X
تبلیغات
روزهای مادرانه

روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

تا قبل از مادر شدنم، هیچ وقت با کسی به صورت مجازی "دوست" نشده بودم. همان موقع هم، هم وبلاگ داشتم هم اکانت شبکه‌های اجتماعی، اما دوستان مجازی‌ام همان دوستان واقعی‌ام بودند. ولی این وبلاگ و یک سایت موجب دوستی من با آدمهایی شد که هیچ وقت ندیده بودم‌شان! یادم هست تابستان که داشتیم می‌رفتیم خانه هنا خودم هم تعجب کرده بودم که دارم میروم خانه کسی که هرگز ندیده‌امش! ولی وقتی رفتیم و نشستیم و دخترها گرم بازی شدند، تازه حس کردم چقدر می‌شناسم‌شان. انگار سالهاست (به تعداد سالهای دوستی وبلاگی‌مان) که با هم دوستیم. واقعا دوستیم.

بعضی‌ها هم شاید هرگز "دوست" من نبوده‌اند، اما گاهی چیزهایی برایم نوشته‌اند که مدتها در ذهنم مانده است. هنوز خوب یادم است که سارا.ع در مورد رقص چی برایم نوشته بود. یادم هست کامنت مامان محمدین که پیش از عید برایم گذاشته بود چقدر منقلبم کرد. یادم هست که یکی دارد می‌رود حج. یادم هست که یکی برای دخترم حدیث کسا خوانده بود. یادم می‌ماند که مامان علیرضا و حسین برایم چی نوشته. یادم می‌ماند و بهشان فکر می‌کنم و خیلی وقت‌ها روشم را عوض می‌کنم به خاطر همین چیزها. به خاطر دوستی‌های بزرگی که بی دوستی واقعی، بی دیدن و نشستن، در حقم کرده‌اند.

چند نفری را هم از یک سایت بی در و پیکر پیدا کردم. اول مجازی بودیم، بعد واقعی شدیم، بعد از بین همه آن‌ها چند تایی ماندیم که هنوز با هم دوستیم؛ از روزی که بچه‌های شهریور88ی مان را باردار بودیم. حالا به راحتی می‌توانم ادعا کنم که سارا و مریم، نزدیک‌ترین دوست‌های واقعی‌ام هستند که این دنیای مجازی بزرگ بهم هدیه‌شان کرده. حالا خیلی خوشحالم که از دنیای مجازی چنین نعمت‌هایی نصیبم شده.

حیف. حیف که دنیای واقعی قدر این نعمت‌هایمان را نمی‌داند و "مهاجرت" این کلمه نفرت‌انگیز لعنتی، دوست‌هایی را که با این همه سختی از بین هزار توی مجازی و واقعی رد کرده‌ایم، از دست‌مان می‌کشد.

سارای عزیزم. سارای خیلی عزیزم. خودت و دخترهایت هر کجا هستید، سلامت و شاد باشید. دل من با توست. جای آن تکه دل خالیست. جایتان خیلی خالیست.


پانویس: این را حالا میگذارم، چون سارا تازه رفته و دسترسی به اینترنت ندارد. بعد، برش میدارم. او حتما بیش از من به دلداری احتیاج دارد. نه دلتنگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

نشسته‌ایم توی هال خانه مامان‌جون، روبروی تابلوفرش بزرگ روی دیوار، بیست سوالی بازی می‌کنیم.

من: جانداره؟

نرگس با نگاه خیره به روبرو: نه!

من: جامده؟

نرگس، نگاه دوباره به روبرو: بله!

من: از فلز ساخته شده؟

نرگس، بررسی دقیق روبرو: نه!

من: از چوب ساخته شده؟

نرگس... نگاه روبرو... کمی فکر: قابش آره!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 6 بعد از ظهر  توسط من.  | 

مدتی قبل فکر کرده بودم که اگر یک روز بخواهم این وبلاگ را کتاب کنم، باید اسم فصل‌هایش را چی بگذارم. وقتی از فصل حاملگی اول و بهار تولد نرگس و تابستان دلنشین و دوباره حاملگی و یک بهار دیگر گذشتیم، چه خواهد شد؟ اصلا بعد از این که بچه‌های یک خانه از آب و گل درآمدند، زندگی چه شکلی می‌شود؟ مثل پاییز یکنواخت، یا مثل بهار تازه و روشن؟ مدتها بعد این اسم را گذاشتم برای این فصل زندگی‌مان: "تابستان و دیگر تا همیشه تابستان". با وجودی که به خاطر گرما همیشه از تابستان فراری‌ام ولی فکر می‌کنم زندگی با بچه(ها)یی که دارند بزرگ می‌شوند بیشتر از هر فصلی شبیه تابستان است. نه به جوانی و خامی و لطیفی بهار، نه به سردی و خشکی پاییز یا زمستان. به جایش همیشه گرم است و عرق‌ریز، با آب‌تنی‌های لذت‌بخش و میوه‌های رسیده و ظهرهای خواب‌آور و شبهایی که آدم دلش می‌خواهد تا صبح بیدار بماند.

بهار ما دارد می‌گذرد و ابرهای سیاهش هم سایه‌شان را از سر ما برداشتند. آفتاب گرم، همه خستگی‌ها و تب‌ها را بخار کرد و برد هوا. ممنون و هزار بار ممنون از دعاها و خیرخواهی‌ها و خواب‌های شیرین و امیدوار کننده‌تان.

پانویس: بله دیگر. مریم دارد خوب می‌شود. شکر خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

وقتی دکتر گفت «باید بستری بشه» فقط یاد نرگس بودم که صبح پرسید کجا می‌ریم؟ گفتم: می‌خوایم مریم رو ببریم پیش دکتر، می‌ریم بیمارستان. یکهو رنگ صورت نرگس پرید. بغض کرد. گفت: چرا می‌خوایم مریمو ببریم بیمارستان؟!! گرفتم که چه فکری کرده: نه مامان، نمی‌ذاریمش اونجا بمونه که؛ فقط می‌بریمش پیش دکتر، ببینه‌اش.

وقتی دکتر گفت «باید بستری بشه» فکر کردم حالا باید جواب نرگس را چی بدهم. بعد که دکتر با دیدن دانه‌های در حال خشک شدن صورت مریم، راضی شد تا 48 ساعت دیگر هم منتظر پایین آمدن تبش بمانیم، روی صندلی وا رفتم. مهم این بود که با مریم برمی‌گشتم.

48 ساعت وقت داریم سایه سیاه این آبله‌مرغان لغنتی را از سر جسم مریم و روح نرگس و قلب خودمان برداریم. خدای آفتاب بهاری! ابرهای سیاه را دور کن از ما، از همه ما!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 7 بعد از ظهر  توسط من.  | 

اولین سالی که برگ‌ها ریخت، درخت‌ها را هرس کردند و از آن‌ها یک ستون لخت و بی شاخ و برگ ماند، دخترکم گریه کرد. گفت «ببین درخت‌هامون کچل شدن!» و غصه خورد که حیف درخت‌های به آن خوشگلی نبود که این طوری شدند؟ به نظر من، حیف، فقط اشک‌های نرگس بود که چیلیک چیلیک برای موضوعی معمولی پایین می‌ریخت! بهار که آمد، نرگس اصلا یادش نبود که چقدر برای برگ‌هایی که نبودند، غصه خورده.

هفته پیش رفتیم یک بسته لوبیای سحرآمیز خریدیم که روی جعبه‌اش نوشته بود وقتی بزرگ شوند، سلام می‌کنند! (هنوز به مرحله سلام و علیک نرسیده‌ایم! نمی‌دانم دقیقا منظورشان چیست!) نرگس خاک‌ها را ریخت، بذرها را پاشید و آب داد و گلدان را گذاشت جلوی تنها پنجره حاوی فوتون‌های نور آفتاب در خانه، که برویند. از آن روز صبح‌ها از  زیر پتو مستقیم می‌رفت دم پنجره. دو سه روز اول فقط خاک بود. نرگس آن قدر به گلدان‌ها آب داده بود که می‌ترسیدم ماجرایش شبیه سبزه کلاه‌قرمزی شود و دست آخر خوراک لوبیا شود! اما یک روز یک نقطه کوچک سبز، توجهم را جلب کرد. نرگس را صدا کردم که بیاید و گلدان‌هایش را ببیند. صدایم همان قدر معمولی بود که مثلا وقتی بخواهم یک کفتر دم پنجره را به نرگس نشان بدهم. نرگس آمد و ناگهان... چشم‌هایش گشاد شد، دهانش باز ماند و با صدایی سرشار از شگفتی گفت «مامان! سبز شد! واقعا سبز شد!!» یک جوری می‌گفت که انگار با استفاده از سلول‌های بنیادی یک لوبیا سبز کرده!! در حالی که به نظر من سبز شدنش خیلی هم معمولی بود.

*

شگفتی‌هایمان را کجا جا گذاشتیم که طلبکار بهار شدیم؟ غصه لخت شدن درخت‌هایمان را کی فراموش کردیم که سبز شدن‌شان برایمان بی‌اهمیت شد؟ کی عادت کردیم به این که بعد از زمستان باید بهار بیاید ولاغیر؟ چشم‌هایت را ببند و مثل چهار سال و نیمه‌ها فکر کن. بگذار بهار با شگفتی در مقابلت سفره پهن کند. یک جوری که انگار اولین بار است که این جوانه‌های سبز را می‌بینی!


پانویس1: سال نو مبارک!

پانویس2: فونت خراب را به کم‌وقتی‌ام ببخشید. وسط بستن چمدان سفر، فرصتی نشد برای رسیدن به سر و شکل نوشته.

پانویس3: قرار بود گزارش تصویری بدهم از سبز کردن لوبیای جادویی‌مان... ولی جادوی آبله‌مرغان رسید و نرگس دون‌دون شد و دیگر دلم نیامد در این اوضاع ازش عکاسی کنم! لوبیاها را که در باغ‌گلشن مهرجرد کاشتیم، عکس می‌گیریم ازشان. سال‌تان خوب و جادویی و بی‌دون‌دون!! :))


+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 1 قبل از ظهر  توسط من.  | 

من آدم حسودی هستم! این را خودم می‌دانم و لازم نیست کسی بهم بگوید که هستم یا نه. من به آن‌هایی که دندان‌های سالم و مرتب دارند، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که آفت و تبخال نمی‌زنند حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که خانه‌های حیاط‌دار پرنور دارند، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که میتوانند هفته‌ای سه روز بروند استخر، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که تکلیف‌شان با خودشان و خدا و عقایدشان معلوم است و هی خوددرگیری ندارند، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که خوش‌تیپ و خوش‌حجابند، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که چهار تا بچه دارند و سالم و خوشحالند، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که ماشین‌شان دنده اتومات است و مجبور نیستند هی کلاچ سفت بگیرند، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که استعدادهایشان را می‌شناسند و پرورش داده‌اند و با آن دردی را از خودشان و بقیه دوا کرده‌اند، حسودی‌ام می‌شود. به آن‌هایی که خدا دوست‌شان دارد، حسودی‌ام می‌شود... من به هزار و شونصد چیز و شونصد میلیون آدم حسودی‌ام می‌شود. قاعدتا این‌ها به این معنا نیست که دلم می‌خواهد سر به تن آن‌ها نباشد! و قاعدتا به این معنا نیست که ناشکرم و نمیدانم که خودم هزار و شونصد چیز دیگر دارم که شاید حسرت دیگران باشد. ولی خب آدمیزاد است و زیاده‌خواه است و دلش می‌خواهد آن هزار و شونصد چیز دیگر را هم داشته باشد دیگر...!

وقتی خودم را می‌بینم که این همه نعمت دارم و باز حسودی‌ام می‌شود به آن نعمت‌هایی که من ندارم و دیگران دارند، از خودم شرم می‌کنم. از نوشتنم. از نعمت‌هایی که دارم اینجا در موردشان می‌نویسم. از خانواده، خانه، بچه‌ها، دخترها، مادری... چیزهایی که خیلی‌ها دل‌شان می‌خواست داشته باشند و به همان دلیل که من آفت می‌زنم و دندان‌هایم خراب است، آن‌ها هم این نعمت‌ها را ندارند.

وقتی این وبلاگ را می‌خوانم، یادم می‌آید که چه نعمت‌های حسرت‌برانگیزی را خدا بی هیچ منت و سختی بهم داده و من وسط آن حسودی‌های زیاده‌خواهانه، گاهی یادم می‌رود که دارم‌شان.


دم عیدی بیایید دعا کنیم، برای همه آن‌هایی که خدا نعمت‌های ما را به‌شان نداده. دعا کنیم برای همه آن‌هایی که شاید مادرتر از ما هستند، اما هنوز جوانه‌ای در دل‌شان ریشه نکرده. دعا کنیم برای همه مادرها که یکی باشد که به‌شان بگوید «مامان!»

بهار است.

خدای بخشنده‌ی بی‌منت و مهربان سخاوتمند من!

از این دم زاینده‌ات، از این باد بهاری رویاننده، در بطن ساقه‌های باریک آرزومند بدم!

بذر روزهای مادرانه را در دل‌شان بارور کن!

آمین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

نرگس در تاکسی: مامان! می‌شه من بزرگ شدم، راننده تاکسی شم؟!!!!

(به راننده تاکسیه فکر کنید که چه قدر حال کرده که شغلش جزو مشاغل حسرت برانگیز قرار گرفته!)

*

نرگس قبل از خواب: مامان! جیش‌ها چطوری رفتن تو دل ما؟!

(حالا بیا و سیستم ادراری رو برای بچه 4 ساله توضیح بده!)

*

نرگس موقع کرم زدن مامان: مامان! می‌دونستی این کرم‌ها /kerem/ رو از خاک می‌سازن؟

من: نه! چرا؟!!!

نرگس: خب کرم‌ها /kerm/ تو خاک زندگی می‌کنن دیگه!!!

(حالا چه ربطی داشت؟!!)


پانویس: الان وقتش است که بروید یک گلدان، کمی پوکه، کمی خاک و تعدادی بذر بگیرید و بدهید بچه 3 سال به بالایتان سبزه امسال را او سبز کند. اینجا پیشنهادهای خیلی خوبی دارد. ما امتحانش کردیم و خوشمان آمد. ولی از اولین گل فروشی محل هم میشود همین ها را تهیه کرد! بعدا شرح مفصلش را میگذارم در همین وبلاگ. شرح سبز کردن لوبیای سحرآمیز!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط من.  | 

نرگس این طوری می‌خوابه:

حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه... بعد کم‌کم صداش میاد پایین، جمله‌هاش کلمه می‌شه، کلمه‌هاش صدا می‌شه تا... خوابش ببره.


مریم این طوری می‌خوابه:

وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه، وول می‌زنه... بعد هی بیشتر و بیشتر وول می‌زنه، هی لگدهاش محکم‌تر می‌شه، شیرجه‌هاش عمیق‌تر می‌شه، بالانس‌هاش شدیدتر می‌شه تا... یکهو وسط یه معلق نیمه‌کاره بین زمین و هوا خوابش ببره.


پس چرا تو این فیلما به بچه‌ها میگن: عزیزم! وقت خوابته! بعد بچه‌هه می‌ره رو تختش، چشماشو می‌بنده و می‌خوابه؟!


پانویس: بابای دخترها هم این طوری می‌خوابه: "بچه‌ها بیاین بخوابیم!".... (منتظر چی هستین؟! خوابید دیگه!!!)

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

کاپ‌کیک موز به طبخ نرگس بانو و همراهی مریم بانو!

از این کتاب برای دستور طبخ استفاده کردیم.

توضیح: عکس در ادامه مطلب آمده و خیلی بزرگ است. به خاطر نوشته‌های عکس نمی‌شد خیلی کوچکش کرد. گمان کنم با save کردن و دیدن عکس در کامپیوتر مشکل برطرف شود. راه دیگری اگر وجود دارد بگویید یاد بگیرم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط من.  | 

رفته بودیم خانه همسایه وبلاگی. سر سفره شام، نرگس همه غذایش را خورد. من تشویقش کردم که ته بشقابش را (به قول خودش) آینه کرده. سبا ناراحت شد که چرا او نتوانسته بشقابش را آینه کند. مامانش گفت "مهم نیست. مهم اینه که سیر شده باشی."

واقعا کدام مهم است؟

نماندن چیزی ته بشقاب نرگس (که خودش برای خودش غذا می‌ریزد) از نظر من احترام گذاشتن به نعمت خداست. این که یک دانه برنج هم ته بشقابت نماند، یعنی ما سعی می‌کنیم حتی یک ذره از نعمت خدا هم اسراف نشود.

دست از غذا کشیدن به وقت سیر شدن سبا هم از نظر مامانش احترام گذاشتن به ذائقه و میل بچه است؛ اعتبار قائل شدن برای احساس واقعی آدم است. یعنی چیزی که مادرهایی که به زور به بچه غذا می‌دهند، زیر پا می‌گذارند.

تمام کردن ته غذا مهم است، یا سیر شدن بچه؟ احترام به اشتها مهم است یا احترام به غذا؟ کدام یک از این‌ها در ذهن من محترم‌ترند؟ اولویت ذهنی من کدام است؟ چند میلیون موضوع دیگر وجود دارد که من این طوری آن‌ها را در ذهنم اولویت‌بندی کرده‌ام؟

قاعدتا نمی‌شود خیلی سفت و محکم گفت که یکی خوب است و یکی بد؛ به نظر من که هر دو خوب است! فقط ترتیب این اولویت‌ها در ذهن‌ آدم‌ها متفاوت است و این اولویت‌ها همان چیزی است که بهش می‌گویند "تربیت". همه ماجرا همین اولویت‌هایی است که ما داریم هر روز و در هر لحظه و هر کار اجرایش می‌کنیم و به بچه‌هایمان منتقلش می‌کنیم. اول گریه یا خنده؟ اول صبوری یا بی‌صبری؟ اول همسرم یا من؟ اول بچه یا من؟ اول غذا یا من؟ اول خدا یا من؟

آدم‌ها با یک الگوی مشخص به دنیا می‌آیند که قابل تغییر نیست. لباسی که الگویش تنگ است یا چین‌دار، باز یا بسته، بلند یا کوتاه؛ همین طوری می‌ماند. نقش تربیتی ما روی بچه‌هایمان بیشتر شبیه زلم زیمبوهایی است که به آن لباس می‌دوزیم؛ درزهایی که می‌گیریم و زیپ‌هایی که باز می‌کنیم. شاید به نظر فرعی و کم‌ارزش بیایند، ولی واقعیت این است که مجله‌های مد را هم که ورق بزنی، در نهایت چند الگوی کلی وجود دارد و چیزی که لباس‌ها/آدم‌ها را متمایز می‌کند، آن ریزه کاری‌های کوچک است. روی یک لباس سرتاسر سفید، چه باز باشد و چه بسته، چه کلوش و چه تنگ، یک دکمه رنگی کوچک ناگهان همه چیز را عوض می‌کند.

چند تا دکمه و تور و زیپ و نگین داریم؟ چند تایش را خرج کرده‌ایم؟ چندتایش را جای بدی چسبانده‌ایم؟ چندتا برایمان مانده؟ آن دکمه کوچک رنگی کجاست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر