روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

رفتیم سفر. عبارت درست‌ترش این است که از تهران فرار کردم. از چهاردیواری کوچک، از دود و ترافیک، از آسفالت، از لباس‌های سیاه و گریه عزیزانم فرار کردم. لباس سیاهم را گذاشتم تهران بماند و با یک چمدان بزرگ راهی شهر پدری دخترها شدیم. رفتیم که بچه‌ها کمبود طبیعت‌شان را با خاک‌ و باغ و مرغ و گوسفند، و من فقر شدید ویتامین Dام را با آفتاب تند کویر جبران کنم. رفتیم که بعدازظهرهایمان را بسپریم به کاهوی محلی و شیره نبات روی ایوان روبروی باغ انار تا یادم برود که امروز بعدازظهر همه فامیل دور خاک تازه‌ای در بهشت زهرا جمع شده‌اند. رفتیم که بچه‌ها آن قدر بازی کنند که یادشان برود سفرمان چرا چند روز عقب افتاد و آن قدر خاکی بشوند و حمام‌شان کنم که از خستگی غش کنیم.

اما نشد.

برگشتیم.

به همان تهران غم‌زده و چهاردیواری کوچک برگشتیم. چون یک موقع یادم آمد که من فقط "مادر" نیستم. "دختر" هم هستم. دختر مامان و بابایی هستیم که وقتی دور همیم، شادترند. و حالا دختر بابایی هستم که کمتر از همیشه می‌خندد و شادی از همیشه‌اش دورتر شده. و من هم چند صد کیلومتر از او دورم. و صدایش پشت تلفن غمگین است. برگشتیم. چون شادی‌مان کافی نبود.

یک هفته زودتر چمدان‌مان را جمع کردیم و چند ساعت بعد، وقتی پریدم بغل مامان و بابام، مادر نبودم. دخترکی بودم که می‌تواند روزهای مادرانه و پدرانه دو نفر دیگر را بسازد. کمی شادتر. کمی گرم‌‌تر. و چه بسا این لبخندهای خسته‌ی کم‌رنگ لای چاردیواری، شیرین‌ترند از جیغ‌های خنده دخترهای زیر آفتاب.

 

پانویس مربوط: گنج است. این لبخندهای رضایت مادرها و پدرها یک گنج واقعی است. خودمان را ثروتمند(تر) کنیم.

پانویس نامربوط: یک آزمایش ویتامینD بدهید. به خصوص اگر خانمید، بارداری و شیردهی داشته‌اید، بچه‌های پشت هم آورده‌اید، و معمولا در seaside آفتاب نمی‌گیرید! من وقتی فهمیدم در چه فقر وحشتناکی از ویتامینD به سر می‌برم که چند سال بود از درد مفاصل و استخوان‌ها رنج می‌بردم. و ضمنا فهمیدم که سطح پایین ویتامینD موجب کاهش جذب کلسیم هم می‌شود و نتیجه‌اش این می‌شود که حتی با وجود مصرف لبنیات، کلسیم جذب استخوان‌ها نمی‌شود و نتیجه این هم می‌شود استخوان‌های پوک. چیزی که فقط تا حوالی 35سالگی فرصت برای جبرانش هست. پس بشتابید!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط من.  | 

وسط هول هولکی‌های عید، هزار کار داشتیم که نشد. نشد تخم‌مرغ‌هایی با آیه‌های سوره کوثر رنگ کنیم. نشد کفش نو بخریم. نشد عکس نرگس با لباسی را که مامان دوخته(!) در وبلاگ بگذاریم. نشد موهای مریم را مرتب کنیم. نشد مطلب‌هایمان را تمام کنیم. نشد حتی خانه را کامل جاروبرقی بکشیم! (چون وسط کار سوخت!)

خدا کند سال دیگر شبانه‌روزمان 48 ساعت شود که ما به همه کارهایمان برسیم!

آمین!

 

عیدتان مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۲ بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

امام آمد!

 

 

با این جمله، در خانه ما انقلاب شد! آن هم انقلابی که مامان و بابای نرگس هیچ فکرش را هم نمی‌کردیم! وقتی بابا داشت فیدخوانش را بالا و پایین می‌کرد و مقالات این ور و آن ور را از دریچه مانیتور می‌خواند، نرگس آمد ایستاد پشت سر بابا. کمی منّ و منّ کرد و گفت: امام آمد!

آنجا، روی صفحه مانیتور بابا، صفحه روزنامه همان سال بود، با همین جمله. نرگس داشت از روی آن می‌خواند. دهانم باز مانده بود: از کجا یاد گرفتی، بچه؟! خودش هم نمی‌دانست. من هم. از مهد هم پرسیدم، چیزی نمی‌دانستند. دخترک خودش رفته بود ته و توی حرف‌ها را درآورده بود. درست مثل خودم که وقتی 6-5 سالم بود خواندن را شروع کردم.

*

سعی کنید در ذهن و فکرتان هم که شده، به چیزی گیر ندهید! این عاقبت من است که گیر داده بودم که عمرا نمی‌خواهم بچه‌ام قبل از دبستان آموزش خواندن و نوشتن فارسی ببیند!! یک دوستی هم دارم همیشه از این که بچه‌ها حجاب داشته باشند، بدش می‌آمد. حالا دختر چهار ساله‌اش چنان محرم و نامحرمی می‌کند که بیا و ببین!!

 

پانویس1: بروید ببینید در ذهن‌تان به چی گیر داده‌اید و روی چی تعصب دارید. به زودی همان بر سرتان خواهد آمد!! 

پانویس2: البته اصلاح می‌کنم: من "آموزش" سواد به کودک در زیر سن دبستان را دوست نداشتم و این کار را هم نکردم. اما "کشف" سواد در این سن؟ فکرش را نمی‌کردم!

پانویس3: مثل اغلب مادرهای دیگر، ما هم در حال تکاندن خانه و تحویل کارهای عقب مانده به این و آن هستیم. به زودی از نقش یکی از اختراعات بشر در زندگی‌مان پرده برمی‌دارم. اختراع شگفت‌انگیزی به نام: چرخ خیاطی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۱ قبل از ظهر  توسط من.  | 

دم در خانه مریم آن قدر گریه کرد که بالا آورد. از مرحله پوشک گیر داد که «نمیخوام بپوشم» و این ماجرا تا مرحله کفش و کلاه و کاپشن هم ادامه داشت. تلاش‌های من برای وعده و وعید، پرت کردن حواس، بازی کردن، راضی کردن و همه راه‌های دیگر ناکام ماند و دست آخر بعد از حدود 45 دقیقه خود را به در و دیوار خلاقیت کوبیدن برای یافتن یک راه مسالمت‌آمیز، آن قدر دیرمان شده بود که زدم به سیم آخر: لباس پوشاندن با زور بازو! نتیجه‌اش هم شد دختری با کفش، بدون جوراب، کاپشن پیچیده و کلاه در دست که با کلی هق‌هق خوابش برد.

نرگس را با کلی دیرکرد گذاشتم مهد و رفتم خرید. وقتی منتظر خریدم بودم، خانمی حدودا هم‌سن و سال مادرم که کنارم ایستاده بود یکهو گفت: «ای وای! جوراب پای بچه نکردی؟! تو این سرما؟!!» خشم از درون دلم قل‌های ریز ریز می‌زد. درِ دلم را محکم کردم و گفتم «نه.» حتی نگاهش هم نکردم. ترسیدم خشم از چشم‌هایم بپاشد توی صورتش. گفت «بچه از پا سرما میخوره. ما همیشه جوراب‌شلواری پای بچه‌مون می‌کردیم.» به اندازه یک وزنه‌بردار سنگین وزن بار برداشته‌ام انگار. صورتم قرمز قرمز شده. لب‌هایم می‌لرزد و دارم چند صد کیلو را بالا می‌برم که دهانم باز نشود. خریدم را از کاسب می‌گیرم و مثل برق می‌زنم بیرون.

مریم می‌گوید: «مامان! تُفک(!) میخری؟»

نــــــــــــــــــــــــــــــه!

بیچاره بچه! همه عصبانیتم را سر او و پفک خواستنش خالی می‌کنم. تقصیر او نیست. اقتضای سنش است این لجبازی‌ها. شاید حتی تقصیر آن خانم هم نیست. به خیال خودش داشته چیزی یادم می‌داده و لطفی به بچه‌ام می‌کرده. تقصیر من...؟ خب آدمیزاد است دیگر. خسته می‌شود. عصبانی می‌شود. به اینجایش (اینجا!) می‌رسد. بعد می‌رود پشت فرمان و عین آدم‌های غایب‌جواب(!) همه جوابهایی را که می‌خواسته به آن خانم بدهد و جلوی خودش را گرفته بوده، بلند بلند رو به برف پاک‌کن ماشین داد می‌زند. چیزهایی در باب فضولی و بچه خودمه و بچه‌های خودت و اگر از پا سرما میخوره، از مغز چی می‌خوره!

آخیش!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۹ بعد از ظهر  توسط من.  | 

دوستان زیادی را می‌شناسم که می‌گویند: بچه تو هم بدغذا بود؟! چی کار کردی؟! چهره این مادرها وقتی دارند این سوال را می‌پرسند، چهره یک آدم بی‌چاره و مستاصل است که احتمالا پیش از این از ده‌ها نفر دیگر هم همین سوال را پرسیده و خیلی از ایده‌هایشان را برای مدتی اجرا کرده و دست آخر بچه‌اش همان بچه ریزه میزه و فسقلی که بوده، هست!

راستش را بخواهید، خود من هم موقعی یکی از همین چهره‌های خسته و بی‌چاره و مستاصل بودم. از این دکتر به آن دکتر، از این متخصص به آن متخصص، از این توصیه مادرانه به آن یکی... اما همه چیز بدتر می‌شد که بهتر نمی‌شد. نرگس داشت دو سالش می‌شد. دکترها می‌گفتند این بچه سالم است و کاری‌اش نداشته باشید. سفره‌های ناهار و شام تبدیل به میدان جنگ علنی من و نرگس شده بود. میوه‌های دست نخورده سهم بابای نرگس می‌شدند و من بیشتر از همیشه ریزش مو داشتم. ماه رمضان هم شده بود قوز بالاقوز و آن تابستان کذایی، نرگس عین آدم بزرگ‌ها روزه می‌گرفت. روزه تابستان! از صبح تا افطار حوالی 8 و 9! جنگ بالا گرفته بود!

آخرهای آن تابستان کذایی، نرگس از زیر نمودار زد بیرون! حتی از آن خط قرمز صدک سه هم وزنش کمتر شده بود. آن هم دختری که با وزن نرمال دنیا آمده بود. تمام نبردها و ترفندها و راه حل‌ها و دکترها و توصیه‌های من در این چند سال، آخرش شده بود دختری که نه شیر خورد، نه غذا. من در نبرد شکست خورده بودم.

این شد که سپرم را انداختم، اسلحه‌ام را تسلیم کردم، و عین شکست‌خورده‌ها کز کردم یک گوشه. بی‌خیال شدم. به معنای واقعی و ذهنی‌اش بی‌خیال شدم. دیگر بریده بودم. وقتی این همه تلاش من، منجر به کاهش وزن (نه حتی ثابت ماندن وزنش) شده بود، همان بهتر که دست برمی‌داشتم؛ بدتر از این که نمی‌شد! جنگ تمام شده بود. بعد... زندگی شیرین شد! در کمتر از یک ماه، نرگس نشست سر سفره. اندازه فیل غذا خورد؟!! نه! این اتفاق هرگز نیفتاد و احتمالا هیچ وقت هم نمی‌افتد. نرگس همان دختر کم‌غذا و پُرادا است که از ده جور غذا نُه جورش را دوست ندارد و درنهایت همان ماکارونی را هم که دوست دارد، به اندازه یک کاسه ماست‌خوری شاید بخورد. اما اقلا سفره غذای ما دیگر تبدیل به میدان جنگ نشد. من دیگر موقع غذا دندان‌هایم را روی هم فشار نمی‌دادم و نگاه عقابی‌ام را از روی بشقاب نرگس برداشتم و با آسودگی دوختم به بشقاب خودم. نرگس نشست، هرچقدر که دلش خواست (حتی شاید خیلی کم) غذا خورد و رفت. ما صلح کرده بودیم!

مریم دیگر مثل نرگس نیست. چاق و چله هم نیست، اما برای خوردن ادا و اصول هم ندارد. گاهی فکر می‌کنم شاید نرگس هم اگر من جور دیگری بودم، جور دیگری می‌شد. شاید اگر دو سال با هم نمی‌جنگیدیم، این قدر "خوردن" برایش سخت نبود. مثل مریم راحت هر چیزی را می‌گذاشت دهنش، بی‌خیال مزه و فایده و حجم و کالری!

*

به همه مادرهای مستاصل و به بن‌بست رسیده این توصیه‌ها را می‌کنم؛ مادرانه از من بپذیرید و اقلا امتحانش کنید:

- اول مطمئن شوید که کوچولویتان مشکل پزشکی ندارد. ممکن است یک مشکل گوارشی، کمبود یک ماده معدنی یا حتی چیزهایی مثل استرس و فوبیا موجب کم‌غذایی شده باشند. همه این مشکلات را با پزشک متخصص چک کنید.

- اگر خودتان ریزه‌میزه هستید، دنبال علت کم‌وزنی بچه‌تان نگردید! علتش خودتان هستید! یک دکتر فوق تخصص بود، بعد از کلی بررسی گفت: خانم! نه شما همچین چیزی(!) هستید، نه باباش رستم دستانیه!! خب این بچه به کی بره؟!! :))

- مطمئن شوید که کودک‌تان با کمبود مواد مفید روبرو نیست. چند روز تمام چیزهایی را که می‌خورد فهرست کنید. ببینید کمبودی در پروتئین، ویتامین، کلسیم یا... نداشته باشد. اگر هرکدام را در مواد غذایی به اندازه کافی دریافت نمی‌کند، بهش مکمل بدهید. مکمل همه چیز هم که هست شکر خدا!

- از شربت زینک و اشتهاآور و مولتی‌ویتامین انتظار معجزه نداشته باشید. در هیچ کدام از این شیشه‌ها، پودر جادو ریخته نشده و بچه لاغر شما را ناگهان به توپ گرد تبدیل نمی‌کنند. صرفا مکمل هستند. همین.

- و در نهایت: تسلیم شوید و صلح کنید! قبل از این که نبردتان خیلی تلفات بدهد این کار را بکنید. خودتان را عوض کنید؛ کودک‌تان خودش عوض می‌شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۰ قبل از ظهر  توسط من.  | 

وقتی ما بچه بودیم، شیرینی تر یک سور حسابی محسوب می‌شد. چه برسد که شیرینی، مال جایی حوالی میدان ونک باشد و جعبه‌اش سه کیلویی! این یعنی ما یک جای خیلی مهم قرار است برویم. ما لابد ترجیح می‌دادیم با آن جعبه سه کیلویی و لباس‌های نو برویم خانه آن فامیل پولدار که عیدی، اسکناس‌های نوی 500تومانی می‌داد، ولی مقصد یک جای دور بود. خانه‌ای تاریک و زیرپله، که پدر و برادرشان شهید شده بود. مانده بودند کلی زن و بچه. بیشتر از همه عیددیدنی‌ها آن‌جا می‌ماندیم. اگر تعارف می‌کردند غذا هم می‌ماندیم و استانبولی را دور هم می‌خوردیم. بابا شهربازی بچه‌ها می‌شد و بیشتر از همیشه با ما و بچه‌ها بازی می‌کرد. خوش می‌گذشت. خیلی خوش می‌گذشت.

*

بچه‌ها دور هم افتاده‌اند به پز دادن! یکی پز تعداد خواهر و برادرهایش را می‌دهد (که ندارد!). آن یکی پز تعداد سوره‌هایی را که بلد است می‌دهد. این یکی پز ویلای شمال را می‌دهد. دیگری پز می‌دهد که می‌تواند بدون گرفتن میله‌ها از سه پله بپرد. بچه‌ها از مایه‌های خوشبختی‌شان به هم پز می‌دهند. از چیزهایی که موجب می‌شود زندگی به‌شان خوش بگذرد.

*

یک جعبه سه کیلویی شیرینی تر می‌تواند مزه خوشبختی را در ذهن دخترکی 8-7 ساله عوض کند. یادش بدهد که خوشبختی می‌تواند در یک خانه تاریک و بی مرد و بی عیدی باشد.

ما جعبه‌های بزرگ‌مان را برای کجا کنار می‌گذاریم؟ با چه کسانی آن را جشن می‌گیریم؟ کی خوش می‌گذرانیم؟ خوشبختی را چطور برای کودکان‌مان تصویر می‌کنیم؟ کودکان ما پز چه چیزی را به هم‌سالان‌شان می‌دهند؟ وقتی بزرگ شدند، خوشبختی‌شان در چه چیزی خواهد بود؟ دور همی با خواهرها و برادرهای داشته یا نداشته؟ دانستن چند آیه بیشتر؟ خریدن یک ویلا در شمال؟ یا پریدن از سه پله زندگی، بدون دست گرفتن به میله؟

بهش فکر کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۵ بعد از ظهر  توسط من.  | 

مثل گداهای دوره‌گرد افتاده‌ام دنبال برف. به هر کسی که می‌بینم می‌گویم برای باریدن برف دعا کنند. به بچه‌ها بیشتر اصرار می‌کنم. از نرگس می‌خواهم هر شب قبل از خواب دعا کند برای رحمت خدا بر سر همه ما. چشمم به آسمان خالی است که آدم را از تابستان سال دیگر می‌ترساند.

*

چهارمین بار است که چراغ چهارراه پارک‌وی قرمز شده و من پشتش مانده‌ام. حالا رسیده‌ام سر چهارراه، کنار سه زن و دو دختری که ایستاده‌اند کنار ایستگاه بی‌آرتی و اسفندها و نرگس‌ها و فال‌هایشان را روی زمین ولو کرده‌اند. وسط حرف‌هایشان یک جمله در سرم اتصالی می‌کند: «خدا رو شکر امسال برف نیومد!» شکر؟!! برف؟!! چرا؟!! «پارسال یه برف زد، همه زندگی‌مو آب برداشت...» بوق ممتد در سرم پیچیده. چراغ سبز شده. من ایستاده‌ام.

*

خدا را چه دیدی؛ لابد آن‌ها که دعا می‌کنند برف نیاید، بیشترند. لابد دعای آن‌ها مستجاب‌تر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۰ بعد از ظهر  توسط من.  | 

دور یک میز هشت نفره، یازده نفری نشسته‌ایم. مریم یک چیزهایی می‌گوید و همه می‌خندیم. نرگس می‌زند روی شانه‌ام. به هم نگاه می‌کنیم. دارد می‌خندد. داریم با هم می‌خندیم. مثل رفیقی که بزند روی شانه آدم و با هم ریسه برویم از خنده، با هم گرم گرفته‌ایم. چقدر این تصویر عجیب و شگفت‌انگیز است. کی این کوچولوی 50سانتی پستونک‌خور آن قدر بزرگ شد که مثل یک رفیق بزنیم روی شانه هم و بخندیم؟ چی شد که به نقش والد و فرزند، نقش دوستی اضافه شد؟

در تخیلم روزهایی را تصور می‌کنم که نرگس از این هم بزرگتر شده باشد، با هم برویم بیرون، خرید کنیم، بخندیم، دعوا کنیم، به حرف‌های هم گوش بدهیم. روزی خواهد آمد که دوست من دستش را بگذارد روی شانه‌ام، بگوید: گریه نکن مامان! درست میشه. من پیش تو هستم. دستش را بگیرم و بگویم: مرسی که هستی.

*

کاش آن روز، امروز بود. این روزهای تلخ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۹ بعد از ظهر  توسط من.  | 

در دبیرستان همکلاسی‌ای داشتم که فامیلی‌اش "رشدیه" بود. یک بار در قطار (کجا می‌رفتیم؟ یادم نیست) گفت: جد من، پایه‌گذار اولین مدرسه در ایران بوده. ما شروع کردیم به مسخره بازی درآوردن که: پس جد تو ما رو تو این دردسر انداخته؟!

سال‌ها بعد فهمیدم جد او یکی از بزرگترین مردان تاریخ ایران بوده. مردی که نیمایوشیج در رسایش سروده:

یاد بعضی نفرات

روشنم میدارد

...

حسن رشدیه

قوتم می‌بخشد

راه می‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می‌آید از گرمی عالی دم‌شان

 

مردی که می‌توانست مثل پدر و پدربزرگش منبر برود و وعظ کند و فقیه بزرگی باشد. می‌توانست برایش مهم نباشد که در روزنامه فارسی‌زبان چاپ استانبول در مورد بی‌سوادی در ایران چه نوشته. می‌توانست به مشقت یادگیری خواندن و نوشتن همراه با درد و خون‌ریزی در مکتب‌خانه‌های ایران فکر نکند. می‌توانست بی‌خیال همه این‌ها شود، اما نشد. راهی فرنگ شد. مدارس نوین اسلامی را دید که در بیروت و ایروان در مدتی بسیار کمتر با برنامه‌ای آسان‌تر و بدون درد و بدبختی به بچه‌ها خواندن و نوشتن آموزش می‌دهند و قرآن و احکام را هم همان جا می‌گویند. میرزاحسن برگشت شهرش؛ تبریز. مدرسه زد. چند شاگرد گرفت، آموزش داد. شاگردها امتحان دادند. والدین شگفت‌زده شدند. شاگردها بیشتر شدند. بعد خبر رسید به ملاهای مکتب‌خانه‌ها. حکم کردند که این مدارس خلاف شرع است. بعضی‌ها ریختند مدرسه رشدیه را خراب کردند و معلم‌ها را کتک زدند و رشدیه از شهر فراری شد. شش ماه بعد برگشت. باز مدرسه، باز شاگرد، باز مردم غیور(!)، باز فرار. باز برگشت... میرزاحسن رشدیه شش بار مدرسه راه انداخت. بار آخر که در تبریز داشتند آجرهای مدرسه را می‌شکاندند و می‌ریختند، ایستاده بود بالای پشت بام خانه بغلی و می‌خندید. از او پرسیدند: به چه چیزی می‌خندی؟! گفت «هر یک از این آجرها روزی یک مدرسه خواهد شد. من به آن روز می‌خندم. کاش زنده باشم و ببینم.»

*

یک بار رشدیه امتحان بچه‌ها را عمومی کرد. همه را دعوت کرد از بزرگان شهر و علما و والدین بچه‌ها تا بیایند و ببینند که چطور بچه‌هایشان در 60 روز خواندن و نوشتن را یاد گرفته‌اند. یکی از علمای تبریز پس از دیدن این امتحان شگفت‌انگیز گفت «من دوام و بقای این مدرسه را شرعی نمی‌دانم. زیرا این اطفال که به این سرعت پیش می‌روند، به جایی می‌رسند که نباید برسند و نباید به آن حدود قدم بگذارند.»

این جمله‌ها برایمان چقدر آشناست! انگار همین حالاست که یکی دارد همین حکم را برای سرعت اینترنت می‌دهد! انگار عالم آن روز تبریز دارد در مورد 3G و 4G ما نظر می‌دهد! انگار سرسختی ما آدم‌ها برای تغییر هنوز همان طوری مانده.

میرزا حسن رشدیه که نداریم. اقلا شبیه آن عالم کذایی نباشیم. یاد بگیریم که بچه‌هایمان را آموزش 60روزه خواندن و نوشتن یا اینترنت پرسرعت بدبخت نمی‌کند. تربیت بچه‌های ما وابسته به سرعت آموزش نیست. به آن چیزهایی است که توشه راهشان کرده‌ایم. به کتابی است که بعد از یاد گرفتن 60روزه خواندن و نوشتن دست‌شان داده‌ایم. برویم کتاب بنویسیم، به جای این که خواندن را از بچه‌هایمان دریغ کنیم.

 

پانویس: این هفته برای ه.ج مطلبی نوشتم در مورد همین اولین مدارس ایران. چیزهایی که همین جا هم بخشی از آن را نوشتم. بعد دیدم به جز این که این روزها دیگر حسن رشدیه نداریم، خود ما والدین هم گاهی خیلی شبیه آن ملاهای مکتب‌خانه‌ای می‌شویم. تغییر را از خودمان شروع کنیم. پا بگذاریم در دل واقعیت‌ها. سپر مناسب بسازیم و بپوشیم. وگرنه تاریخ نشان داده لشگر روزگار را هیچ کس نتوانسته متوقف کند. برای ما هم توقف نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۰ قبل از ظهر  توسط من.  | 

*

مریم دارد جیغ و ویغ می‌کند.

من: انقدر جیغ زدی، گوشم درد گرفت. من هم دیگه باهات حرف نمی‌زنم!

مریم: نمیشه! حق نداری با من حرف نزنی! آخه من تو رو دوس دارم!!

نرگس: قل هولله...؟

مریم: احد.

نرگس: الرحمن...؟

مریم: لحیم.

نرگس: مالک یوم...؟

مریم: ناس!

 *

مریم پشت تلفن: باباجون! من قول می‌دم برام بستنی بخری!!

 *

در کلاس قرآن برای نرگس توضیح داده‌اند که "قارعه" یک صدای بلندی است که از بس بلند است، آدم‌ها وقتی آن را می‌شنوند مثل پروانه‌ها می‌شوند که بال بال می‌زنند. (یوم یکون الناس کالفراش المبثوث)

نرگس در خانه: مامان! می‌دونی بلندترین صدا مال کیه؟ پروانه!!!

 

 

پانویس:

در ماشین سوره کوثر پخش می‌شود. با ترتیل می‌خواند "فَصَلّی لی ربّیک" مریم می‌گوید: «نرگس! میگه لی‌لی! تو داری!!» (نرگس عروسکی دارد به نام لی‌لی خانوم!) من می‌زنم زیر خنده و قاه قاه می‌خندم. چند ثانیه بعد:

نرگس: مامان! وقتی یکی نمی‌تونه بگه که ناراحت شده، نباید بهش بخندیم! شاید ناراحت شده باشه، ولی نتونه بگه، تو دلش بمونه!

من: :-!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت ۹ قبل از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر