روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

دور یک میز هشت نفره، یازده نفری نشسته‌ایم. مریم یک چیزهایی می‌گوید و همه می‌خندیم. نرگس می‌زند روی شانه‌ام. به هم نگاه می‌کنیم. دارد می‌خندد. داریم با هم می‌خندیم. مثل رفیقی که بزند روی شانه آدم و با هم ریسه برویم از خنده، با هم گرم گرفته‌ایم. چقدر این تصویر عجیب و شگفت‌انگیز است. کی این کوچولوی 50سانتی پستونک‌خور آن قدر بزرگ شد که مثل یک رفیق بزنیم روی شانه هم و بخندیم؟ چی شد که به نقش والد و فرزند، نقش دوستی اضافه شد؟

در تخیلم روزهایی را تصور می‌کنم که نرگس از این هم بزرگتر شده باشد، با هم برویم بیرون، خرید کنیم، بخندیم، دعوا کنیم، به حرف‌های هم گوش بدهیم. روزی خواهد آمد که دوست من دستش را بگذارد روی شانه‌ام، بگوید: گریه نکن مامان! درست میشه. من پیش تو هستم. دستش را بگیرم و بگویم: مرسی که هستی.

*

کاش آن روز، امروز بود. این روزهای تلخ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 7 بعد از ظهر  توسط من.  | 

در دبیرستان همکلاسی‌ای داشتم که فامیلی‌اش "رشدیه" بود. یک بار در قطار (کجا می‌رفتیم؟ یادم نیست) گفت: جد من، پایه‌گذار اولین مدرسه در ایران بوده. ما شروع کردیم به مسخره بازی درآوردن که: پس جد تو ما رو تو این دردسر انداخته؟!

سال‌ها بعد فهمیدم جد او یکی از بزرگترین مردان تاریخ ایران بوده. مردی که نیمایوشیج در رسایش سروده:

یاد بعضی نفرات

روشنم میدارد

...

حسن رشدیه

قوتم می‌بخشد

راه می‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می‌آید از گرمی عالی دم‌شان

 

مردی که می‌توانست مثل پدر و پدربزرگش منبر برود و وعظ کند و فقیه بزرگی باشد. می‌توانست برایش مهم نباشد که در روزنامه فارسی‌زبان چاپ استانبول در مورد بی‌سوادی در ایران چه نوشته. می‌توانست به مشقت یادگیری خواندن و نوشتن همراه با درد و خون‌ریزی در مکتب‌خانه‌های ایران فکر نکند. می‌توانست بی‌خیال همه این‌ها شود، اما نشد. راهی فرنگ شد. مدارس نوین اسلامی را دید که در بیروت و ایروان در مدتی بسیار کمتر با برنامه‌ای آسان‌تر و بدون درد و بدبختی به بچه‌ها خواندن و نوشتن آموزش می‌دهند و قرآن و احکام را هم همان جا می‌گویند. میرزاحسن برگشت شهرش؛ تبریز. مدرسه زد. چند شاگرد گرفت، آموزش داد. شاگردها امتحان دادند. والدین شگفت‌زده شدند. شاگردها بیشتر شدند. بعد خبر رسید به ملاهای مکتب‌خانه‌ها. حکم کردند که این مدارس خلاف شرع است. بعضی‌ها ریختند مدرسه رشدیه را خراب کردند و معلم‌ها را کتک زدند و رشدیه از شهر فراری شد. شش ماه بعد برگشت. باز مدرسه، باز شاگرد، باز مردم غیور(!)، باز فرار. باز برگشت... میرزاحسن رشدیه شش بار مدرسه راه انداخت. بار آخر که در تبریز داشتند آجرهای مدرسه را می‌شکاندند و می‌ریختند، ایستاده بود بالای پشت بام خانه بغلی و می‌خندید. از او پرسیدند: به چه چیزی می‌خندی؟! گفت «هر یک از این آجرها روزی یک مدرسه خواهد شد. من به آن روز می‌خندم. کاش زنده باشم و ببینم.»

