روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

نرگس می‌رود کلاس قرآن. یکی از آن کلاس‌های کمیابی که تویش معلم بیشتر دارد با بچه‌ها بازی‌های هیجانی می‌کند و بالا و پایین می‌اندازدشان، تا این که بخواهد گیر بدهد به ترتیل صحیح. هر بار قصه‌ای می‌گوید از یکی از سوره‌های جزء 30 و فوقش دو سه بار سوره را لابه‌لای قصه و بازی می‌خواند و بیشترش را بازی می‌کند. بچه‌ها شادند و بهشان خوش می‌گذرد.

نرگس را برده‌ام کلاس قرآن و خودم هم با او کار می‌کنم. شب‌ها وقت خواب، سوره‌هایی را که ریخته‌ام روی گوشی با هم گوش می‌دهیم. تجربه بهم نشان داده آخرین چیزی را که قبل از خواب می‌شنود، به سرعت حفظ می‌شود. نرگس سوره‌ها را یکی یکی با ترتیل درست حفظ می‌کند و من خوشحالم. گاهی بهش جایزه می‌دهیم. گاهی نمی‌دهیم. نمی‌خواهم "به خاطر جایزه" قرآن یاد بگیرد. و می‌خواهم بداند که خوشحالم از این که قرآن را حفظ می‌کند.

نرگس را تشویق می‌کنم که قرآن را حفظ کند، در حالی که برای هیچ چیز دیگری این کار را نمی‌کنم. حتی وقتی می‌بینم نرگس اتفاقی شعرهای تبلیغات تلویزیون را حفظ شده، ناراحت هم می‌شوم. فکر می‌کنم حیف این حافظه جادویی که با این مزخرفات پر شود. آن چیزی را که خودم ارزشمند می‌دانم در اختیار بچه‌ام می‌گذارم و تشویقش می‌کنم که حفظ کند. خودم هم بیشتر قرآن می‌خوانم.

خودم در کودکی قرآن حفظ کرده‌ام. با ترتیل درست. حالا حتی جاهایی که کلمه‌اش را یادم رفته، آهنگش را یادم هست. چیزهایی که آدم در کودکی حفظ می‌کند به شکل اعجاب آوری در ذهنش حک می‌شوند. یکی زبان دانستن را لایق پر کردن فضای لایتناهی ذهن کودکش می‌داند و او را می‌فرستد کلاس زبان. یکی مهارت ورزشی را برای بچه‌اش لازم می‌داند و می‌فرستدش کلاس ورزشی. یکی هنر را ارزشمند می‌داند و بچه‌اش را می‌فرستد کلاس موسیقی یا نقاشی. من هم قرآن را آن قدر ارزشمند می‌دانم که به خاطرش دخترم را وادارم به تلاش و تمرین و یادگیری.

*

بچه‌های ما یک روز از ما جدا می‌شوند و می‌روند دنبال زندگی‌شان. آن روز به جز خوراکی‌هایی که توی کیف‌شان گذاشته‌ایم، توشه‌هایی هم در دل‌شان جاسازی کرده‌ایم. وقتی من بچه‌ام را با مهارت خوبی در زبان به مدرسه می‌فرستم، احتمالا او در اولین کلاس زبان می‌درخشد و احتمالا اولین دوستانش، آن‌هایی خواهند بود که زبان خوبی دارند و با بچه من گروه "زبان‌خوب" های کلاس را تشکیل می‌دهند. معلوم است که این سناریو، یک سناریوی قطعی و مسلم نیست. روشن است که من نمی‌توانم (و نباید) دوستان بچه‌ام را "فیلتر" یا "انتخاب" کنم. این زندگی اوست. اما این والدین هستند که توشه او را در کیفش و در دلش می‌گذارند تا برود.

بهش فکر کنیم. این که می‌خواهیم بچه‌مان با کدام بچه‌های کلاس هم‌گروه شود. در جمع کدام گروه اجتماع بدرخشد. ذهن‌تان را باز بگذارید. به موسیقی، درست کردن کاردستی، شیرینی‌پزی، فوتبال، قرآن، نجاری، IT، زبان‌های مختلف، کتاب‌خوانی و هر چیز دیگری که می‌شود، فکر کنید. انتخاب کنید. تشویق کنید. ما داریم توشه‌های دل کودک‌مان برای همه عمر را همین حالا می‌گذاریم. فرصت کم است و دنیا بزرگ. یک توشه خوب و مقوی لازم است.

 

پانویس1: کلاسی که نرگس میره، مربوط به دارالقرآن حضرت علی اصغره، که محل اصلیش سمت میدان شهداست. مربی اون دارالقرآن هفته ای یک کلاس در مهد نرگس داره، که خوش شانسی ما تنبل‌هاست که حال نداشتیم تا اونجا بریم!!

پانویس2: نمیدونم چرا این پست، نظرهاش تاییدی شده بود!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

به گمانم همه چیز از همان پست قبلی شروع شد. وقتی بلندگو برداشتم و گفتم آدم باید سعی کند در هر شرایطی کمی شادتر زندگی کند، "هر شرایطی" خودش را نشانم داد.

از آن هفته تا امروز، روزی نبوده که کسی بهم خبر بدی ندهد. اتفاقات ناگوار یکی بعد از آن یکی مثل آوار بر سرم خراب می‌شدند. از دزدی و خرابی و دوباره دزدی و بیمارستان و باز دزدی و تصادف و سرطان و جراحی و تنهایی و پنچری و حمله از بالا(!) و آتش از پایین. شاید می‌توانستم یکی دو تا از این ناگواری‌ها را تحمل کنم، به روی خودم و دیگران نیاورم، با گریه از شدت فشارشان کم کنم، اما حالا آن قدر فشار زیاد شده بود که هیچ چیز کمکم نمی‌کرد. ریه‌هایم انگار از سنگ پر شده بود. نفسم بالا نمی‌آمد. هنگ کرده بودم.

یک وقت به خودم آمدم و دیدم در جواب سوال ساده نرگس که می‌پرسد «کجا داریم می‌ریم؟» دارم داد می‌زنم و دعوایش می‌کنم. ناگهان دیدم دارم این فشار را سر کسی خالی می‌کنم که نه تنها مقصر نیست، بلکه وسط این اوضاع مایه شادی‌ام هم می‌تواند باشد. دیدم تسلیم فتنه‌هایی شده‌ام که دارند مرا با حرف‌های خودم در پست قبلی به چالش می‌کشند. من شاد نبودم. حتی تلاشی هم برای شادتر بودن نمی‌کردم. فقط داشتم اندوه و تلخی‌ام را روی سر نزدیک‌ترین آدم‌ها به خودم می‌ریختم.

کمی صبر کردم. به خودم گفتم حتی اگر اندازه یک جمله به حرف‌های خودم عمل کنم، زندگی‌ام شادتر (فقط یک جمله شادتر) خواهد بود. صدایم را پایین آوردم و گفتم: داریم می‌ریم خونه، عزیزم.

*

سهم من از شادی خانواده‌ام در این روزهای سخت و تلخ، شاید فقط همین یک جمله بوده باشد. ولی خوشحالم که تلاشم را کردم. حالا وسط خانه پر از دود با دلی غمگین، می‌توانم یک عکس شاد از خانواده‌ام بگیرم و بگذارم در آلبوم ذهن خودم.

 

پانویس: دعا کنیم برای هم.

پانویس دیگر: ما و خانه و زندگی سالم هستیم.

پانویس‌تر: پیوندهای وبلاگ به‌روز شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

یک جور کنجکاوی است، یا بیماری، مطمئن نیستم! اما این یکی از سرگرمی‌های من است که در اینستاگرام مادرهای دیگری را پیگیری کنم که شبیه من نیستند. مادرهایی که با داشتن 5تا یا حتی 7تا بچه، با زندگی در کوهستان سرد، با نداشتن پدر، با درست کردن راه به راه کیک و شیرینی، و شرایط عجیب دیگر، شاد و خوشحالند.

خودم می‌دانم که این شادی و خوشحالی فراوان در عکس‌ها، حتما چگالی‌اش از واقعیت زندگی‌شان بیشتر است، اما دیدن عکس‌های شاد مادری با هفت تا بچه، شادم می‌کند! از خودم می‌پرسم او چطوری در شرایطی که به نظرم من خیلی سخت و جانکاه است، شاد زندگی می‌کند؟! چطوری می‌تواند وقتی آشپزخانه‌اش توسط بچه‌ها منفجر شده، باز هم با آنها کیک درست کند و سلفی خوشحال بگیرد؟! چطوری می‌تواند چهار تا بچه را حاضر کند و ببرد بیرون و بچه‌ها و خودش این قدر خوش‌تیپ باشند؟! اصلا چطوری می‌شود که در این همه عکس که این همه بچه تویش هستند، هیچ کدام‌شان گریه نمی‌کند؟ آب دماغ هیچ کدام‌شان آویزان نیست؟ هیچ کدام‌شان خسته و گرسنه و بی‌حوصله به نظر نمی‌رسند؟

مطمئن نیستم که این عادت کنجکاوی و تعجب کردن از زندگی شاد و جالب دیگران، خوب است یا بد. ولی عادت جالبی است که تشویقم می‌کند برای شاد بودن "تلاش" کنم. یاد بگیرم که برای خوش‌تیپ بودن، کیک درست کردن، 7تا بچه داشتن(!)، زندگی کردن در کوهستان سرد، و با همه این‌ها شاد بودن، باید تلاش کرد. چون پشت همه این عکس‌های شاد و متفاوت، مادری هست که خیلی کمتر خوابیده، خیلی بیشتر وقت گذاشته، و خیلی بیشتر دوست داشته که عکس‌های شادی از زندگی‌شان به جا بماند.

 

پانویسی که مجبور شدم بعدا اضافه کنم: بله. این مادرها هیچ کدام ایرانی نیستند. اما دلیل شادی‌شان "خارجی" بودن‌شان نیست. آن‌ها شادند، چون خواسته‌اند شاد باشند. چون سخت تلاش کرده‌اند که زندگی به خودشان و بچه‌هایشان خوش بگذرد. چون ننشسته‌اند که یکی از "خارج" برایشان شادی وارد کند و بروند از سوپرمارکت بخرند و ببرند خانه. خیلی از این عکس‌ها آن قدر معمولی و نزدیکند، که فکر می‌کنی چرا خودت چنین عکسی نگرفته‌ای! چرا وقتی روی این برگ‌های ریخته روی زمین راه می‌رفتی، انقدر شاد نبودی؟! پس او چرا این قدر شاد است؟!

فرافکنی و انداختن تقصیرها گردن "خارجی" نبودن ما، کار تنبل‌هاست. کار آن‌هایی که فکر می‌کنند شادی کالایی است که می‌شود آن را تحریم کرد. اما "شاد بودن" و شاد "زیستن" مال آن‌هایی است که باور دارند برای شادی باید زحمت کشید. باید عرق ریخت. بی‌خوابی کشید. سختی کشید. برای همین است که یکی می‌تواند در کوهستان‌های سرد روسیه وسط یخبندان با چند تا بچه عکس شاد بگذارد. چون دلش گرم است. چون برای گرم نگه داشتن دل‌هایشان ساعت‌ها و روزها و سال‌ها زحمت کشیده. برای همین است که غرغروها و تنبل‌ها هرگز شاد زیستن را تجربه نخواهند کرد. چون خسته‌اند. می‌فهمید؟ خسسسسته!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

نرگس:

مامان! چرا خدا گفته نباید تف کنیم(!)، ولی ما رو یه جوری ساخته که بتونیم تف کنیم؟!!

مامان:

 

پانویس: در حد سواد فلسفی (که ندارم) براش در مورد جبر و اختیار توضیح دادم! به نظرم وقتشه که مطالعات فلسفی رو به برنامه مادرانه اضافه کنم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

خانه شما هم روزی یک لیوان (شیر/جای/آبمیوه/...) روی فرش و میز و زمین چپه می‌شود، یا فقط خانه ما این طوری است؟!

شما هم لباس‌های نوی بچه‌هایتان فقط در اولین دقایق اولین مهمانی بدون لک هستند، یا فقط ما این طوری هستیم؟

شما هم آن روزی که برنامه‌ریزی می‌کنید با هزار جور ژانگولر (دویدن و پریدن و جهیدن و ورجه وورجه!) بچه را خسته کنید که عصر بخوابد تا مثلا شب خوش‌اخلاق باشد، بچه‌تان تا سرحد بیهوشی خسته می‌شود، اما نمی‌خوابد و تا شب نق می‌زند، یا فقط بچه‌های ما این طوری ‌اند؟!

شما هم گوشی موبایل‌تان همیشه چسبناک است، یا فقط مال من این طوری است؟!

شما هم تا به بچه‌تان چپ نگاه می‌کنید، می‌رود جوراب پایش می‌کند برود خانه مامان‌جون، یا فقط ما این طوری‌ایم؟!

شما هم شب که بابای بچه‌ها می‌آید و همه این غرها را می‌زنید، می‌گوید "بچه‌اند دیگه! تو چرا حرص می‌خوری؟!" یا فقط همسرجان ما انقدر سرخوش است؟!

شما هم تمام روز دارید خم و راست می‌شوید و همیشه یک چیزهایی وسط خانه ولو است، یا فقط خانه ما این طوری است؟!

بچه‌های شما هم گاهی می‌گویند "مامان!" بعد که می‌گویید "بله!" می‌گویند "نه، با تو نبودم، با این بودم!" و این یک عروسک کور و کچل یا یک اسب چوبی یا یک قاشق پلاستیکی است، یا فقط بچه‌های من این طوری مامان‌ضایع‌کن هستند؟!

شما هم مامان بودن‌تان همین قدر خنده‌دار و گریه‌دار است دیگر، نه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

عزاداری‌های امسال را رفته بودیم یزد. در روستایی که حالا محله‌ای از یک شهر بزرگ است، اما هنوز باغ‌هایش از خانه‌هایش بیشترند و کوچه‌های باریک هنوز کاهگلی‌اند. دوربینم همراهم بود. اولین شب، وقتی در صحن امامزاده هیات محله ما آمدند، خواستم فیلم بگیرم. از هیات، از دخترها که با لباس‌های سیاه نشسته بودند روی پله‌ها و دست‌هایشان را بالا می‌بردند و می‌خواستند مثل مردها سینه بزنند، از مادرجان همسر که تکیه داده بود به ستون امامزاده، از دست‌هایی که مرتب و هماهنگ بالا و پایین می‌رفتند و با لهجه اشعار چند صد ساله را می‌خواندند... ولی دوربین را درنیاوردم. دلم خواست که این صحنه‌ها را به جای آن که از صفحه پیکسلی دوربین ببینم، با چشم‌های باز ببینم. دست‌هایم را رها کردم و چشم‌هایم را سپردم به لحظه‌های پیش رو.

به تکیه شهر که درست شبیه فیلم‌های قدیمی سکوی شبیه‌خوانی داشت و حجره‌های زنان دور تا دور میدان بود. کُتل‌ها و علم‌ها با دسته‌ها می‌آمدند و تعزیه اجرا می‌کردند. نه از آن تعزیه‌های سوسولی ما در دانشکده هنرهای زیبا؛ تعزیه‌های واقعی که از روی برگه‌های قدیمی خوانده می‌شد. ایستادم و با تعزیه‌هایی که گاه حتی غلط‌های تاریخی هم داشتند، گریه کردم. خودم را سپردم به موج جمعیتی که نخل را بلند می‌کردند و می‌چرخاندند و بی آن که بدانم چرا این صحنه این قدر شکوهمند است، گریه کردم.

چشم‌هایم را دوختم به دخترهایم که در باغ انارهای مانده سر درخت‌ها را می‌چیدند تا درخت‌ها "کوفت" نشوند و سال دیگر بی‌بار نمانند. بی‌خیال دوربین، تا آرنج رفتیم توی انارهای باغ که باید دون می‌شدند، و بی‌خیال لباس‌های اناری دخترها شدم که لک‌هایش پاک نشدنی بود. حتی بی‌خیال دست‌های خاکی‌شان شدیم که می‌رود توی انارها؛ گذاشتیم رب انارمان مزه دست‌های خاکی دخترها را بدهد.

چشم گرداندم دنبال همسرجان که پا به پای مادرش رب هم می‌زد و ما را می‌برد به خانه قدیمی مادربزرگ و پدربزرگش که درش روبروی خانه آیت‌لله حائری یزدی باز می‌شود و حالا هر دو دارند بازسازی می‌شوند. خانه‌ای که هنوز توی کوزه بزرگش پسته هست و بادگیرش خنکای باد کویر را دستچین می‌کند.

 

همه این‌ها بهانه نبود برای بی‌عکسی. خواستم به جای تصویرهای با دقت چند مگا پیکسل دوربین، تصویر مبهم و دور این لحظه‌های شیرین، در جان کلمات باقی بماند. که کلمات، زیباترند از عکس‌ها در نظر من.

 

پانویس: در اینستاگرام با نام همین وبلاگ motherlydays هستم. آنجا عکس بیشتر هست. متن کمتر.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 2 بعد از ظهر  توسط من.  | 


روضه یعنی... بچه ات در هیات آب بخواهد، بعد تو ببینی نیاورده ای. بعد هی او بگوید آب... هی تو بگویی نداریم دخترم... آب نداریم...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 9 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این پست، جمع‌بندی پست صرفه‌جویی در مصرف آب است.

برای خواندن مطلب کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

آن اول‌ها می‌خواستم، اما نشد. می‌خواستم هم شغل محبوبم را داشته باشم، هم بچه‌داری‌ام را. یکی دو سال اول تولد نرگس را کج‌دار و مریز طی کردم، اما نه از کار کردن خودم راضی بودم، نه از مادری‌ام. شده بودم مادر خسته و دبیر سرویس بدقول. دومی را که باردار شدم، بریدم. دیدم دیگر نمی‌توانم این طوری ادامه بدهم. شاید خیلی‌ها بتوانند، اما من مجبور بودم انتخاب کنم و ترازوی این انتخاب به شکل روشنی نامتوازن بود. من خانه را، بچه‌ها را، مادری را انتخاب کردم.

*

روزی که توی راه‌پله‌های دفتر کریمخان پا به پای سردبیر که عجله داشت، می‌دویدم پایین، لال شده بودم. برنامه ریخته بودم که طی یک سخنرانی غرّا، حماسی و احساسی ماجرای دوباره باردار بودنم، و دیگر نبودنم را بهش بگویم. ولی او کلی برنامه برای من ریخته بود و مجبور بودم خیلی زود، حتی در همین راهروی تاریک و باریک بهش خبر بدهم. گفتم: "من باردارم" و چهار تا پله دیگر را رفتم پایین. بعد نگاه کردم و دیدم او نیامده. همان چهار پله بالاتر خشک شده. نگاهم کرد. با یک عالمه حیرت. با فشار و سختی زیاد سعی کرد ناراحتی چهره‌اش را به حرف‌هایش راه ندهد؛ گفت: "مبارکه!" ولی خوشحال نبود. حق داشت. ما کلی برنامه داشتیم. حالا "من باردارم" معنایش خداحافظی بود. ما از پله‌ها پایین رفتیم. او رفت و من از روی پله‌های دفتر مجله شیرجه زدم در آبگیر عمیق مادری.

خودم انتخاب کردم. این را خودم خواستم. می‌توانستم مثل خانم م. مادری باشم در دفتر مجله. او را قبلا دیده بودم. اصلا او مرا برده بود به این دفتر رویایی. اسطوره من بود در مجله. همه چیزش برایم جذاب و آرمانی بود، جز یک چیز: مادری کردنش. بارها دیده بودم که از پشت تلفن به بچه‌اش دیکته می‌گوید یا به یکی توضیح می‌دهد که به آن یکی بچه تب‌دارش باید سر ساعت داروهایش را بدهد. من نمی‌خواستم این طوری باشم. نمی‌خواستم بچه‌هایم بزرگ شوند و بعد یک روز حسرت ساعت‌های نبودن در کودکی‌شان را بخورم. به خودم گفتم سه چهار سال می‌مانم خانه و هر وقت رفتند مهدکودک، می‌روم دنبال کارم. دنبال شغل محبوبم. می‌روم پیش سردبیر عزیز و می‌گویم "من دوباره آمدم. حالا بیا بگو چه کارم داشتی سردبیر جان!"

*

دیر شد.

دیروز صبح دور هم جمع شدیم برای خداحافظی از سردبیرجان که دارد می‌رود دنبال راه‌های جدید. روحیه جوان و پرانرژی‌اش او را به سمت یک سبک جدید زندگی خوانده و او کسی نیست که این راه جذاب را انتخاب نکند. این منم که در روزشماری پیوستن دوباره به کار با او و مجله محبوبم، ناامید شده‌ام. من که دیگر از سال‌شماری به ماه‌شماری و روزشماری رسیده بودم و هرروز به خودم یادآوری می‌کردم که "سال دیگه.... سال دیگه که مریم هم بره مهد..." حالا از روی تپه‌ای که به نظاره آن دورهای ایستاده بودم، سر خورده‌ام و با سر آمده‌ام پایین. ما و سردبیرجان از پله‌های مهمانی خداحافظی پایین آمدیم. او رفت و من نشستم لب آبگیر مادری.

*

اگر همین حالا دوباره به گذشته برمی‌گشتم با دانستن همین چیزها، باز هم انتخابم همین ماندن و نرفتن بود. حتی اگر می‌دانستم روزی حسرت عمیق همکاری بیشتر با بهترین سردبیر دنیا مثل یک زخم عمیق بر جانم می‌ماند، باز هم ماندن پیش بچه‌ها را انتخاب می‌کردم، چون مطمئنم که حسرت نبودن با بچه‌ها در این روزهای کوچکی‌شان زخمی می‌شد بر تن خودم و دخترهایم.

منّتی نیست بر سر دخترهایم.

فقط دلم می‌سوزد. درد می‌کند.

دلم گرفته این روزها.

 

 

پانویس1: این متن مدتی است در وبلاگ خاک خورده، تا امروز که اجازه انتشار یافت.

پانویس2: دوشنبه پیش، وقتی روبروی سردبیر جدید نشستم و وسط رسیدگی به مریم حرف‌ها و ایده‌هایش را شنیدم و برق چشم‌هایش را دیدم، باز امیدوار شدم. به همکار عزیزی که در حوالی هم وارد ه.ج. شدیم و حالا او با همان انرژی 20 سالگی‌مان دارد از رویاهایش برای سرزمین دوست‌داشتنی‌مان حرف می‌زند و کاری می‌کند که آب از لب و لوچه‌ام آویزان شود؛ برای روزهای خوب دوباره در ه.ج.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 9 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

گل‌های ما در موزه میراث روستایی گیلان

نرگس و مریم در موزه میراث روستایی گیلان

 

پانویس1: بعد از آن پست خشک و ترسناک، گفتم یک خرده دل‌مان باز شود. هرچند تصویر رودهای خشک شده شمال، دل ما را خشک‌تر کرد...

پانویس2: رفته بودیم سفر، نشد که پست قبلی را جمع‌بندی کنم. به زودی انشالله با یک سر و شکل سبک‌زندگی‌طور (رج.ک.به: همشهری جوان) همین جا منتشرش می‌کنم.

پانویس3: بالاخره بعد از حدود 2سال و شونصد تا دادگاه و شکایت و اعتراض، وزارت راه متهم شد به همان 50درصد تقصیر در آن تصادف کذایی.    در دادگاه ساری، خنده روی لب‌هایم بود. خدا را شکر می‌کردم که وقتی از آن پله‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم، خاطره تلخی قلبم را نمی‌فشارد. خدا را شکر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر