تبليغاتX
روزهای مادرانه

روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

نشسته‌ام فیلم عروسی‌مان را می‌بینم. نرگس را هم گذاشته‌ام روی پایم و برایش تعریف می‌کنم که او ثمره عشقی‌ست که آن شب برایش جشن گرفته بودیم.

دوربین روی صورت مهمان‌ها می‌چرخد. آن گوشه ناگهان چشمم می‌افتد به موهای فرفری سفید روی یک صورت آفتاب‌سوخته. بغض گلویم را می‌گیرد. بابابزرگم است. چند وقت است او را ندیده‌ام؟  چرا نرفته‌ام خانه‌اش؟ چرا نرگس را نبرده‌ام برای دست‌بوسی؟ حالا من نوه‌ی بدی بوده‌ام، بابابزرگ چرا نیامد دیدن اولین نتیجه‌اش، دختر نوه‌ی عزیز دردانه‌اش؟ او که این همه مرا دوست داشت...؟

اشک‌هایم یکی یکی می‌چکد روی شانه‌های کوچک نرگس. چند سال دیگر باید بگذرد تا من باور کنم بابابزرگ جایی رفته که برگشتی ندارد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط من.  | 

ساعت 8 صبح نرگس رو دمر گذاشتم سر تخت. هی وول خورد و چرت زد و من هم هی چرت زدم و همراهش وول خوردم. ساعت 10 بیدار شدم و دیدم ته تختیم! به نظر میاد بچه ام کمی تا قسمتی خزنده از آب دراومده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

چند روز پیش موقع عوض کردن لباس نرگس، متوجه یک اتفاق جدید شدم؛ اولین لباس نرگس برایش کوچک شده بود!

این، همان لباسی بود که مامان از مکه آورده بود. همان سرهمی‌ای که آن اول‌ها - وقتی هیچ لباس دیگری، حتی سرهمی‌های سایز صفرش، اندازه‌اش نبود- تنها چیزی بود که می‌شد برای مهمانی تنش کرد. حالا... این اولین لباس برایش کوچک شده!

وقتی مادر هستی، وقتی تمام ساعت‌های شبانه روزت در کنار بچه می‌گذرد، اصلا متوجه گذشتن روزها و بزرگ شدن بچه نمی‌شوی. هر از چند گاهی که دیگران بچه را می‌بینند و می‌گویند «چه بزرگ شده!» جا می‌خوری و می‌گویی «جدی؟!» و فکر می‌کنی لابد راست می‌گویند. اما کوچک شدن یک لباس، لباسی که تا همین چند روز پیش می‌شد تنش کرد، یک علامت باورکردنی از واقعیتی است که توی روزهای تکراری و پشت سر هم فراموشش کرده بودی: این بچه هر روز دارد بزرگ‌تر می‌شود.

وقتی به این ماجرا فکر می‌کنم، پشتم می‌لرزد. از طرفی خوشحالم از این که نرگسم بزرگ شده. از طرفی ناراحتم از این که این روزهای تکرار نشدنی دارند مثل باد می‌گذرند و از طرفی نگرانم. این یک ماه، من مادر خوبی بوده‌ام؟ ماه اول زندگی فرزندم را چطور ساخته‌ام؟ نکند کوتاهی کرده باشم؟

مادری، خیلی سخت‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط من.  | 

تازه نرگس را از در دستشویی بیرون آورده بودم که زنگ زدند. پیک بود، آمده بود چیزی ببرد. نرگس را پیچیدم لای دستمال و پتویش را انداختم رویش و به سمت در رفتم. داشتم برگه پیک را امضا می‌کردم که صدای نرگس آمد. برگه را دادم دستش و گفتم...

...چی باید می‌گفتم؟

«ببخشید، نرگس توی اتاق تنهاست، من باید بروم»؟ او که نمی‌داند نرگس چه کسی است!

«ببخشید، یه بچه توی اتاق تنهاست» یک بچه؟ کدام بچه؟ چرا این طوری؟ مگر من نمی‌دانم آن بچه چه کسی است؟

بی اختیار گفتم «ببخشید، بچه‌م توی اتاق تنهاست، باید بروم...»

پیک رفت.

من برگشتم.

نرگس خوابید.

و من تا ساعت‌ها به این کلمه غریب فکر کردم: «بچه‌م!»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط من.  | 

از دوست و آشنا بگیر تا رهگذر و ناآشنا، همه می‌گویند «این بچه رو انقدر بغل نکنید؛ بغلی می‌شه!» راست هم می‌گویند. بچه‌ها این چیزها را واقعا می‌فهمند، حتی در همین هفته‌های اول. بعد هم توضیح مفصلی می‌دهند در مورد این که بچه اگر بغلی شود، چه بیچارگی‌ها که پدر و مادر نباید بکشند و تا چند سالگی بچه هم ماجرا همین خواهد بود و درد دست و کمر و گردن است که مادر و پدر را از پا می‌اندازد و... سپس یک خاطره از یکی از آشنایان و اقوام هم ضمیمه ماجرا می‌کنند تا ادعای خود را محکم‌تر کنند. نیازی به این همه محکم‌کاری نیست؛ دارم می‌بینم که راست می‌گویند.

از آن طرف روانشناس‌ها و کارشناس‌های پرورش کودک، می‌گویند در سنین نوزادی، هر گریه نوزاد را فوری جواب بدهید. نگذارید نوزاد احساس کند تنهاست. اگر گریه کودک به سرعت توسط والدینش (خصوصا مادرش) جواب داده نشود، کودک احساس بی‌پناهی و عدم امنیت می‌کند و این احساس خیلی روی روحیه او در آینده تاثیر می‌گذارد. خیلی از بچه‌هایی که دچار عقده‌های کمبود محبت هستند، نوزادهایی بوده‌اند که ساعت‌ها گریه می‌کرده‌اند و کسی بغل‌شان نمی‌کرده. اسلام هم چیزی شبیه به همین را می‌گوید؛ پیامبر گفته تا دو سالگی، بدون حساب به بچه محبت کنید. تا می‌توانید او را ببوسید و بغل کنید. بگذارید از این که شما دوستش دارید، مطمئن باشد.

حالا ما مانده‌ایم این وسط. بالاخره این بچه را بغل کنیم، یا نکنیم؟

من فکر می‌کنم انتخاب دست خودمان است: روان سالم بچه، یا گردن و کمر سالم مادر و پدر؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط من.  | 

دارم سعی می‌کنم برای نرگس لالایی بسازم. یک لالایی برای خودش، به اسم خودش. یک لالایی که وقتی بزرگ شد، بداند من تمام ساعت‌های شیر دادن و خواباندنش به چی فکر می‌کرده‌ام. تا اطلاع ثانوی (که لالایی‌ام تولید شود!) این را برایش می‌خوانم:

الهی دست حق باشه پناهت

گلهای رازقی تن‌پوش راهت

الهی برکت سفره‌ت بمونه

همیشه زندگی باشه به کامت

الهی تا قیامت زنده باشه

لب مادر ببوسه روی ماهت

الهی کوله بارت وقت رفتن

شفا باشه بپوشونه گناهت

...الهی دست حق باشه پناهت

 

پانویس: این هم لالایی اختصاصی باباش: لا لا لا کچل نازم/ ببین من چقد درازم/ ببین دل مامان شُله/ ببین خود مامان خُله!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این روزها خیلی از دور و بری‌هایم می‌خواهند بدانند روزهای مادرانه چطوری‌ست. می‌پرسند چه حسی دارد یا چی فکر می‌کنم یا چه‌قدر دخترم را دوست دارم!

سوال عجیبی است، اما عجیب‌تر از آن جوابش است. طرف، وقتی می‌بیند من در جواب دادن به سوال مردد هستم یا موضوع را عوض می‌کنم، فکر می‌کند شاید روزهای مادرانه آن‌قدرها هم که می‌گویند جالب و رمانتیک نیست. شاید آن عشق مادرانه که می‌گویند چندان هم غریزی نباشد. شاید من خیلی هم این کوچولو را دوست ندارم.

واقعیت دارد! ماجرا آن‌قدرها هم که توی سریال‌ها و فیلم‌ها نشان می‌دهند رمانتیک نیست!

ساعت 7 و نیم صبح، وقتی در تمام شب دو سه تا نیم ساعت بیشتر نخوابیدی، وقتی هر بار برای شیر خوردن بچه یک ساعت کشتی گرفتی و آخرش وقتی به زور سینه را توی دهنش چپاندی، چشم‌هایش را بسته و خوابیده (انگار که هیچ وقت بیدار نبوده!)، وقتی تا صبح راهش بردی و برای هر آروغش التماسش کرده‌ای، وقتی خودت درد داری و آن وقت مجبوری ساعت‌ها روی بخیه‌های دردناکت بنشینی تا بچه شیر بخورد و دقیقه‌ای بعد همه‌اش را بالا بیاورد، وقتی بی‌خیال مسکن‌هایت شده‌ای تا روی شیرت تاثیر نداشته باشد و به جایش از شدت درد دیگر جانی در بدن نداری، وقتی از در حمام بیرون آمده‌ای و ناگهان دخترت (که همین حالا خراب‌کاری‌اش را شسته‌ای) خودت و لباس و فرش و سرامیک را نجس می‌کند، ... این واقعیت است: در چنین لحظاتی هیچ چیز رمانتیکی برای تعریف کردن وجود ندارد! آن موقع است که فقط لب‌هایت را می‌گزی و استغفرلله را می‌اندازی بالا تا ناشکری نکنی، تا نگویی «خدایا، عجب...!» و نمی‌گویی!

اما این تمام واقعیت نیست.

وقتی نرگس خوابیده، ناگهان نگاهش می‌کنی و فکر می‌کنی: «این بچه منه! دختر من!» ناگهان جا می‌خوری از چیزی که داری می‌بینی. باورت نمی‌شود این موجود کوچک مچاله شده که توی خواب لب‌هایش را مثل ماهی تکان می‌دهد و با ناخن‌های کوچکش صورتش را چنگ می‌اندازد، دختر توست! مگر تو خودت همان دختربچه‌ی پر سر و صدای مدرسه‌ای نیستی؟! پس حالا اینجا چه کار می‌کنی؟ ماه مهر آمده، مدرسه‌ها باز شده، اما تو... حالا مادری!

وقتی نرگس صورتش را فرو کرده توی سینه‌های تو و دارد با چنان ولعی شیر می‌خورد که انگار از قحطی آمده، وقتی بیدار است و آن چشم‌های گرد مشکی را (که مثل دکمه‌های سیاه می‌مانند!) می‌دوزد توی چشم‌های من، وقتی از خواب می‌پرد و با صدای «مامان جون، نترس! من اینجام! من پیشت‌ام!» آرام می‌شود، وقتی بین همه آن صداها و صورت‌ها می‌گردد و من را پیدا می‌کند،... احساس می‌کنم سینه‌ام تنگی می‌کند برای این همه عشق به موجودی این همه کوچک.

روزهای مادرانه، روزهای عجیب و غیر قابل توصیفی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این نرگس منه در ۴ روزگی. به دوربین لبخند بزن!

http://www.img98.com/images/592e2wynjpnf3qivl1.jpg

 

این هم خاطره زایمان طبیعی بنده برای آنهایی که میخواهند بدانند این غول ترسناک چطوری بوده! به کسانی که از خون و این چیزها چندش شان می شود خواندنش را توصیه نمی کنم!

http://www.mediafire.com/?u9xqgtgnynl

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

روز سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۰ دقیقه به ۹ صبح خداوند باز گفت: "من هنوز از این آدمیزاد ناامید نشده ام. این بار تو خلیفه من در زمین باش!"

و نرگس نفس کشید.

و من مادر شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط من.  | 

بچه مدرسه‌ای‌ها دارند روزهای مانده تا شروع ماه مهر را می‌شمارند، مهمانی‌های افطاری روی دور تند افتاده‌اند و روزه‌دارها حسابی بی‌اشتها شده‌اند، سریال‌ها دارند قسمت‌های آخر را آب‌بندی می‌کنند، راننده سرویس‌ها ماشین‌هایشان را برده‌اند برای تنظیم موتور، خارج رفته‌ها کم‌کم دارند برمی‌گردند، دفتر یادداشت روزانه من چند صفحه دیگر بیشتر ندارد و شمارنده روی میز (که به سنت پروژه‌های شهرداری، روزهای مانده تا بهره‌برداری از پروژه نرگس را نشان می‌دهد!) یک رقمی شده؛ چیزی تا سه نفری شدن خانواده دو نفری ما نمانده.

این روزها دائم درگیر احساسات متضادی هستم. از یک طرف بی‌صبری و انتظار برای آمدن نرگس، از طرفی... . شب‌ها وقتی همسر خواب است و من بیدار، وقتی صدای نفس‌هایش را می‌شنوم و با نفس‌هایش نفس می‌کشم، فکر می‌کنم «این روزها به زودی تمام خواهند شد». وقتی دوتایی از بیرون می‌آییم خانه، همه چیز را ولو می‌کنیم روی کابینت و خودمان را پرت می‌کنیم روی صندلی‌های راحتی هال، فکر می‌کنم «این روزها به زودی تمام خواهند شد». وقتی توی آینه به همدیگر نگاه می‌کنیم و می‌خندیم، فکر می‌کنم «این روزها به زودی تمام خواهند شد».

قضیه کمی دلتنگ کننده و تا قسمتی حسرت‌بار است. آدم نگاه می‌کند به روزها و لحظه‌های شیرین زندگی‌اش و می‌داند که باید با آن‌ها خداحافظی کند. شبیه این احساس را یک بار دیگر هم در زندگی داشته‌ام؛ روزهای پیش از عروسی‌ام. آن روزها وقتی توی تختم می‌خوابیدم و به سقفی که سال‌ها بالای سرم بوده نگاه می‌کردم، وقتی تی‌شرت و شلوارهای گل و گشاد توی خانه را می‌پوشیدم، وقتی سر کمدم می‌رفتم و با قفل خرابش کلنجار می‌رفتم، دلم تنگ می‌شد برای روزهای مجردی‌ام. خوشحال بودم (مثل حالا) از این که دارم وارد زندگی جدیدی می‌شوم، اما چه می‌شود کرد؟ زندگی قبلی هم جذابیت‌های خودش را داشت.

حالا که 4 سال از آن روزها می‌گذرد، هرگز، حتی برای لحظه‌ای، فکر نمی‌کنم که کاش هنوز مجرد بودم و کاش ازدواج نکرده بودم. مطمئنم که زندگی‌ام شیرین‌ترین روزهایش را گذرانده، اما چه کسی است که گاهی به یاد روزهای مجردی نیافتد؟ می‌دانم. مطمئنم که وقتی نرگسم به دنیا بیاید، وقتی خانواده‌مان سه نفری شود، از تصور این که روزی شک کرده‌ام در تلخی یا شیرینی زندگی با بچه، خنده‌ام خواهد گرفت. می‌دانم که زندگی‌ام از آن چیزی که هست هم شیرین‌تر خواهد شد و من برای تمام عمر به خاطر این شیرینی ممنون خدا خواهم بود. می‌دانم، اما...

این روزها گاهی دلم می‌خواهد نرگس چند روز دیرتر بیاید تا ما چند روز بیشتر دو نفری زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط من.  |