*

یک بار رشدیه امتحان بچه‌ها را عمومی کرد. همه را دعوت کرد از بزرگان شهر و علما و والدین بچه‌ها تا بیایند و ببینند که چطور بچه‌هایشان در 60 روز خواندن و نوشتن را یاد گرفته‌اند. یکی از علمای تبریز پس از دیدن این امتحان شگفت‌انگیز گفت «من دوام و بقای این مدرسه را شرعی نمی‌دانم. زیرا این اطفال که به این سرعت پیش می‌روند، به جایی می‌رسند که نباید برسند و نباید به آن حدود قدم بگذارند.»

این جمله‌ها برایمان چقدر آشناست! انگار همین حالاست که یکی دارد همین حکم را برای سرعت اینترنت می‌دهد! انگار عالم آن روز تبریز دارد در مورد 3G و 4G ما نظر می‌دهد! انگار سرسختی ما آدم‌ها برای تغییر هنوز همان طوری مانده.

میرزا حسن رشدیه که نداریم. اقلا شبیه آن عالم کذایی نباشیم. یاد بگیریم که بچه‌هایمان را آموزش 60روزه خواندن و نوشتن یا اینترنت پرسرعت بدبخت نمی‌کند. تربیت بچه‌های ما وابسته به سرعت آموزش نیست. به آن چیزهایی است که توشه راهشان کرده‌ایم. به کتابی است که بعد از یاد گرفتن 60روزه خواندن و نوشتن دست‌شان داده‌ایم. برویم کتاب بنویسیم، به جای این که خواندن را از بچه‌هایمان دریغ کنیم.

 

پانویس: این هفته برای ه.ج مطلبی نوشتم در مورد همین اولین مدارس ایران. چیزهایی که همین جا هم بخشی از آن را نوشتم. بعد دیدم به جز این که این روزها دیگر حسن رشدیه نداریم، خود ما والدین هم گاهی خیلی شبیه آن ملاهای مکتب‌خانه‌ای می‌شویم. تغییر را از خودمان شروع کنیم. پا بگذاریم در دل واقعیت‌ها. سپر مناسب بسازیم و بپوشیم. وگرنه تاریخ نشان داده لشگر روزگار را هیچ کس نتوانسته متوقف کند. برای ما هم توقف نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

*

مریم دارد جیغ و ویغ می‌کند.

من: انقدر جیغ زدی، گوشم درد گرفت. من هم دیگه باهات حرف نمی‌زنم!

مریم: نمیشه! حق نداری با من حرف نزنی! آخه من تو رو دوس دارم!!

نرگس: قل هولله...؟

مریم: احد.

نرگس: الرحمن...؟

مریم: لحیم.

نرگس: مالک یوم...؟

مریم: ناس!

 *

مریم پشت تلفن: باباجون! من قول می‌دم برام بستنی بخری!!

 *

در کلاس قرآن برای نرگس توضیح داده‌اند که "قارعه" یک صدای بلندی است که از بس بلند است، آدم‌ها وقتی آن را می‌شنوند مثل پروانه‌ها می‌شوند که بال بال می‌زنند. (یوم یکون الناس کالفراش المبثوث)

نرگس در خانه: مامان! می‌دونی بلندترین صدا مال کیه؟ پروانه!!!

 

 

پانویس:

در ماشین سوره کوثر پخش می‌شود. با ترتیل می‌خواند "فَصَلّی لی ربّیک" مریم می‌گوید: «نرگس! میگه لی‌لی! تو داری!!» (نرگس عروسکی دارد به نام لی‌لی خانوم!) من می‌زنم زیر خنده و قاه قاه می‌خندم. چند ثانیه بعد:

نرگس: مامان! وقتی یکی نمی‌تونه بگه که ناراحت شده، نباید بهش بخندیم! شاید ناراحت شده باشه، ولی نتونه بگه، تو دلش بمونه!

من: :-!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط من.  | 

بچه‌تر که بودیم، یکی نشسته بود و برای من و زهرا فال می‌گرفت. در فال من این بود که در 19 سالگی ازدواج می‌کنم و یک دختر و یک پسر خواهم داشت! من دختر نوجوانی بودم که هیچ تصوری از 19 سالگی و بعدش نداشتم. فکر می‌کردم 19 سالگی آخر دنیاست. فکر می‌کردم ازدواج کردن و داشتن دو تا بچه، ته ته ماجراست. جایی که دیگر به همه چیزهایی که قرار بوده باشی، رسیده‌ای! فکر می‌کردم در بیست و چند سالگی، یک زن کاملم، نمایشنامه می‌نویسم، همسر دارم، دو تا بچه، خانه، زندگی، و دیگر از زندگی هیچ چیز نمی‌خواهم لابد.

امروز سی سالم شد.

نشسته‌ام رو به پنجره ابری خانه، و فکر می‌کنم چقدر سی سالگی به من می‌آید. اگر همین حالا از خودم عکسی بگیرم، شبیه سی ساله‌ها هستم. شبیه تصوری که هیچ وقت نداشته‌ام، اما حالا فکر می‌کنم باید همین جوری‌ها می‌بود. شبیه فهرستی از آرزوهای بزرگ زندگی، که خیلی‌هایشان کنارشان تیک خورده، و کلی چیزهای دیگر هست که هنوز در سرم پرواز می‌کنند. شبیه زنی با لباس گل‌گلی، ایستاده به تماشای دخترهایش در لباس‌های گل‌گلی.

اینجا آخر دنیا نیست. رسیدن به تصورات دوران نوجوانی، دنیا را به انتهایش نرسانده. انگار تازه دری باز شده رو به یک آسمان ابری. چترم را برمی‌دارم و پا می‌گذارم به درون روزهای سی سالگی. شاید باران زد!

 

پانویس: از همه تبریکات در کامنتها ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 3 بعد از ظهر  توسط من.  | 

1- وقتی می‌رویم روستا، به زندگی‌شان حسودی‌ام می‌شود. به هوای خوب، آفتاب گرم، خانه‌های بزرگ، دیوارهای کاهگلی، تخم‌مرغ‌های فسقلی واقعی، گوشت گوسفندهایی که واقعا علف خورده‌اند، میوه‌های کج و کوله اما معطر، و بچه‌هایی که در کوچه و باغ و مزرعه می‌دوند، حسودی‌ام می‌شود. آن قدر عاقل هستم که جوگیر نشوم و خوبی‌های زندگی در کلان‌شهر را نبینم، اما نمی‌توانم جلوی غبطه عمیقم به سبک زندگی سالم و دست نخورده آن‌ها را بگیرم. همیشه دوست داشتم مثل آن‌ها "سلامت" زندگی کنم. هرچند نمی‌توانم هوای خوب و خانه آفتاب‌گیر و سبزی باغجه را به خانه‌ام بیاورم، اما دست از جستجوگری برای کشف چیزهای "کمی سالم‌تر" برنمی‌دارم. به خصوص از زمان تولد بچه‌ها، این جستجوگری، شکل تحقیقات گسترده گرفت و حتی گاهی به گزارش و سبک زندگی برای مجلات تبدیل شد. گاهی که از این کشفیات با مادرهای دیگر حرف می‌زدم، می‌گفتند کاش این‌ها را همه بدانند. حالا مدتی است فکر می‌کنم در این آشفته بازار محصولات سمی و سرطان‌زا، به اشتراک گذاشتن دانسته‌هایمان در مورد چیزهایی که می‌خوریم، واجب شده است. این طوری شد که تصمیم گرفتم بنشینم و همه چیزهایی را که در این تحقیقات کشف کرده‌ام، در این وبلاگ به اشتراک بگذارم. باشد که همه‌مان کمی، فقط کمی، سالم‌تر زندگی کنیم.

2- واضح و مبرهن است که من عالم به علم غیب نیستم، همه چیز را نمی‌دانم، تحقیقاتم جامع و مانع و خالی از اشکال نیست، و سلیقه شخصی هم دارم. بنابراین اگر جایی از این کشفیات با دانسته‌های شما جور نیست، یا نمی‌پسندید، نه من غرض و مرض داشته‌ام، نه شما ناچارید نظرتان را عوض کنید. نظر شخصی یا دانسته متفاوت‌تان را برایم بنویسید، یا فقط بی‌خیال شوید!

3- واضح‌تر و مبرهن‌تر است من هم در همه عمر همه این توصیه‌ها را رعایت نکرده‌ام و خانم بهداشت هم نیستم و پفک و کالباس و نوشابه هم خورده‌ام و کسی هم با يك بار خوردن این چیزها نمرده، و نخوردن‌شان هم فوت کردن شمع 100 سالگی را تضمین نمی‌کند. پس راجع به بدیهیاتی مثل "سلامتی به هزار فاکتور مربوط است و فقط یکی تغذیه است" و "وقتی هوا انقدر آلوده است و ریه‌های همه ما مثل سیگاری‌هاست این چیزها چه فایده‌ای دارد؟" حرف نمی‌زنیم.

 

برای خواندن اصل موضوع (اگر بعد از این همه مقدمه هنوز حالش را دارید!) به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 0 قبل از ظهر  توسط من.  | 

نرگس می‌رود کلاس قرآن. یکی از آن کلاس‌های کمیابی که تویش معلم بیشتر دارد با بچه‌ها بازی‌های هیجانی می‌کند و بالا و پایین می‌اندازدشان، تا این که بخواهد گیر بدهد به ترتیل صحیح. هر بار قصه‌ای می‌گوید از یکی از سوره‌های جزء 30 و فوقش دو سه بار سوره را لابه‌لای قصه و بازی می‌خواند و بیشترش را بازی می‌کند. بچه‌ها شادند و بهشان خوش می‌گذرد.

نرگس را برده‌ام کلاس قرآن و خودم هم با او کار می‌کنم. شب‌ها وقت خواب، سوره‌هایی را که ریخته‌ام روی گوشی با هم گوش می‌دهیم. تجربه بهم نشان داده آخرین چیزی را که قبل از خواب می‌شنود، به سرعت حفظ می‌شود. نرگس سوره‌ها را یکی یکی با ترتیل درست حفظ می‌کند و من خوشحالم. گاهی بهش جایزه می‌دهیم. گاهی نمی‌دهیم. نمی‌خواهم "به خاطر جایزه" قرآن یاد بگیرد. و می‌خواهم بداند که خوشحالم از این که قرآن را حفظ می‌کند.

نرگس را تشویق می‌کنم که قرآن را حفظ کند، در حالی که برای هیچ چیز دیگری این کار را نمی‌کنم. حتی وقتی می‌بینم نرگس اتفاقی شعرهای تبلیغات تلویزیون را حفظ شده، ناراحت هم می‌شوم. فکر می‌کنم حیف این حافظه جادویی که با این مزخرفات پر شود. آن چیزی را که خودم ارزشمند می‌دانم در اختیار بچه‌ام می‌گذارم و تشویقش می‌کنم که حفظ کند. خودم هم بیشتر قرآن می‌خوانم.

خودم در کودکی قرآن حفظ کرده‌ام. با ترتیل درست. حالا حتی جاهایی که کلمه‌اش را یادم رفته، آهنگش را یادم هست. چیزهایی که آدم در کودکی حفظ می‌کند به شکل اعجاب آوری در ذهنش حک می‌شوند. یکی زبان دانستن را لایق پر کردن فضای لایتناهی ذهن کودکش می‌داند و او را می‌فرستد کلاس زبان. یکی مهارت ورزشی را برای بچه‌اش لازم می‌داند و می‌فرستدش کلاس ورزشی. یکی هنر را ارزشمند می‌داند و بچه‌اش را می‌فرستد کلاس موسیقی یا نقاشی. من هم قرآن را آن قدر ارزشمند می‌دانم که به خاطرش دخترم را وادارم به تلاش و تمرین و یادگیری.

*

بچه‌های ما یک روز از ما جدا می‌شوند و می‌روند دنبال زندگی‌شان. آن روز به جز خوراکی‌هایی که توی کیف‌شان گذاشته‌ایم، توشه‌هایی هم در دل‌شان جاسازی کرده‌ایم. وقتی من بچه‌ام را با مهارت خوبی در زبان به مدرسه می‌فرستم، احتمالا او در اولین کلاس زبان می‌درخشد و احتمالا اولین دوستانش، آن‌هایی خواهند بود که زبان خوبی دارند و با بچه من گروه "زبان‌خوب" های کلاس را تشکیل می‌دهند. معلوم است که این سناریو، یک سناریوی قطعی و مسلم نیست. روشن است که من نمی‌توانم (و نباید) دوستان بچه‌ام را "فیلتر" یا "انتخاب" کنم. این زندگی اوست. اما این والدین هستند که توشه او را در کیفش و در دلش می‌گذارند تا برود.

بهش فکر کنیم. این که می‌خواهیم بچه‌مان با کدام بچه‌های کلاس هم‌گروه شود. در جمع کدام گروه اجتماع بدرخشد. ذهن‌تان را باز بگذارید. به موسیقی، درست کردن کاردستی، شیرینی‌پزی، فوتبال، قرآن، نجاری، IT، زبان‌های مختلف، کتاب‌خوانی و هر چیز دیگری که می‌شود، فکر کنید. انتخاب کنید. تشویق کنید. ما داریم توشه‌های دل کودک‌مان برای همه عمر را همین حالا می‌گذاریم. فرصت کم است و دنیا بزرگ. یک توشه خوب و مقوی لازم است.

 

پانویس1: کلاسی که نرگس میره، مربوط به دارالقرآن حضرت علی اصغره، که محل اصلیش سمت میدان شهداست. مربی اون دارالقرآن هفته ای یک کلاس در مهد نرگس داره، که خوش شانسی ما تنبل‌هاست که حال نداشتیم تا اونجا بریم!!

پانویس2: نمیدونم چرا این پست، نظرهاش تاییدی شده بود!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

به گمانم همه چیز از همان پست قبلی شروع شد. وقتی بلندگو برداشتم و گفتم آدم باید سعی کند در هر شرایطی کمی شادتر زندگی کند، "هر شرایطی" خودش را نشانم داد.

از آن هفته تا امروز، روزی نبوده که کسی بهم خبر بدی ندهد. اتفاقات ناگوار یکی بعد از آن یکی مثل آوار بر سرم خراب می‌شدند. از دزدی و خرابی و دوباره دزدی و بیمارستان و باز دزدی و تصادف و سرطان و جراحی و تنهایی و پنچری و حمله از بالا(!) و آتش از پایین. شاید می‌توانستم یکی دو تا از این ناگواری‌ها را تحمل کنم، به روی خودم و دیگران نیاورم، با گریه از شدت فشارشان کم کنم، اما حالا آن قدر فشار زیاد شده بود که هیچ چیز کمکم نمی‌کرد. ریه‌هایم انگار از سنگ پر شده بود. نفسم بالا نمی‌آمد. هنگ کرده بودم.

یک وقت به خودم آمدم و دیدم در جواب سوال ساده نرگس که می‌پرسد «کجا داریم می‌ریم؟» دارم داد می‌زنم و دعوایش می‌کنم. ناگهان دیدم دارم این فشار را سر کسی خالی می‌کنم که نه تنها مقصر نیست، بلکه وسط این اوضاع مایه شادی‌ام هم می‌تواند باشد. دیدم تسلیم فتنه‌هایی شده‌ام که دارند مرا با حرف‌های خودم در پست قبلی به چالش می‌کشند. من شاد نبودم. حتی تلاشی هم برای شادتر بودن نمی‌کردم. فقط داشتم اندوه و تلخی‌ام را روی سر نزدیک‌ترین آدم‌ها به خودم می‌ریختم.

کمی صبر کردم. به خودم گفتم حتی اگر اندازه یک جمله به حرف‌های خودم عمل کنم، زندگی‌ام شادتر (فقط یک جمله شادتر) خواهد بود. صدایم را پایین آوردم و گفتم: داریم می‌ریم خونه، عزیزم.

*

سهم من از شادی خانواده‌ام در این روزهای سخت و تلخ، شاید فقط همین یک جمله بوده باشد. ولی خوشحالم که تلاشم را کردم. حالا وسط خانه پر از دود با دلی غمگین، می‌توانم یک عکس شاد از خانواده‌ام بگیرم و بگذارم در آلبوم ذهن خودم.

 

پانویس: دعا کنیم برای هم.

پانویس دیگر: ما و خانه و زندگی سالم هستیم.

پانویس‌تر: پیوندهای وبلاگ به‌روز شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

یک جور کنجکاوی است، یا بیماری، مطمئن نیستم! اما این یکی از سرگرمی‌های من است که در اینستاگرام مادرهای دیگری را پیگیری کنم که شبیه من نیستند. مادرهایی که با داشتن 5تا یا حتی 7تا بچه، با زندگی در کوهستان سرد، با نداشتن پدر، با درست کردن راه به راه کیک و شیرینی، و شرایط عجیب دیگر، شاد و خوشحالند.

خودم می‌دانم که این شادی و خوشحالی فراوان در عکس‌ها، حتما چگالی‌اش از واقعیت زندگی‌شان بیشتر است، اما دیدن عکس‌های شاد مادری با هفت تا بچه، شادم می‌کند! از خودم می‌پرسم او چطوری در شرایطی که به نظرم من خیلی سخت و جانکاه است، شاد زندگی می‌کند؟! چطوری می‌تواند وقتی آشپزخانه‌اش توسط بچه‌ها منفجر شده، باز هم با آنها کیک درست کند و سلفی خوشحال بگیرد؟! چطوری می‌تواند چهار تا بچه را حاضر کند و ببرد بیرون و بچه‌ها و خودش این قدر خوش‌تیپ باشند؟! اصلا چطوری می‌شود که در این همه عکس که این همه بچه تویش هستند، هیچ کدام‌شان گریه نمی‌کند؟ آب دماغ هیچ کدام‌شان آویزان نیست؟ هیچ کدام‌شان خسته و گرسنه و بی‌حوصله به نظر نمی‌رسند؟

مطمئن نیستم که این عادت کنجکاوی و تعجب کردن از زندگی شاد و جالب دیگران، خوب است یا بد. ولی عادت جالبی است که تشویقم می‌کند برای شاد بودن "تلاش" کنم. یاد بگیرم که برای خوش‌تیپ بودن، کیک درست کردن، 7تا بچه داشتن(!)، زندگی کردن در کوهستان سرد، و با همه این‌ها شاد بودن، باید تلاش کرد. چون پشت همه این عکس‌های شاد و متفاوت، مادری هست که خیلی کمتر خوابیده، خیلی بیشتر وقت گذاشته، و خیلی بیشتر دوست داشته که عکس‌های شادی از زندگی‌شان به جا بماند.

 

پانویسی که مجبور شدم بعدا اضافه کنم: بله. این مادرها هیچ کدام ایرانی نیستند. اما دلیل شادی‌شان "خارجی" بودن‌شان نیست. آن‌ها شادند، چون خواسته‌اند شاد باشند. چون سخت تلاش کرده‌اند که زندگی به خودشان و بچه‌هایشان خوش بگذرد. چون ننشسته‌اند که یکی از "خارج" برایشان شادی وارد کند و بروند از سوپرمارکت بخرند و ببرند خانه. خیلی از این عکس‌ها آن قدر معمولی و نزدیکند، که فکر می‌کنی چرا خودت چنین عکسی نگرفته‌ای! چرا وقتی روی این برگ‌های ریخته روی زمین راه می‌رفتی، انقدر شاد نبودی؟! پس او چرا این قدر شاد است؟!

فرافکنی و انداختن تقصیرها گردن "خارجی" نبودن ما، کار تنبل‌هاست. کار آن‌هایی که فکر می‌کنند شادی کالایی است که می‌شود آن را تحریم کرد. اما "شاد بودن" و شاد "زیستن" مال آن‌هایی است که باور دارند برای شادی باید زحمت کشید. باید عرق ریخت. بی‌خوابی کشید. سختی کشید. برای همین است که یکی می‌تواند در کوهستان‌های سرد روسیه وسط یخبندان با چند تا بچه عکس شاد بگذارد. چون دلش گرم است. چون برای گرم نگه داشتن دل‌هایشان ساعت‌ها و روزها و سال‌ها زحمت کشیده. برای همین است که غرغروها و تنبل‌ها هرگز شاد زیستن را تجربه نخواهند کرد. چون خسته‌اند. می‌فهمید؟ خسسسسته!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

نرگس:

مامان! چرا خدا گفته نباید تف کنیم(!)، ولی ما رو یه جوری ساخته که بتونیم تف کنیم؟!!

مامان:

 

پانویس: در حد سواد فلسفی (که ندارم) براش در مورد جبر و اختیار توضیح دادم! به نظرم وقتشه که مطالعات فلسفی رو به برنامه مادرانه اضافه کنم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

خانه شما هم روزی یک لیوان (شیر/جای/آبمیوه/...) روی فرش و میز و زمین چپه می‌شود، یا فقط خانه ما این طوری است؟!

شما هم لباس‌های نوی بچه‌هایتان فقط در اولین دقایق اولین مهمانی بدون لک هستند، یا فقط ما این طوری هستیم؟

شما هم آن روزی که برنامه‌ریزی می‌کنید با هزار جور ژانگولر (دویدن و پریدن و جهیدن و ورجه وورجه!) بچه را خسته کنید که عصر بخوابد تا مثلا شب خوش‌اخلاق باشد، بچه‌تان تا سرحد بیهوشی خسته می‌شود، اما نمی‌خوابد و تا شب نق می‌زند، یا فقط بچه‌های ما این طوری ‌اند؟!

شما هم گوشی موبایل‌تان همیشه چسبناک است، یا فقط مال من این طوری است؟!

شما هم تا به بچه‌تان چپ نگاه می‌کنید، می‌رود جوراب پایش می‌کند برود خانه مامان‌جون، یا فقط ما این طوری‌ایم؟!

شما هم شب که بابای بچه‌ها می‌آید و همه این غرها را می‌زنید، می‌گوید "بچه‌اند دیگه! تو چرا حرص می‌خوری؟!" یا فقط همسرجان ما انقدر سرخوش است؟!

شما هم تمام روز دارید خم و راست می‌شوید و همیشه یک چیزهایی وسط خانه ولو است، یا فقط خانه ما این طوری است؟!

بچه‌های شما هم گاهی می‌گویند "مامان!" بعد که می‌گویید "بله!" می‌گویند "نه، با تو نبودم، با این بودم!" و این یک عروسک کور و کچل یا یک اسب چوبی یا یک قاشق پلاستیکی است، یا فقط بچه‌های من این طوری مامان‌ضایع‌کن هستند؟!

شما هم مامان بودن‌تان همین قدر خنده‌دار و گریه‌دار است دیگر، نه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط من.  | 

مطالب قدیمی‌تر