روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

 

گل‌های ما در موزه میراث روستایی گیلان

نرگس و مریم در موزه میراث روستایی گیلان

 

پانویس1: بعد از آن پست خشک و ترسناک، گفتم یک خرده دل‌مان باز شود. هرچند تصویر رودهای خشک شده شمال، دل ما را خشک‌تر کرد...

پانویس2: رفته بودیم سفر، نشد که پست قبلی را جمع‌بندی کنم. به زودی انشالله با یک سر و شکل سبک‌زندگی‌طور (رج.ک.به: همشهری جوان) همین جا منتشرش می‌کنم.

پانویس3: بالاخره بعد از حدود 2سال و شونصد تا دادگاه و شکایت و اعتراض، وزارت راه متهم شد به همان 50درصد تقصیر در آن تصادف کذایی.    در دادگاه ساری، خنده روی لب‌هایم بود. خدا را شکر می‌کردم که وقتی از آن پله‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم، خاطره تلخی قلبم را نمی‌فشارد. خدا را شکر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

ما تنها نسلی هستیم که می‌تونیم هر وقت دلمون خواست، دوش بگیریم. قبل از ما حموم نبود، بعد ما آب نیست!

*

جوک است، ولی آدم را نمی‌خنداند. مثل آن تبلیغی که در مورد پسرش آرمان حرف می‌زد (از کجا می‌شود دوباره دیدش؟) و می‌خواست همه چیز را برای بچه‌اش فراهم کند، ولی درواقع داشت آب و برق و انرژی او را مصرف می‌کرد.

این چیزها برای ما مثل کابوس‌های دورند، اما در خیلی از جاهای دنیا واقعی شده‌اند. خیلی‌ها در همین کره زمین، حالا آب‌شان جیره‌بندی است، برق‌شان شب‌ها قطع است و در لوله‌هایشان همیشه گاز نیست. دیر نیست که روزگار خودمان هم همین باشد. روزگار بی‌آبی به ما خیلی نزدیک است. همین جا پشت در.

ننشینیم غر بزنیم که فلانی مسئول مدیریت آب بوده و کاری نکرده، یا کشاورزها باید سیستم آبیاری را عوض می‌کرده‌اند و نکرده‌اند، یا آب صنعت باید از آب شهری جدا شود و این چیزها. انقدر به دیگران لعنت نفرستیم. برای یک بار هم که شده خودمان بلند شویم و شمعی روشن کنیم.

به آب فکر کنیم. دائم به آب فکر کنیم. در هر لحظه‌ای که آب دم دست‌مان است به هر روشی که می‌توانیم و بلدیم، آب کمتر مصرف کنیم.

به بچه‌هایمان فکر کنیم. به این پاره‌های جان‌مان که هر لیوان آبی که اضافه بر حق‌مان است، داریم از حق آن‌ها مصرف می‌کنیم. مثل این است که بدون این که بچه‌مان بفهمد، غذایش را خودمان بخوریم. مسخره نیست؟! کدام مادری چنین کاری می‌کند؟

به آب، به درخت‌ها، به حیوانات، به انرژی، به محیط زیست، به زباله‌ها فکر کنیم. از امروز فکر کنیم چطوری می‌توانیم برای بچه‌هایمان آینده بهتری بسازیم. از حالا به‌شان یاد بدهیم که حق ندارند این چیزها را خراب کنند و هر جور دوست داشتند مصرف کنند، چون آب، جنگل، رود، حیوانات، زمین، مال آن‌ها و مال ما نیست. ما همه است. مال خداست.

هر ایده‌ای دارید برای کاهش مصرف آب با دیگران به اشتراک بگذارید. از نماز باران بگیر، تا روش آب دادن به گل‌ها و حمام کردن بچه‌ها. دست به کار شوید. این کامنتدونی را پر کنید از ایده‌های بکر و خلاقانه برای کاهش مصرف آب.

 

پانویس: علی‌الحساب این لینک را ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

در یک گروه صد و چند نفره مجازی عضویم. همگی مادرهایی هستیم که دغدغه تربیت صحیح بچه‌ها را داریم. روز اول که هنوز گروه این قدر پر تعداد نشده، به پیشنهاد یکی قرار می‌شود برای گروه ساعت و روز فعالیت مشخص کنیم که مجبور نباشیم دائم به صدای بینگ بینگ موبایل توجه کنیم. قرار میگذاریم فلان روزها از فلان ساعت تا فلان ساعت و فقط در مورد موضوع هر جلسه حرف بزنیم و هیچ پست نامربوطی هم نگذاریم و مطالب کپی شده‌ای را هم که دست به دست در این جور فضاهای اجتماعی می‌گردند، کپی و پیست نکنیم. با همه اینها دائم یکی باید باشد که قوانین گروه را گوشزد کند. به عضوهای جدید که نمیدانند یا اعضای قدیمی که موبایلشان دست بچه افتاده. من یک جور ناظم‌واری این تذکرها را به عهده می‌گیرم، شاید چون خودم از این مزاحمت دائمی در موبایل کلافه می‌شوم و به همین دلیل کمتر عضو گروه‌های این طوری شده‌ام. یک روز یکی مطلبی می‌گذارد، از این التماس دعاهای کپی شده که به هزار نفر بفرستیم که زیاد شود. من تذکر می‌دهم که مطلب نامربوط و در غیر ساعت مقرر نگذارد. ناراحت می‌شود که: "یعنی این موضوع نامربوط بود؟!" می‌فهمم چرا عصبانی شده. می‌گویم: "فرق هست بین "نامربوط" و "بی‌اهمیت". این موضوع خیلی مهم است، ولی مربوط به موضوع گروه نیست."

دقایقی بعد می‌آیم و می‌بینم بحثی در گرفته در باب خشکی قانون و اهمیت دوستی و مهربانی و "بیاین با هم دوست باشیم!" حالم گرفته می‌شود. از این هم‌صدایی برای عمل نکردن به قانون حالم می‌گیرد. مثل همه وقت‌هایی که عده زیادی برخلاف قانون، قانونی که به نفع خودشان وضع شده، عمل می‌کنند و برایش هم یک بهانه جور می‌کنند.

برایشان می‌نویسم که ما با "عقل جمعی" تصمیم گرفتیم که یک قانونی را رعایت کنیم. چطور می‌شود با بهانه آوردن دوستی و مهرورزی، به این عقل جمعی توهین کرد و تشخیص فردی را اولویت داد؟! چطوری من می‌توانم تشخیص بدهم که عقل من بهتر از بقیه کار می‌کند و دیگران نفهمیده‌اند و بروم از نفهمی درشان بیاورم؟!!

در ذهن‌های هر کدام ما یک دیکتاتور زندگی می‌کند که خودش را بهتر از بقیه می‌داند. باید خیلی تمرین کنیم، خیلی زیاد تمرین کنیم که این طوری نباشیم. که به شعور جمعی آدم‌ها، به قوانین، به رسوم و عادت‌ها احترام بگذاریم. حتی اگر قانونی به نظرمان غلط است، حق نداریم با تشخیص خودمان از رویش رد شویم.

.

.

.

اینها دقیقا همان چیزهایی است که ما از کوچولوهای چند ساله‌مان انتظار داریم.

علینا بالقوانین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

دوربین‌های ما خرابند،

وگرنه بال‌های تو را می‌شود با چشم‌های بسته هم دید.

فرشته ی من...

 

فرشته کوچک من پنج ساله شده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

دارم برای نرگس در باب اهمیت مواد غذایی صحبت می‌کنم.

می‌گه: مامان! اژدهام کور شد انقدر گفتی!!

من: اژدهام کور شد دیگه چیه؟!

نرگس: خب کر شد!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

از تولد دو سالگی مریم که به جز مامان و بابا و اوم‌اوم (Um-Um با دهان بسته گفته میشه و یعنی..... نرگس!!) چیز زیادی نمی‌گفت تا الان که فقط قسطنطنیه مانده که نگفته، دو هفته بیشتر فاصله نیفتاد. درست همان وقتی که مامان‌جون داشت اصرار می‌کرد که این بچه را ببر دکتر ببین چرا حرف نمی‌زند، مریم ناگهان افتاد روی دور تکرار کردن همه کلماتی که ما می‌گفتیم. (البته به جز "نرگس" که همان اوم‌اوم ماند!)

مثل همه بچه‌های تازه زبان باز کرده‌ی دیگر، حرف زدن مریم هم یک جوری است که آدم دلش می‌خواهد هی به حرفش بیاورد و هی ضعف کند از خوشحالی و عشق! این وسط فقط یک چیز درست از آب درنمی‌آید...

*

:مریم بیا اینو ببر اتاقتون!

مریم: بوش! (=باشه!)

:شیرت هم بخور!

مریم: بوش!

... اصلا مهم نبود که قضیه چیست. من همین طوری پرت و پلاهایی می‌گفتم که جوابش "باشه" باشد و توی دلم قند آب شود. یکی در میان عشق و هیجان فوران می‌کرد و قربان‌صدقه‌ی "بوش" گفتن‌هایش هم می‌رفتم. وسط این ماجرا یکهو نرگس آمد جلوی من و گفت "من قشنگم؟!"

.

.

.

یک ثانیه وقت داشتم برای فکر کردن.

نرگس توجه می‌خواست. مثل هر بچه دیگری حسودی‌اش شده بود. حالا کمی قربان صدقه لازم داشت. و من نمی‌خواستم قربان دست و پای بلورینش بروم. چون می‌گویند بهتر است به جای این که از ویژگی‌های جسمی و ذاتی بچه‌ها تعریف کنید(که نه شما به وجودش آورده‌اید و نه می‌توانید بهترش کنید) از ویژگی‌های اخلاقی‌شان تعریف کنید (که موجب شود بخواهند بهتر شوند).

یک ثانیه تمام شد.

: بله که قشنگی قربونت برم! تو ماهی! ببین موهاتو که شونه کردی، چقدر مرتب و تمیز شده! خیلی ناز شدی!

*

مریم در بامزه‌ترین روزهای کودکی‌اش است. روزهایی که همه قربان صدقه‌اش می‌روند و از هر طرف عده‌ای برای یک کلمه حرف زدنش غش می‌کنند روی زمین. این وسط منم که نرگس را می‌گیرم بغلم و موهای صافش را می‌بوسم و بهش می‌گویم که او قشنگ‌ترین دختر دنیاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

در اینستاگرام عکسی منتشر شده از دختر 5 ساله اروپایی که در اولین روز مدرسه بچه‌های دیگر آنقدر زده‌اندش که تمام صورتش درب و داغان شده. هیچ کس نرفته او را نجات بدهد. هیچ کس صدای جیغش را نشنیده. فقط او را پیدا کرده‌اند که سیاه و کبود افتاده گوشه‌ای. قسمت تکان دهنده ماجرا نه صورت بنفش و کبود دخترک موفرفری است، نه این که جیغ نزده. وحشتناکی‌اش این است که این بلا را بچه‌هایی هم سن و سال خودش سرش آورده‌اند. فقط تصور کن لگدهای بچه‌های 6-5 ساله را که می‌خورد توی صورت دخترک... خیلی وحشتناک است.

*

داعشی‌ها عکس‌ها و فیلم‌هایی منتشر کرده‌اند از آموزش کودکان‌شان برای بریدن سر آدم‌ها. پسرک فوقش 6 سال دارد. لباس سیاه پوشیده و صورتش را پوشانده و چاقو به دست گرفته. ذکر می‌گوید و بعد عروسکی را با لباس نارنجی بلند می‌کند و سرش را با آن چاقو می‌برد و با فریاد "الله اکبر" می‌اندازدش زمین. فریادهای تحسین از پشت صحنه فیلم به گوش می‌رسد. پسرک شاد است.

*

رفته‌ایم با دخترها بیرون. من نشسته‌ام توی آلاچیق و دخترها دور حوض اسکوتر و سه‌چرخه سواری می‌کنند. جمع چهار نفره‌ای از دختر و پسرهای 8-7 ساله آن دور و برها می‌پلکند و معلوم است دنبال سرگرمی‌اند. سر و کله دو تا پسربچه 5-4 ساله لاغرمردنی پیدا می‌شود. یکی از پسرهای جمع که تی‌شرت سیاه پوشیده از جمع جدا می‌شود و ناگهانی و بی‌هوا شروع می‌کند به کتک زدن یکی از آن پسربچه‌های کوچک. جمع بچه‌ها به پسر می‌خندند و پسر تی‌شرت سیاه که از تشویق‌های جمع خوشش آمده، بیشتر و نمایشی‌تر سر پسرک را می‌کوبد به آلاچیق و با لگد می‌زند زیر پایش که بخورد زمین. طاقت نمی‌آورم. مثل شیر وحشی از جا می‌پرم و طوری می‌دوم سمت پسرک که چادرم جا می‌ماند. داد می‌زنم سر پسرک تی‌شرت سیاه. نه خودم می‌فهمم که چی دارم می‌گویم، نه برای او مهم است. جمع بچه‌ها پا می‌گذارند به فرار. پسرک لاغرمردنی صدایش هم درنیامده. می‌خواهم سر او هم داد بزنم. بگویم چرا می‌ایستد تا کتک بخورد؟! چرا داد نزد؟ دست آن پسرک را نگرفت؟ فحش نداد؟ چرا هیچ کاری، هیچ کاری، نکرد؟! او بلند می‌شود و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، راهش را می‌کشد و می‌رود.

*

دنیا دارد وحشتناک و وحشتناک‌تر می‌شود. شب دنیا خیلی وقت است آغاز شده و هر چه می‌گذرد، سیاه‌تر و تاریک‌تر می‌شود. در دنیای دهشتناکی که دخترهای جوان از اروپا می‌کوبند و می‌روند سوریه و عراق تا در بریدن سر آدم‌ها به داعش بپیوندند، ما مجبوریم بچه‌هایمان را "آدم" بزرگ کنیم. مجبوریم بهشان یاد بدهیم که نه حق ظلم کردن دارند و نه حق ظلم پذیرفتن. باید یادشان بدهیم که حق ندارند دست روی کسی بلند کنند، و همان قدر هم حق ندارند که وقتی دست کسی رویشان بلند شد، عین مجسمه بایستند و صدایشان درنیاید. مجبوریم دخترها و پسرهایمان را جایی بین ظالم بودن و ظلم پذیرفتن بار بیاوریم.

*

چه روزگار سختی شده.

چه شب تاریکی.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر  توسط من.  | 

نرگس دارد نقاشی می‌کشد. زیرلب چیزهایی می‌خواند. صورتش را در هم کرده و احساساتی شده. می‌روم ببینم چه چیزی این همه تحت تاثیرش قرار داده. سرم را می‌برم جلو... دارد یکی از شعرهای توی موبایل من را می‌خواند. یکی از همان مزخرفاتی که گاهی برای خودم می‌گذارم. از آن چیزهایی که خودم می‌دانم چرت و پرت است و برای بچه‌ها نمی‌گذارم. حالا نرگس دارد همان را می‌خواند. نه با صدا و لحن خواننده بدصدای محبوب من، با صدای من. با احساساتی که لابد در صورت و صدای مادرش بوده.

*

روز اولی که صدای این خواننده را شنیدم، معتقد بودم دیوانه است کسی که چنین چیزی را گوش بدهد. بعد کم‌کم عادت کردم. سی‌دی هی در دستگاه پخش ماشین پخش می‌شد و بعد از مدتی این من بودم که علاقمند شده بودم. بعد آلبوم‌های دیگرش را هم گرفتم و شد خواننده محبوب. سلیقه‌ام عوض شده بود.

*

قبل‌ترها، وقتی این قدر از نزدیک با پدیده‌ای به نام "تربیت" مواجه نشده بودم، فکر می‌کردم "علاقه" یک موضوع ذاتی است. این که من به موسیقی علاقه داشته باشم یا نه، این که سینما من را به سمت خودش بکشاند یا نه، این که خوره کتاب شوم یا نه، تماما ذاتی است و محیط، کار چندانی نمی‌تواند برایش بکند. البته که هوش ذاتی هم وجود دارد، اما "سلیقه" یک چیز قابل تغییر است. "زیبایی" و "خوبی" یک مفهوم قابل تغییر در ذهن من است. و "تبلیغات" چیزی است که این مفاهیم را می‌تواند عوض کند.

از خودم می‌پرسم: تبلیغات چه برنامه‌ای برای کودک من چیده؟ خود من تبلیغ چه چیزی را دارم می‌کنم؟ صدای چه چیزی در خانه ما می‌آید؟ در مورد چه چیزهایی حرف می‌زنیم؟ چی می‌خوریم؟ چی می‌پوشیم؟ تفریح‌مان چیست؟ عشق‌مان چیست؟

*

یکی از این بازیگرهای قدیمی داشت می‌گفت بچه که بوده، مادرش هر جمعه می‌بردش سینما. حالا او بازیگر حرفه‌ای و قدیمی سینما شده. چون عادت کرده به زیبایی سینما. چون سینما خوب بوده در ذهنش، بعد هم تلاش کرده و به آن رسیده.

جمعه‌های کودک من به چه کاری می‌گذرد؟ "خوب" جمعه‌های ما کجاست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

کی میگه دانشگاه آزاد خیلی گرونه؟!

با این شهریه‌هایی که ما از مهدکودک و پیش‌دبستانی و دبستان می‌بینیم،

بچه‌مون سه چهار تا لیسانس بگیره، ارزون‌تر از دوره ابتدایی درمیاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دو سه ماه است آب بازی تعطیل شده. حالا نه این که قبلا هم شیلنگ را باز می‌کردیم و می‌گذاشتیم به امان خداها! نه! ولی همان حمام نیم ساعته بچه‌ها هم شده 5 دقیقه. خودم تند و تند می‌شویم‌شان و می‌آورم‌شان بیرون. نرگس خواهش می‌کند که یک بار برویم آب‌بازی. می‌گویم «توی حموم نه. آب کمه.»

بعد یک روز آب قطع می‌شود. می‌رویم خانه فلانی. فلانی شیر آبش مثل دریچه سد باز است که سه تا استکان بشوید. نرگس می‌گوید «ما که آب بازی نکردیم، چرا آب‌مون قطع شد؟ چرا آب فلانی که این همه شیر آب بازه، قطع نمی‌شه پس؟» من نمی‌دانم چه بگویم.

*

رفته‌ایم پاساژ بغل خانه. از خانم مغازه‌داری سوال می‌پرسم. وقتی می‌آییم بیرون، نرگس می‌گوید: «خانومه چه خوشگل بود!» دوباره برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. موهایش ترکیب خوش‌رنگی از قرمز و مسی است. بافته و انداخته روی شانه‌اش. با شال و مانتوی خردلی و سبز و قرمز، خدایی‌اش ترکیب جذابی درست کرده. دلم می‌خواهد به نرگس بگویم که زیباست، ولی این که زیبایی‌ات را بریزی کف پاساژ، زیبا نیست. دلم می‌خواهد بداند که «عفاف» از همه این بافته‌ها و رنگ‌وارنگ‌ها قشنگ‌تر است. ولی بلد نیستم. نمی‌دانم چه بگویم.

*

دارند تعریف می‌کنند که عادت ندارند یک لباس را مدت زیادی بپوشند. دل‌شان را می‌زند. باید تند و تند عوضش کنند. یکی می‌گوید اصلا از این یک قرون دوزار کردن‌ها بدم میاد. زن باید خرج کنه دیگه. نرگس نیست. رفته بازی. ولی فکر می‌کنم اگر بود، اگر می‌شنید، اگر می‌پرسید، چه باید می‌گفتم؟ چطور باید بهش می‌فهماندم که قناعت ارزش است، نه ولخرجی. خرج کردن بی‌حساب، لارج بودن نیست. قناعت هم گدابازی نیست. خوب شد نیست، چون من نمی‌دانم چه بگویم.

*

سخت است.

در دوره و زمانه‌ای که جای ارزش‌ها و ضدارزش‌ها عوض شده، توضیح دادن ارزش‌های "حقیقی" برای بچه‌ها خیلی سخت است. وقتی بی‌حیایی، خوشگلی است؛ اسراف، دست و دل‌بازی؛ ولخرجی، باکلاسی؛ چطوری باید برای بچه حیا را، قناعت را، صرفه‌جویی را، توضیح داد؟ من نمی‌دانم چه بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر