بسته شده آن نوزاد فلسطینی شبیه لب‌های دخترک من است. که همه پسرها و دخترهای خونین عالم شبیه بچه‌های من شده‌اند. که من شبیه همه مادران غزه و سوریه و عراق و افریقای مرکزی شده‌ام. نه اشک‌هایمان تمامی دارند، نه مصیبت‌هایمان. تمام هفته منتظریم که اخبار چیزهای بهتری بگوید و نمی‌گوید. حتی جمعه‌ها که اخبار نیست، منتظریم و باز هم روز خوبی نمی‌آید. می‌آید؟

 

پانویس1: این یادداشت، برای همشهری جوان نوشته شده و هفته آینده منتشر خواهد شد.

پانویس2: می‌دانم که عید است، رمضان است، تولد مریم است،... اما... دلم روزی را می‌خواهد که برای همه‌مان عید باشد، تولد باشد، شادی باشد.

پانویس3: به خاطر رعایت حال مادران باردار یا شیردهی که اینجا را می بینند، عکس شهید غزه را برداشتم. کاش یکی رعایت حال همه ما مادرها را بکند و ریشه ظلم را بردارد..... آمین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

اینا رو!

 

 

مدتی پیش تصمیم گرفتم برای دخترها از این اسباب‌بازی‌ها بخریم. اما وقتی رفتیم شهر کتاب و قیمت محصولات چوبی‌اش را جستیم، فهمیدیم باید حقوق چند ماه مان را بگذاریم برای خریدن یک آشپزخانه برای بچه‌ها!

چند وقت پیش که این عکس را دیدم، فکر کردم لذت "داشتن" این اسباب‌بازی‌ها یک طرف، لذت "ساختن"ش هم یک طرف! یعنی وقتی با خود بچه‌ها بنشینی و با مقوای کارتن یک ماشین، یک یخچال، یک گاز... بسازی، آن وقت استفاده ازش هم یک لذت دیگر دارد. حتی اگر مارک plantoys نباشد و زود خراب شود و کج و کوله هم باشد.

پانویس: لذت "آرزوی داشتن" یک اسباب‌بازی از هر دوی اینها جذاب‌تر است و چیزی است که با صبوری ما والدین به دست می‌آید. زود آرزوهای بچه‌هایمان را برآورده نکنیم. تا گفت: آن...! نخریم بگذاریم توی اتاقش. بگذاریم شب‌ها رویای شیرینی برای خواب‌هایش داشته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

مهر ماه بود که من "سپهر" را دیدم. سپهر، یکی از هم‌گروهی‌های نرگس بود در مهد. پسری با قدی بلندتر و رفتاری مطلقا پسرانه. از آن‌هایی که صدایشان بم است و همه‌اش دارند ورجه وورجه می‌کنند و از خراب کردن و ریختن و منفجر کردن لذت می‌برند و می‌دوند و کسی به پایشان نمی‌رسد. همیشه خوشحال بودم که یکی از این پسربچه‌ها را در خانه ندارم، چون آدم تنبلی هستم و از فکر این که انقدر دنبال بچه بدوم هم خسته می‌شدم!! ولی سپهر هم‌کلاسی نرگس و حسنا بود که از پارسال با هم دوست بودند و دو تا دختر لاغر سفید آرامند که جان می‌دهند برای 20 ساعت خاله‌بازی پیوسته!! چند ماه بعد، یک بار که با نرگس در مورد مهدکودک حرف می‌زدیم (و درواقع من داشتم به جان کندن و هزار ترفند سعی می‌کردم از توی آن دل عمیق و دست‌نیافتنی نرگس یک چیزهایی را بیرون بکشم!) گفت "من و حسنا و سپهر با هم دوستیم!" اول فکر کردم اشتباه می‌گوید. نرگس؟! سپهر؟!! دوست؟!!! نرگسی که از ترس خوردن به بچه‌های دیگر موقع دوییدن حتی حاضر نیست در بازی‌های بدو بدو شرکت کند، با دونده‌ترین و پسرانه‌ترین بچه کلاس دوست شده باشد؟! گفتم "یعنی سه تایی با هم بازی می‌کنین؟" گفت "آره" گفتم "چه بازی؟" پیش خودم گفته بودم یعنی سپهر، این دو تا دختر آرام را با خودش برده تفنگ بازی؟! گفت "خاله‌بازی!!!"

بعدها که به مامان سپهر گفتم، او هم به اندازه من تعجب کرد. به نظر هردویمان دوست شدن این سه تا با هم خیلی عجیب بود. ولی به نظر خودشان خیلی هم بامزه بود! سپهر می‌شد بابا و از حسنا و نرگس یکی مامان و یکی بچه!! خیلی هم عالی!!!

*

چند شب پیش داشتم به دوست‌های خودم فکر می‌کردم. دوستانی از جاهای مختلف و با بهانه‌های متفاوت. دوستانی که نماز شب‌شان ترک نمی‌شود. دوستانی که به حجاب اعتقادی ندارند. دوستانی که عیدها می‌روند اروپا. دوستانی که سبزی آماده می‌کنند برای دیگران تا روزگارشان بگذرد. دوستانی که مثل پسرها پرشر و شور و شلوغند. دوستانی که از سر و صدا بیزارند و به سختی می‌شود صدایشان را شنید. دوستانی بسیار عجیب و متفاوت.

بعد فکر کردم حتی نزدیک‌ترین دوستانم هم با من یک دنیا فرق دارند. از آنها که از بچگی با هم بزرگ شده‌ایم بگیر تا دوستان دوره دبیرستان و مامان‌هایی که با هم دوستیم... اصلا این آدم‌ها را با چه چسبی می‌شود یک جا جمع کرد؟! این آدم‌ها چه نقطه اشتراکی دارند که من باهاشان دوستم؟! من با تک‌تک اینها چه اشتراکی دارم؟! بین سبک زندگی من و زهرا -که قدیمی‌ترین و نزدیک‌ترین دوستم است- یک میلیون سال نوری فاصله هست، اما ما با هم دوستیم. همدیگر را دوست داریم. به هم اعتماد داریم. این از کجا آمده؟ زندگی چطوری آدم‌ها را این طوری به هم می‌چسباند؟

*

سرنوشت چه دوستانی برای دختران من رقم خواهد زد؟ چطور باید این را به دخترانم یاد بدهم که با آدم‌های متفاوت دوست شود و با نقاط مشترک‌شان خودش را به دیگران پیوند بدهد؟ خوبی‌هایش را منتشر کند و خوبی‌هایشان را ببیند؟ نکته تربیتی این ماجرا کجاست؟ فوت کوزه‌گری‌اش چیست که هنوز این همه آدم تفنگ به دست در دنیا هست که آدم‌های متفاوت را تحمل نمی‌توانند بکنند؟

آدم‌های کره خاکی این را کی یاد خواهند گرفت؟

کی دوستی، بیشتر از دشمنی خواهد شد؟

 

پانویس اجباری: مثل هر آدم عاقل و باقلی من هم خط قرمزهایی برای دوستی‌هایم دارم. این متن به این معنا نیست که مثلا من با یک قاچاقچی مواد مخدر هم حاضرم دوست شوم!!! معلوم است دیگر، نیست!؟

پانویس اجباری دوم: اگر راهش را بلد بودم، اگر میدانستم چطوری میشود آدم خیلی خوبی بود یا بچه خیلی خوبی تربیت کرد، خودم آن آدم خوبه بودم!! که نیستم!! به چشم درد دل اینها را بخوانید، نه به چشم روشهای تربیتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این که مهدکودک بچه در جشن آخر سال به بچه‌ها جوجه (بله، جوجه زنده واقعی!) هدیه بدهد،

هدیه‌ای است برای خوشحال کردن بچه‌ها؟

یا انتقامی است از والدین؟!

 

 

پانویس: می‌بریم‌شان باغی، جایی. نگه‌شان نمی‌داریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

شب تولد مریم.

در ماشین اس‌مس زدم به زهرا که «دیدی همون طوری شد که گفتم؟ شما رفتین و ما داریم می‌ریم بیمارستان!» یک هفته بود داداشم اینها مانده بودند تهران که تولد مریم را باشند، و مریم نیامده بود. زهرا که زنگ زد داشت گریه می‌کرد. من درد داشتم. حال نداشتم بپرسم « تو چرا داری گریه می‌کنی؟!»

*

یک روز.

زنگ زده بودم حالش را بپرسم، گفت دردش گرفته و در بلوک زایمان است. من انگار یکهو وصلم کرده باشند به شیر فشار قوی. زدم زیر گریه! چرا؟ اصلا نمی‌دانم. نه دوست خیلی نزدیکی بودیم، نه وضعیت خیلی بغرنجی داشت. فقط وقتی شنیدم که دارد درد می‌کشد، انگار یخ کردم. آب شدم. پخش شدم.

*

یک روز دیگر.

صبح که بیدار شدم، اس‌مس زده بود «کیسه آبم پاره شد. بستری شدم. ولی همین اول کاری روحیه‌مو باختم. چی کار کنم؟!» یادم رفت که کمرم چقدر درد می‌کند. از جا جستم. کمرم تیر کشید. نفسم بند آمد. زنگ زدم. جواب نداد. پیام دادم به همسرش. دلم می‌خواست آن‌جا باشم. دست بیندازم گردن مادرش و همین طوری بیخود و بی‌جهت گریه کنیم و سوره انشقاق بخوانیم و ذکر بگوییم. تا عصر که خبر دادند «صالح»ش دنیا آمده. باز انگار فلکه اشک‌هایم را باز کردند. زدم زیر گریه و از پشت اشکها برای هرسه‌شان دعا کردم که زیر سایه حضرت صاحب‌الزمان باشند.

*

هی.

هی از خودم می‌پرسم برای چی کلمه «زایمان» این قدر برایم سنگین و پر از احساس است؟ ناراحت می‌شوم؟ خوشحالم؟ یاد خودم می‌افتم؟ یاد تولد دخترهای خودم؟ چه می‌شود که این شگفت‌انگیزترین لحظات زندگی برایم تا این حد لبریز از احساس و عاطفه می‌شود؟ آن قدر که برای لحظات زایمان یک نفر که شاید در حد چند ساعت هم نشناسمش، تا این اندازه احساساتی می‌شوم؟

چه رازی نهفته است در این ساعت‌های شگفت‌انگیز؟ این راز مگو؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 6 بعد از ظهر  توسط من.  | 

بالاخره یک روز خواهد آمد که بچه کوچولوی شومبوس گومبولی شما یاد می‌گیرد در دستشویی/ در کابینت ظرف‌های شکستنی/ در قوطی وایتکس/ در حمام و... را باز کند. پیش از این که مجبور شوید با سرعت نور از جا بپرید، به فکر باشید!

حادثه‌ها از آنچه در توان بچه‌تان می‌بینید، به شما نزدیک‌ترند!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

یادم هست که وقتی بچه بودیم، یکی از جملاتی که سعی می‌کردیم با آن هم‌سالان‌مان را تهییج و ترغیب کنیم "اصن تو نمی‌تونی!" بود! این جمله معمولا در مواقعی استفاده می‌شد که خودمان داشتیم یک کار خلافی می‌کردیم و بعد در مقابل دوستی که ما را از آن کار نهی می‌کرد، می‌گفتیم «تو نمیای؟!... پوف! اصلا تو بخوای هم نمی‌تونی!!» این جمله معجزه‌آسا، حس بی‌عرضگی طرف را به شدت جریحه‌دار می‌کرد و طرف حتی اگر در حال ورود به محدوده مین‌گذاری شده هم بودیم، می‌آمد و از ما هم جلو می‌زد!

*

آن روز من و سحر لاغره رفته بودیم روی سقف آلاچیق مدرسه نوساز راهنمایی. مدرسه، بر اتوبان کردستان بود. دیوار کنار آلاچیق، از داخل یک دیوار دو سه متری بود، ولی از بیرون اقلا 100 متر تا زمین فاصله بود!! حالا ما رفته بودیم روی سقف چوبی و کج و معوج آلاچیقی که اگر از یک سمتش لیز می‌خوردی، از ارتفاع 100 متری روی کف اتوبان شتک می‌زدی!! ما رفته بودیم و سحر چاقه داشت التماس می‌کرد که برویم پایین. بهش گفتیم «تو هم بیا بابا!» نیامد. گفتیم «نمی‌تونی بیای!! مگه اون هیکل چاق‌تو می‌تونی بکشی این بالا؟!! هار هار هار» سحر چاقه جوش آورد. پایش را گذاشت روی لبه آلاچیق و با بدبختی خودش را کشید بالا. همان موقع ما ناظم را دیدیم که دارم می‌آید آن سمت. من و سحر لاغره که فرز و ریزه میزه بودیم پریدیم و در رفتیم. سحر چاقه ماند و ناظم آمد و... دیگر هیچ وقت با ما نیامد سراغ شیطانی.

*

عجیب است ولی حتی در بزرگسالی هم می‌شود این جمله را در قالب‌های جدیدتری از دیگران شنید: «سیگار نمی‌کشی؟ پوف... تو عرضه‌شو نداری!»، «تا حالا دوست پسر نداشتی؟! پوف.... چقدر اسکلی بابا!»، «همیشه چادر سرت می‌کنی؟! پوف... تیپت تو حلقم!» عین این جمله‌ را در همین سن و سال از آدم‌هایی هم سن و سال خودمان شنیده‌ام و هر بار یاد همان روز و آلاچیق و سحر چاقه افتاده‌ام. هربار خودم را می‌گذارم جای سحر که خونش به جوش آمد، اما اگر بلد بود خودش را بزند به بی‌خیالی و بگوید «به درک!» گیر ناظم نمی‌افتاد. بعد می‌خندم و جواب طرف را هم نمی‌دهم. یعنی: به درک!

*

«نتوانستن» یک فضیلت است. چرا فکر می‌کنیم ناتوانی عیب است؟ این که من «نتوانم» کسی را به قتل برسانم، یک فضیلت است. این که من «نتوانم» دروغ بگویم، یک فضیلت است. این که «نتوانم» مواد مخدر مصرف کنم، یک فضیلت است. این ناتوانی‌ها چه از سر آگاهی باشد(که چه بهتر) و چه حتی از سر عادت، ارزشمند است. چه به خاطر بزرگ شدن در یک محیط پاکیزه نتوانی دود سیگار را تحمل کنی و چه از سر آگاهی نسبت به عوارض جسمی و روانی‌اش، به هر حال این که «نتوانی» سیگار بکشی، یک فضیلت است.

*

به بچه‌هایمان بیاموزیم این که نمی‌تواند کسی را بزند، عیب نیست. اشکالی ندارد اگر «نمی‌تواند» با آن بچه‌ای که هل می‌دهد بازی کند. بهش یاد بدهیم که اگر کسی مسخره‌اش کرد به خاطر این که «نمی‌تواند» به کبریت دست بزند، بهش توجه نکند. بهش بگوید «برو پی کارت!» و برود پی کارش. ناتوانی بچه‌هایمان را تقدیر کنیم. بهش یاد بدهیم که او قرار نیست با هر کاری ثابت کند که تواناست.

*

خدای توانای من!

خدای بر هر چیز و هر کار توانا!

تو به ما توانایی "مادر خوب" بودن را بده.

 

بعدنوشت: در کامنت‌ها یکی دو نفر اشاره کردند به تفاوت "فضیلت" و "توفیق" که حرفشان حق بود. این که در مورد چیزی آگاه باشی و بتوانی با آگاهی آن را رد کنی (همان توانایی "نه" گفتن) یک فضیلت است. اما این که به خاطر شرایط، عادت، یا هر چیز دیگری نتوانی کار ناپسندی را انجام بدهی، توفیق است. قاعدتا در چنین تعریفی، فضیلت شان بالاتری دارد، اما توفیق هم بودنش بهتر از نبودنش است! با تشکر از دوستان عزیز و دقیق!!

 

پانویس: امروز تولد یل ام‌البنین است؛ این اسطوره مادری...! مادر شدنتان مبارک، مادر عباس!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 0 قبل از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر